میدونی؟!


میدونی؟! دونستن بعضی چیزا خیلی درد داره، خیلی!
اینکه بدونی تو این دنیا مردمانی هستن که صادقانه بهت دروغ میگن...
اینکه بدونی تو این دنیا مردمانی هستن که خالصانه بهت خیانت میکنن...
اینکه بدونی تو این دنیا مردمانی هستن که عاشقانه بهت بی وفایی میکنن...
اینکه بدونی تو این دنیا هرچی تنهاتر باشی, پیروزتری


برگـَـــرد..!!!

برگـَـــرد..
یادتـــــ ــ ـ را جا گذاشتــــ ـــ ـی..
نمی خواهم عُــمری به این امید باشَـــ ـــ ـم
که برای بُردنَش بر می گردی ..


من در پس دَر تنها مانده بودم.

من در پس دَر تنها مانده بودم.

همیشه خودم را در پس یک دَر تنها دیده ام.

گویی وجودم در پای این دَر جا مانده بود،

در گنگی آن ریشه داشت.

آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟؟؟


*سهراب*

کویر بی باران..

تو مهربان بودی
- آغاز ماجرا-
اما
چه سخت تشنه جام محبتت بودم...
سخن تمام نشد، ختم ماجرا پیدا
امید با تو نشستن، تلاش بی ثمری بود
چه کوشش شب و روزم
بسان شخم زدن روی سینه دریا
و استغاثه به درگاهت
گره به باد زدن
و همچو کوفتن آب بود در هاون
گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم
کویر بی باران.....

صبر کن ای سهراب

آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است 
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد?
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...

رسیدن...

رسیدن هم مثل نرسیدن سخت است!
رسیدن آداب دارد...
وقتی رسیدی باید بمانی،
باید بسازی...
باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی
... ... که آرزویت بوده برسی... ...
وقتی رسیدی باید حواست باشد
تمام نشوی...

وقتی دلت تنگ میشه...........................

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی


شاید بیایی...................

لحظه ها را زود پرپر میکنم شاید بیایی 
                     با خیالت تا سحر سر میکنم شاید بیایی 
مثل اشکی مینشینم روی خاک خشک گلدان 
                     ساقه های گونه را تر میکنم شاید بیایی
مینشینم با خیالت لحظه ها را میشمارم 
                      عشق خود را صد برابر میکنم شاید بیایی
باز روزی سرد و سنگین بی تو آمد 
                       باز دل را دلخوش یک روز دیگر میکنم شاید بیایی 
(عاقبت یک روز می آیم... ) توگفتی 
                        جمله ای زیباست باور میکنم شاید بیایی.

