به نام حق...
سلام دوست جونی های خودم
خوبید؟ خوشید؟ امیدوارم آب و هوای دلتون برعکس آب و هوای کشورمون
استوایی و گرم باشه...
من اومدم نمیدونم با کدوم اعتماد به سقفی ولی میخوام دوباره
بنویسم...
یک فکر اومد به ذهنم ،اونم کجا ... به نظرتون کجا؟ ؟؟وسط کتابخونه...
مثلأ داشتم درس میخوندم و تمام تلاشم رو برای امتحانا میکردم! ولی
حالا نمیتونم نسبت به این فکر بی توجه باشم
امیدوارم با همراهیتون به من دلگرمی بدید و برای ادامه ی کار تشویقم
کنید
داستان (عشق ... درس ... دردسر) رو از زبان دخمل قصه مینویسم.
داستان هم که عشقی و اجتماعی هست اش یه جورایی تکرار و یه
جورایی جدید سعی میکنم حرفی برای گفتن داشته باشه یه همخونه ی
دیگه با یه داستان تازه و متفاوت
خلاصه:یک دختر با یک لب و هزار لبخند!!! ...یک دختر که برای رسیدن به
هدفش یک راه بیشتر نداره ...راهی که توسط پدرش تعیین شده ...یک راه
که پدر عشق ...روزگار تقدیر ... و دختر دردسر و اجبار میخواند.
لحظه ای با عشق ...درس ...دردسر:
با پوزخند وسیعی که روی لبش بود کاری نداشتم من با سیاهی
چشمانش آشنا بودم رنگی که لحظه های گذشته رو برام مرور میکرد
...لحظه های خرد شدن و شکستن ولی حس این سیاهی برام آشنا نبود
...نه ، فقط رنگش سیاهه!
نگاه از رنگ و حس ِناشناس گرفتم و یک قدم ازش دور شدم
هنوز با اون پوزخند مسخره نگاهم میکرد که صدا و سوال دوستش باعث
شد سوت پایان سکوتش نواخته بشه
پسر:بابا ایول داری پسر ...چی تو این سیاهی ریختی که دختر مردم دل
نمیکند؟
پسر:بس کن سینا ... و با پوزخند در ادامه ی حرفش من رو مورد خطاب
قرار داد:پسر خوشگل و خوشتیپ ندیده بودی؟جستجو تموم شد یا هنوز
ادامه داره؟با پوزخند وسیع شده ادامه داد: نصف شب شد بابا اجازه مرخصی میفرمایید؟
غرور ، خودخواهی و یک دنیا خودشیفتگی بود که از حرفاش به آدم القا
میشد ...درسته که حس چشماشون یکی نیست ولی شخصیتشون
خیلی به هم شبیه ِو ناجور اعصاب رو داغون میکنه.
سعی کردم به خودم بیام پس مثل همیشه صاف و محکم ایستادم و
لبخندی روی لبم جا گرفت ، یک لبخند که برای آدم روبرو هزار تا حرف
نگفته داشت
-خدا رو شکر که قسمت شد پسر خوشگل و خوشتیپ ببینم ...همین جا
هم اعلام میکنم جستجو تموم شد و شما هم آزادید و اجازه ی مرخصی
دارید.
به چشمهای سیاهش که حالا یکم خشمناک بود نگاه کردم و وسعتی به
لبخندم دادم که چال کنار لبم مشخص بشه.
با اجازه ای گفتم و به سمت کافه ی همیشگی روان شدم البته تو فکرم
داشتم پسر مغرور ِچشم سیاه رو دعا میکردم که باعث شد برای چند
دقیقه ، فقط چند دقیقه شرط بابا رو فراموش کنم ...