من غم فروش دوره گردم و با شادی بیگانه ام.
تنهایی را دوست میدارم و همراز و هم آواز نامردی هایم
از دنیا گریزانم و از کامرانیها چیزی نمی دانم.
من مرداب عظیم رنجها و دردهایم
و ابرهای سیاه آسمان آرزوهای طلایی ام
خنده را نمیشناختم چون معبودم ناکامیها و نابسامانی هایم
خاکستر پرانه سوخته بالم و دیگر اشک شمع را دوست ندارم.
دیوانه زنجیر گسسته ام و آرامش نمی یابم
من گورستان سرد و خاموش عشقی پر شکوهم و مظهر وفا دیدگانم
و پرنده ای بی بال و پرم و نمی دانم چسان در آسمان نیلگون شادی ها پرواز نمایم
آیا زمان,با اشک,دیدگان حسرت بارم را تر خواهد نمود و غم هایم را به رایگان از من باز خواهد ستاند
یا پایان زمان چون یار وفاداری در قلب شکسته ام به جای خواهد ماند؟
من غم فروش بی آزارم.
غم را با اشک چشم مبادله می کنم و عشق را چون دری گرانبها در این قلب مجروح به یادگار حفظ می کنم.