از غدیر تا عاشورا............. و اینک

اولین شراره های آتشین کین دشمن در کناره ی غدیر تولد یافت.
آن زمان که علی(ع) بر ساقه ی بازوان پیامبر شکفت دانه های خشم در خاک دل دشمن سر باز کرد.
پیامبر شادی سخن تازه ای نگفت سر مکنونی را فاش نکرد و راز سر به مهری را نگشود.
آنچه را که به رمز و کنایه در اینجا و آنجا فرموده بود با جامهای شفاف صراحت به گوش تک تک مردمان ریخت همه ی مردمان.
و این برای دشمن سنگین بود و شکننده.
ممکن بود "انت منی بمزله هرون من موسی و الا انه لا نبی بعدی" را که همه کس نشنیده بود به تعبیری دیگر گونه قلب کرد.
سروده "ان مثل اهل بیتی کسفینته نوح" را به آهنگی دیگر نواختن یا به بیغوله های فراموشی سپردن 
مقدور می نمود اولین اسلام آورنده بودن علی را و اولین ماموم پیامبر بودن او را پوشیده نگاه داشتن میسور می نمود.
لوح محفوظ کتاب مبین قران ناطق اما مبین رحمت واسعه و ...
که همه را پیامبر به علی تعبیر کرده بود می شد آنچنان در پرده ی تحریف پیچید که نافذترین دقتها هم حتی دریافتشان را نتواند.
شان نزولی دیگرگونه جعل کردن بر سوره "هل اتی" 
که هدیه ی خداوند بود به علی و جبرئیل این هدیه را با بالهای امانت خود حمل کرده بود و پیامبر با دستها عصمت خویش آن
 را بر قلب علی نشانده بود محال به نظر نمی رسید و ...شاید می شد همه ی آنچه را که پیامبر امین خداوند در
 شان علی علیه سلام الله علیه فرموده بود در پشت ابرهای نفاق و کینه و شک پنهان کرد لیکن این دم آخری در این حج واپسین 
این کلام آخرین در حضور نمایندگان خواه و ناخواه تمامی مردم روی زمین انکار کردنی نبود پوشیدنی و تحریف کردنی نبود.
روشن بیان کرده بود پیامبر به روشنای روز – به همان روشنی که دستها بر چشمها حایل میکردند که از تشعشع مستقیم آفتاب در امانش نگاه دارند.
اول از صداقت و امانت خویش پرسیده بود و همگان بر آستان صداقتش ساییده بودند.
و بعد اعتراف گرفته بود بر ولایت خویش و همگان مقر آمده بودند که از خویش بر خویش اولی تر پیامبر است پس از اثبات صریح 
و مکرر منزلت خویش در میان مردم علی را بر گلدسته ی دست خویش نشاند و کلام آخر...اتمام و اکمال دین....که:
آنچه من بر شما بوده ام از این پس علی بر شماست.
هر که بر کشتی نبوت من در آمدهاست اینک در
 ساحل امامت علی پیاده شود وگرنه بی تردید غرقه میگردد آمده بودم که از ظلمت وارهانمتان و اینک خورشید در دستهای علی است.
آمده بودم که از عذاب الهی بترسانمتان بترسید از خیانت به علی.
آمده بودم که از عذاب الهی بترسانمتان بترسید از خیانت به علی.
آمده بودم که راه بهشت را بنمایانمتان پا جای پای علی بگذارید.
آمده بودم که دین را بیاورم صراط مستقیم 
صراط علی است دین علی است به تمامه علی مظهر آتم و اکمل دین است راه با علی هدایت است و بی علی ضلالت.
سخن تمام و ....نیز رسالت من.
"الیوم اکملت لکم دینکم..."
و این برای دشمن سنگین بود و شکننده دشمن به اینجا رسید که:
تا غروب خورشید پیامبر دندان بر جگر باید نهاد و در ظلمت فقدان او دست به کار استمرار شب می باید شد و .... چنین شد.
لیکن شب به اراده ی شب پرستان نمی پاید و خدا جهان را بی روشنی بی نور بی خورشید بی حجت رها نمی کند پس چه باید کرد؟
حال که وجود خورشید حجت ناگزیر است و لامحاله و در روز
 روشن ولایت از دیوار آگاهی مردم بالا نمی توان رفت و همت به سرقت گنج ایمانشان نمی توان گماشت تنها در کار می توان کرد.
با خورشید از زندانی سکوت باید ساخت
 یا چشم و دل مردم را از نور فرو باید بست.مردم را کور باید کرد ...و اگر این هر دو شد که غایت مطلوب است و نهایت مامول.
و این هر دو شد هم علی خانه نشین شد و هم پرده های سیاه جهل و کفر و نفاق چشم دل مردم را پوشاند که این هر دو بی دیگری نمی شد.
اگر مردم زندانی جهل خویش نبودند علی را به زندان ازنوا تاب نمی اوردند و بالعکس اگر
 موجودیت اسلام تهدید نمی شد و علی را مجال شمشیر بر افراشتن بود هیچ پرده ی جهل و کفر و نفاقی بر هیچ چشم و دلی نادریده نمی ماند.
اما با این دو مصیبت عظمی – خانه نشینی خورشید و سیاه دلی مردم – اسلام غریب شد 
و آرام آرام آن دشنه ها که در کارگاه انکار غدیر ساخته و پرداخته شده بود از نیام خباثت درآمد و مهیای قتل آل الله شد با اولین ضربه عرش
 و فرش به لرزه در آمد فرق امید شکافته گشت و خون یاس محراب مظلومیت را پوشاند با دومین ضربه اما حسن و با سومین و چهارمین...
امام حسین عصاره ی مظلومیت تاریخ به خون نشست و منکران غدیر و خفاشان ولایت گریز حضور ممتد و مستمر شب را جشن گرفتن.
...و از آن پس تاکنون و تا قیام قائم آل محمد 
آنچه تعدی و ستم بر اسلام و اسلامیان رفته و می رود همه به دست نوادگان و اخلاف همان کودک انکاری است که در غدیر زاده شد.


دارم میرم بهشت

دل گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظه ی باران نرسیده است؟و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است.بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد:
که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است؟ 
دل عشق ترک خورد
 گل زخم نمک خورد
زمین مرد
زمان بر سر دوشش غم و اندوه فقط برد فقط برد
زمین مرد زمین مرد.
خداوند گواه است 
دلم چشم به راه است
و در حسرت یک پلک نگاه است.
ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی برسد کاش صدایم به صدایی...


