برای من .........

و من مضطرب و دل نگران

به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود اخر کار؟

وتو گفتی ارام

"که خدا هست کریم"

پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک ارامش شیرین و عجیب...
ادامه نوشته

مییگ مییگ و انگوری!!!!!!!!!!

ادامه نوشته

خدا را دوست دارم ...

هر چند که دوست داشتن دل میخواد نه دلیل ولی تو دنیایی که همه ی دوست داشتن ها ادله ی قانونی میطلبه پس منم خدا رو دوست دارم چون .....


ادامه نوشته

مادر دوستت دارم

مادر دوستت دارم وتا ابد به تو محتاجم

تا ابد دوستت دارم وبه تو محتاجم

و همین لحظه این قدر اشک برای ریختن دارم که موهایت تر شود

خودم را از تو دور کرده ام ، با این وجود توجه وعشق تو هنوز در دلم برپاست

تو مامن و سرپناه من هستی

که مرا از گزندها و آسیب ها حفظ می کنی

من از دیوارها می گذرم و پرواز می کنم

و تمام کارهایی را که باید ، انجام می دهم تا در پناه تو باشم

شاید من یاغی وسرکش باشم

اما می دانم حتی زمینی که بر روی آن ایستاده ام از عشق تو سرشار است

من منتظر لبخند درخشان و پر غرور تو هستم ، مادر

لبخندی که هر گره ای را باز می کند

برای تمام لحظاتی که به خاطر من رنج کشیده ای متاسفم

اما بعد از طوفان های کوچک

این آرامش است که پا برجا خواهد ماند.

مادرم روزت مبارک …
br /
ادامه نوشته

بازم من

ادامه نوشته

دلم مثلِ غروب جمعه ها دارد هوایت را

دلم مثلِ غروبِ جمعه ها دارد هوایَت را ……… کجا وا کرده ای این بار، گیسوی رهایَت را؟

کجا سَر در گریبان بُردی و یادِ من افتادی ……… که پنهان کرده باشی گریه های هایَت را؟

خیابانِ ولیِ عصر، بی شک جایِ خوبی نیست .. که در بینِ صداها گُم کُنی بُغضِ صدایَت را

تو هَم در این غریبستان وطن داریّ و می دانی ………… بریده روزگارِ بی تو صبرِ آشنایَت را

نسیمی از نَفَس افتاده ام، از نیل ردّم کن …… رها کن در میانِ خُدعه ی ماران، عصایَت را

فقط یک بار از چشمانِ اشک آلودِ من بگذر …… که موجاموج هر پلکم ببوسد جایِ پایَت را

گُلِ امّید را در روزِ بی خورشید، خیری نیست …… شب است و می کِشی رویِ سرِ دنیا عبایِت را

محمد جواد شاهمرادی

سه شنبه.....................


 

گر نيايي...


 

«گر نيايي فقير مي ميرم»


 

مثل دنيا حقير مي ميرم


 

چون کبوتر که در قفس حبس است


 

تک و تنها اسير مي ميرم


 

اي شکوه ترنم باران


 

در فراقت کوير مي ميرم


 

توي شهر دلم زمين لرزه است


 

زير آوار پير مي ميرم


 

بي تو زجرآور است جان کندن!


 

واي بر من؛ چه دير مي ميرم!


 

تو بيا، مي خورم قسم به خدا


 

چون بگويي بمير، مي ميرم


 

«مهديا» اي تمام هستي من


 

گر نيايي فقير مي ميرم
 
ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

سلام دوست های خودم

داداشی سعید(عشق جاوید) که با کامنتهای عالیت بدجور بهم روحیه دادی البته خیلی به فرشته گیر میدادی ولی این برام خیلی شیرین بود درست مثل قصه ی فرشته

سوشیانت, امیدوارم خوب درسات رو بخونی و توی امتحان موفق باشی میدونم الان داستان رو نمیخونی ولی هر وقت خوندی بدون که ازت خیلی ممنونم

همه ناز مهربون که با کل کل خاص خودش که با داداشی سعید داشت خیلی شادم کرد  

رهای نگار عزیز که من رو تنها نذاشت و همیشه کنارم بود

مینا خودم که نصف داستان کامنتهای آزاد داشت و نصفش رو هم کامنتهای خصوصی خیلی ممنون که با چشمای نازت همراهیم کردی

و بقیه دوستان که کنارم بودند

خیلی دوستتون دارم و خیلی مرسی

ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و نه

یه قسمت دیگه تا پایان مونده میدونم خسته تون کردم ولی دیگه داره تموم میشه

ممنون که همیشه همراهم هستید خیلی دوستتون دارم

ادامه نوشته

 قایق کاغذی

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره ی آبی

یک جفت ...

 

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی !

 

بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

  و کودکی ام را غمگین کرد.  

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد

آب ها به آینده می رفتند.

 

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن 

دانه های تسبیح ریختند :

 

  من                                 ...                               تو  

                                     کودکی ...

 

  ...                                                           قایق کاغذی  

                          نوح ...  

                                                 ... آینده  

            ...

 

تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دوردست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار طوفان قدم زدیم



از : گروس عبدالملکیان

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و هشت

سلام دوست های خودم خوبید؟

دیگه دارید از دستم خلاص میشید فقط دو قسمت دیگه مونده که به آخـــــــــــــــــــــــــر برسیم

ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و هفت

سلام دومس های خودم

وقتی داشتم داستان رو مینوشتم به آخرش که نزدیک میشدم دوست داشتم زودتر تمومش کنم و پایانش رو ببینم به نظر خودم زود پیش رفتم ولی فعلا چاره ای نیست شاید دوباره این قسمت رو بازنویسی کردم البته وقتی حوصله اش رو داشتم

ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و شش

سلام دوست های خودم خوبید؟

بدویید بیایید که یه عروسی کوچولو داریم که همتون دعوتید

قدم همه تون روی چشمهای شیوا

ادامه نوشته

بازم من...............

صبر کن سهراب  گفته بودی قایقی خواهم ساخت
دورخواهم شد ازاین خاک غریب 
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه اهل زمین دلگیرم

______________________________________
باید بدجنس باشی...
تا عاشقت بشن..!!
باید خیانت کنی...
تا دیوونه ات باشن..!!
باید دروغ بگی...
تا همیشه تو فکرت باشن..!!
باید هی رنگ عوض کنی...
تا دوست داشته باشن..!!
اگه ساده ای...
اگه با وفایی...
اگه یه رنگی...
همیشه تنهایی..!!
ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و پنج

سلام دوست های خودم خوبید؟ عصر زیباتون به خیر

دانشگاه بودم به خاطر همین پست رو دیر گذاشتم

ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و چهار

سلام دومس های خودم خوبید؟

یه قسمت دیگه..........

ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و سه

سلام صبح دومس های خودم بخیر خوبید؟

اینم قسمت امروز البته سعی میکنم عصر یا شب یه قسمت دیگه هم بذارم

بفرمایید........

ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و دو

اینم قسمت دوم.................
ادامه نوشته

رویای شیرین من--قسمت پنجاه و یک

سلام صبح به خیر دومس های خودم

خوبید؟

قسمت اول امروز عصر هم براتون یک پست میذارم

ادامه نوشته