57

چند ماهی از زندگی مشترک ما میگذشت.

به خاطر اینکه من زیاد به خونه داری وارد نبودم گلاره سفرشون رو عقب انداخته بود.
برای من کنار فرهاد بودن یعنی آرامش و راحتی و کنار گلناز و گلاره یعنی تنها نبودن و همدم داشتن.
قرار شد اونا یک هفته مشهد باشند ولی دلتنگی من از همون لحظه ای که تصمیم رو گرفتن شروع شد.
چند روز قبل از سفر تولد یکسالگی فربد و صدف رو با هم جشن گرفتیم و اونا رو راهی کردیم.
روزهای خوبی داشتم و ناراحتی نبودن اونا کمتر شده بود.
سعی میکردم روزها رو به بهترین وجه بگذرونم که اتفاق بزرگی زندگی ما رو تکون داد
-سلام فرهاد.این موقع روز اینجا چیکار میکنی؟حالت خوبه؟
-من خوبم فرشته جان... ولی ...نمیدونم چطوری بگم
-چیزی شده؟ برای مامان و بابا اتفاقی افتاده؟
-نه نه امروز قرار بود برم دنبال عباس و گلاره تا از ترمینال بیارمشون
-شب باید برسن
-آره ولی...
-ولی چی فرهاد؟
-اتوبوس تصادف کرده و ...
دیگه چیزی از حرفاش نفهمیدم،نمیدونستم چند ساعت بیهوش بودم،وقتی به هوش اومدم بیمارستان بودم
-خانم لطفأ سر جاتون باشید تا همراهتون بیاد
-چه اتفاقی برای گلناز افتاده؟
-گلناز کیه؟شما رو همسراپون اینجا آوردن
-تو تصادف بوده،ماشینی که از مشهد می اومدن
-خبر ندارم باید ببینم کدوم بیمارستان هستند
-خانواده اش کجا هستند؟
صدای فرهاد رو که شنیدم با صدای بلند صداش کردم
-فرهاد ، فرهاد
-جانم،آروم باش خانومی
-کجان؟تو این بیمارستان هستند
-آروم باش فرشته جان،آروم باش خانومم
-فرهاد جان خواهش میکنم،میخوام ببینمشون
-نمیشه خانومی الان امکان نداره،حال خودت به هم ریخته است
-بگو که اتفاقی نیوفتاده
بغض عجیبی داشت بدون اینکه جوابی بده از اتاق خارج شد.باید اتفاقی افتاده باشه ولی در چه حدی رو نمیدونستم.
فردای اون روز عمق فاجعه رو درک کردم،اتفاق فراتر از انتظار من بود.
گلاره و گلناز تو صحنه تصادف فوت شده بودن و شوهرش هم تو بیمارستان تموم کرده بود.
دو روزی بیمارستان بودم و از بچه ها خبر نداشتم،با اومدن مامان و بابای خودم و فرهاد ،منم مرخص شدم.
با ورود به خونه تمام خاطرات به ذهنم هجوم آوردن،اومدن به این خونه و آشنای با گلناز و بازی هامون،مهربونی هاش ...
صدای گریه ی فربد که رو دست پرستارش تکون داده میشد منو به خودم آورد،خودم رو بهش رسوندم و بغلش کردم.
هم من آروم گرفتم و هم اون آروم شد ولی...
هر دوتامون بغض بزرگی داشتیم که یک دلیل داشت
فردای اون روز برای تشییع جنازه رفتیم،طاقت دیدن اون صورت ناز که به سردی خاک سپرده بشه منو آزار میداد.
من تازه داشتم آرامش رو پیدا میکردم ولی رفتن گلناز داغی بود که در باور من نمیگنجید،داغونم کرد.
تنها کسانی که کنارشون آروم بودم فرهاد و بچه ها بودن،برای بچه ها پرستار گرفته بودیم و قرار بود یک مدتی کنار ما باشن
سه ماهی از فوت اونا میگذشت که فربد به حرف اومد و اولین کلمه ی زندگیش رو گفت.
همراه فربد به سمت من اومد و گفت:یکبار دیگه بگو تا فرشته هم بشنوه
-چی بگه؟
-صبر داشته باش خانومم
چند دقیقه ای طول کشید و من مونده بودم که فربد چی میخواد بگه که یکدفعه به حرف اومد و گفت:با ... با
-دیدی به حرف اومد و من خیالاتی نشدم،کاش بابا هم اینجا بود تا صدات رو میشنید قربونت برم
کلمه ای که بغض عجیبی رو به من و فرهاد تحمیل کرد،اون بابایی رو صدا کرد که دیگه بین ما وجود نداشت
فرهاد با خنده به فربد نگاه میکرد و با بغض حرف میزد
چه خوب بود که بعد از رفتن گلاره و عباس،دو تا چشم بودن که بابا گفتن فربد رو ببینن و قربون صدقه اش برن.
صدف قبل از سفر به حرف اومده بود،اونا بزرگ میشدن و ما به وجودشون عادت کرده بودیم و فرهاد طاقت دوریشون رو نداشت،اینو وقتی فهمیدم که باید برای یکسری از کارها مجبور شد یک سفر دو روزه بره تهران،صبح حرکت کرد و قبل از تاریک شدن هوا در مقابل تعجب من با لحن با مزه ای گفت:طاقت دوری ندارم خواب،بدون شما ها خوابم نمیبره