یکروز پاییزی با تمام لحظه های شاد و غمگین خودش و پر از ابرهای سیاه که خورشید رو پشت خودشون اسیر کردن 
من اسیر زندان روزگار دارم برای چند ساعت از اسارت پر میکشم دارم میرم بهشت دارم به آرزوم میرسم خدا جون خیلی دوستت دارم خیلی زیاد...
سلام دوستای خودم جاتون خیلی خالیه اصلأ انتظارش رو نداشتم ولی مامانم ساعت 1 بعدازظهر اومد گفت حاضر شید بریم جمکران باورم نشد فکر کردم شوخی میکنه وقتی شروع کرد به جمع کردن کیفش باورم شد آقا طلبیده الان دارم تک تک دوستام رو به یاد میارم


 رها جون به یادتم آبجی عزیزم،
نگارم تو که به خدا نزدیک تری سفارش ما رو هم بهش بکن(برای شادی روحش فاتحه یادتون نره دوستای گلم)،
داداش فرنود برات آرزوی صبر دارم،
آقا طاها امیدوارم توی راه در پیش رو موفق باشی،
دکتر آزاد با معرفت امیدوارم تو درسها موید باشی،
فریبا جان دوست دارم زود به آرزوهات برسی،                                                                                  محراب  باز هم بهم سر بزن و بی معرفتی نکن,
داداش امین امیدوارم عشق حقیقی رو با تمام وجود لمس کنی،
امید دلم برای گنبد طلا تنگ شده به جای همه ی ما برو زیارت آقا،
 شهید گمنام دارم به جایی میرم که بدجور دلتنگم کرده امیدوارم دلتنگی جمعه ها به زودی از یادمون بره

واقعأ بهشت جای قشنگیه آدم توش احساس راحتی میکنه ولی...
وقتی میخوای ازش جدا بشی دلت،روحت،احساست و خلاصه همه وجودت رو غم میگیره چقدر حس بغض آوریه کاش دوری نبود هر چند که با وجود دوری لحظه دیدار شیرین میشه دارم از بهشت دور میشم به امید دیداری دوباره
خیلی خیلی زود...

یارب به محمد و آل محمد

صلی الی محمد و آل محمد                                                                                                

و العجل الفرج آل محمد

جنگل جان مرا  آتش عشق تو خاکستر کرد ؟!

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.
شانه بالازدنت را،
-بی قید -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را که
-عجیب! عاقبت مرد؟
-افسوس! 
کاشکی میدیدم.
من با خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟!


گرفـتــــــــــار

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

نگذار بداند چقدر تنهاســـــــــــــــت

دست هایم خالیست 

و درونم سرشار... 

پرم از آرزوهای پوشالی 

و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو 

و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد... 

و چه زیباست، 

پشت پا زدن به آن هایی که تو را رنجاندند!

و چه خوب است، 

گاه گاهی دروغ بگویی به دلت

و نگذاری که بداند، 

بی نهایت تنهاست...

آدم های ساده را دوست دارم!

آدم های ساده را دوست دارم!

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند!

همان ها که برای همه لبخند دارند!

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند!

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است!!

آدم های ساده را دوست دارم!

بوی ناب “ آدم ” می دهند!!

و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی...

زندگی دفتری از خاطرهاست
یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک 
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست 
چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد
ما همه همسفریم 
یادمان باشد فردا حتما، ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم
و نخندیم دگر، به ترکهای دل هر گلدان
و به انگشت نخی خواهیم بست، تا فراموش نگردد فردا
زندگی شیرین است
زندگی باید کرد
و بدانیم شبی خواهیم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی...


آدم های سنگـــــــــــــــی

عاشق این جملم

          که پدر ژپتو به پینوکیو میگه:

پینوکیو چوبی بمان آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست

پنجـــــــــره ها...


پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم

اگر نمی آیی

اینقدر پنجره ها را زجر ندهم 

چشم هایم به جهنم !



دیــــــــــــــــر شد!!!

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد

به من گفت : نرو که بن بسته!

گوش نکردم ، رفتم!

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم

پیر شده بودم . . .


نگاه كن

نگاه كن
كه غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود

نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد

نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود


استمرار.........

آهای همیشگی ترینم
تمام فعلهای ماضیم را ببر
چه در گذر باشی چه نباشی
برای من
استمراری خواهی بود...
من هر لحظه تو را صرف میکنم...


ملودی قلب خسته ی من...

