صبر کن ای سهراب

آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است 
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب
قایقت جا دارد?
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم
به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...

من غم فروش بی آزارم............

من غم فروش دوره گردم و با شادی بیگانه ام.

تنهایی را دوست میدارم و همراز و هم آواز نامردی هایم

از دنیا گریزانم و از کامرانیها چیزی نمی دانم.

من مرداب عظیم رنجها و دردهایم

و ابرهای سیاه آسمان آرزوهای طلایی ام

خنده را نمیشناختم چون معبودم ناکامیها و نابسامانی هایم

خاکستر پرانه سوخته بالم و دیگر اشک شمع را دوست ندارم.

دیوانه زنجیر گسسته ام و آرامش نمی یابم

من گورستان سرد و خاموش عشقی پر شکوهم و مظهر وفا دیدگانم

و پرنده ای بی بال و پرم و نمی دانم چسان در آسمان نیلگون شادی ها پرواز نمایم

آیا زمان,با اشک,دیدگان حسرت بارم را تر خواهد نمود و غم هایم را به رایگان از من باز خواهد ستاند

یا پایان زمان چون یار وفاداری در قلب شکسته ام به جای خواهد ماند؟

من غم فروش بی آزارم.

غم را با اشک چشم مبادله می کنم و عشق را چون دری گرانبها در این قلب مجروح به یادگار حفظ می کنم.


ديشب دوباره..........

ديشب دوباره 

گويا خودم را خواب ديدم: 

در آسمان پر ميکشيدم 

و لا به لاي ابرها پرواز ميکردم 

و صبح چون از جا پريدم 

در رختخوابم 

يک مشت پر ديدم 

يک مشت پر، گرم و پراکنده 

پايين بالش 

در رختخواب من نفس ميزد 

آنگاه با خميازهاي ناباورانه 

بر شانه هاي خسته ام دستي کشيدم 

بر شانه هايم 

انگار جاي خالي چيزي… 

چيزي شبيه بال 

احساس ميکردم! 

                                      قیصر امین پور

خوشبختی...

خوشبختی را نمیتوان وام گرفت، 

خوشبختی را نمیتوان برای لحظه نیز به عاریت خواست!

خوشبختی را نمیتوان دزدید،نمیتوان خرید،نمیتوان تکدی کرد!

پرنده ی سعادت دیگران را نمیتوان به دام انداخت،به خانه ی 

خویش برد،و در قفسی محبوس کرد ـ به امید باطلی،به خیال خامی!

خوشبختی گمان میکنم تنها چیزیست در جهان که فقط با دست های طاهر کسی که به راستی خواهان آنست ساخته میشود!

و از پی اندیشیدن طاهرانه!


دوستی با خدا..................

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم، بگویم که ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : خدا را دوست دارم


افسوس..................................

بی تو پیمودن شب ها شدنی نیست

شبها پر از درد که فردا شدنی نیست

گفتم که برایت بفرستم دل خود را

افسوس که چون نامه دلم تا شدنی نیست



من خدا را دارم

من خدا را دارم،

کوله بارم بردوش،

سفری می باید،

سفری تا ته تنهایی محض،

هرکجالرزیدی،

از سفرترسیدی،

فقط آهسته بگو:

                     من خدا رادارم…!

                                           ودیگر هیج

کمک میخوام..................!!!!!!!!!!!!!!

بترسم از دادگاهی که قاضی آن شاهد هم باشد!!

خدایا خودت داری منو میبینی میخوام ازت بخوام کمکم کنی آخه به یک نیروی خاص احتیاج دارم

ولی میخوام این ترس رو حفظ کنم پس کمکم کن مثل همیشــــــــــــــــه

یکی آبجی هام ازم خواست توی ختم دست جمعی قرآن شرکت کنم که برای شفای یکی دیگه از آبجی های منه اگه خوستید دعای ما رو کامل کنید به لینک به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست که توی وب منه برید 

راستی آخر هفته ها کلاس دارم به خاطر همین جواب مهربونیاتون رو الان دادم دوستتون دارم

ممنون دوستای گل و عسلم

نسلی از بیگانگان آدم شدند!

هر که خوبی کرد زجرش می دهند،

هر که زشتی کرد اجرش میدهند،

باستان کاران تبانی کرده اند،

عشق را هم باستانی کرده اند،

هر چه انسان ها طلایی تر شدند،

عشق ها هم مومیایی تر شدند،

اندک اندک عشق های بارانی کم شدند، 

نسلی از بیگانگان آدم شدند!


حــــــــــــــوا..........

دوباره سیب بچین حوا،

       خسته ام…

              بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند!!!!!!!!!!!!


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند.


از باغ میبرند چراغانیت کنند تا کاج جشنهای زمستانیت کنند ، 

پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار با این بهانه که بارانیت کنند.

 یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار بردنت که زندانیت کنند ، 

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند.

 یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند.

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند.


حالا دنیای تو چقدر وسعت داره؟



کاش صدایت شنیده میشد ...

 کاش کسی بود تا صدای درونت رو درک کند و به غوغای آن نخندند ...

کاش کسی پیدا میشد تا به فکرهای کودکانه ات،کودکانه نگاه کند و مرحمی باشد بر جراحت درونی ات...

کاش همه میفهمیدن که وسعت من و افکارم قابل درک است و دور از دسترس نیست

نه تنها وسعت افکارم بلکه دنیای من هم وسعتی دارد به بی اندازه گی کهکشان ها...

دنیای پرندگان به وسعت آسمان است

و دنیای ماهی ها به اندازه ی دریا

حالا دنیای تو چقدر وسعت داره؟




من از این اگرها،شاید ها،اماها،چراها میترسم!

وسوسه خیالت سر به سر دلم میگذارد...

ابلیس میشوم!

در اتاق بی پنجره،خواب ستاره میدیدم!

لب پرتگاه نفرت و نفرین...

آرزوهایم طعم کابوس گرفتن!

ترس در دلم وحشتی به پا کرده!

من از این اگرها،شاید ها،اماها،چراها میترسم!



زندگی چیست ؟


زندگی چیست ؟ 

اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ 

اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟

اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ 

اگر زندگی است چرا می میریم ؟ 

اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟

اگه عشق نیست چرا عاشقیم

دکتر علی شریعتی


خوش خیال.......

خوش خیال


 
اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم ,به تو لعنت زندگي 



هزار سال زیستن......

دو روز مانده به پایان جهان،

تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز

خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای

بیش‌تری از خدا بگیرد.

به ادامه مطلب مراجعه کنید...


ادامه نوشته