وقتی کلبه ی کوچکی ساختیم که پنجره هایش به باغچه های محبت باز میشود تو بیکران مطلق را ماوا ساختی و من اینجا دفتر خاطراتمان را ماوای اشکهایم
ای آرام جاودان!
این کوچکترین ناتوان را در آغوش پهناورت بپذیر به دنبال تو تا کدامین ایستگاه مهربانی بیایم؟کجه پی تو بگردم؟
به پاهای خسته ام نگاه کن!
که نرمی جای پایت را آرزو دارند
و دستان تشنه ام 
آرام دستانت را
وقتی دل تنگم تنهایی را در آغوش می گیرد 
و بی صدا می گرید
نوازش مهربانی هایت را حس میکنم
تو در کنار منی
آرام ,صبور 
کاش چشمانم همیشه بسته می ماند
کاش آنها را باز نمی کردم که ببینم جای خالی تو را
تو در دورترین افقهای سرنوشت ایستاده ای
با وقار,پر غرور
و من
قوی ترین بالهای اشتیاق را قرض می گیرم
وشمشیر به دست به جنگ فاصله ها می آیم
یادت هست که چه آسان آنرا کشتیم!
قهقه ی پیروزیمان عرش را می شکافت
اما امروز...
من تنهایم
و دشمنانمان,رویین تن
که نمی دانند همه ی هستی منرا به گروگان گرفته اند
آنها تو را از من گرفته اند
چرا ساکتی ای بیکران؟
نمی دانم ناله هایم را می شنوی
می دانم من هم باید ساکت بمانم که صدای سرنوشت را بشنوم
و بدانم آنچه را امروز ذهن کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست
فردایی را می سازد که ثمره اش لبخندهایی است بر لبان همه و تنها قادر متعال است 
که می داند خیر ما در چیست!
که میداند خیر ما در چیست!

غـــــــــــــــــــــــــــم

بنازم غیرت غم را همی نگذاشت تنهایم
برایم هر دمی آورد با خود غمی دیگر
زغم از بس رفا دیدم شدم شرمنده غم هم
خدایا غیبت غم هم برایم شد غمی دیگر


یادمان باشد

یادمان باشد همیشه:

ذره ای حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"

کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا... "

مقداری خرد پشت "چه میدونم"

واندکی درد پشت "اشکال نداره" وجود دارد

كاش مي شد

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:

بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن

هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن

حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن

چـــــــــــــــرا...............................

چه قدر دوست داشتم یک نفرازمن میپرسید:

چرانگاه اهیت آنقدرغمگین است؟

چرالبخندهایت آنقدرتلخ وبیرنگ است؟؟

اماافسوس که هیچ کس نبود....همیشه من بودم وتنهایی ام پرازخاطره.....

آری باتوهستم....!باتویی که ازکنارم گذشتی.....

وحتی یکبارهم نپرسیدی،چراچشمهایم همیشه بارانیست؟!!

 

سکوت

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد

سکوت را نوازش می دهند

و جای خالی آدم های شب نشین را

با نگاهی معصومانه پر می کنند

مقصـــــــــــــــد

اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسی

الهی..........


الهی....
الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر ....
الهی! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم كه خرد مدهوش و بیهوش است ...
الهی! ما همه بیچاره هاییم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ كاره ایم
و تنها تو كاره ای ...
الهی! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم.وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی ...
الهی! خودت آگاهی كه دریای دلم را جزر و مدّ است ...
الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است ...
و رهزنهای بسیار در كمین و بار گران بر دوش ...
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام ؛
از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان شرمنده ام؛
كه همه در كار خود استوارند و این من سست عهد و ناپایدار ...
الهی! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم ...
خدایا: من که هستم تا چیزی بگویم،که تو خود همه چیز را می دانی چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ...؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ، توهمی بیش نیست
بگذارنخی به انگشتانم...
خدایا: همواره با من بمان و تنهایم مگذار...
ببندم تا هرگز فراموش نکنم که تجربه آرامش تنها با تومیسر است...
وقتی فکرش را میکنم اگر قطره آبی کم بود،کل هستی احساس تشنگی میکرد،دستم نمیرود گلی را بچینم ، مباداستاره ای لطمه ای ببیند....
اگر زندگی ام آن طور است که میخواهی،بی قراری ام را آخرین جرعه این جام، کنار می گذارم وآرام میگیرم....

پیشگاه خدا ............

جز در پیشگاه خدا هرگز زانو نمی زنم حتی اگر آسمان کوتاه تر از قامت من باشد

پایان,آغازی دوباره است.......

تمام می شوم شبی فقط اشاره ای بکن......