رویای شیرین من--قسمت پنجاه و یک
51
تمام حرکاتت رو دوست داشتم اون روز وقتی میخواستی با سماجت نارنج بکنی از دور خیلی تماشات کردم وقتی دیدم کوتاه نمی یای راضی نشدم اذیت بشی،به خاطر همین اومدم و بهت کمک کردم.
وقتی بدون اینکه حتی نگاهی به عقب بکنی،رفتی حرصم در اومد و فهمیدم راه سختی رو پیش رو دارم ولی آماده بودم،بعد از چند دقیقه با قیافه ی حق به جانب برای تشکر اومدی که خیلی خوشحال شدم.
درسته که خیلی ادعا داشتی ولی نمیتونستم بذارم از درخت بالا بری،از ناراحتی تو ناراحت میشدم،این حس خودم رو دوست داشتم.
لحظاتی رو که دنبال فریبا می اومدم فقط به خاطر دیدن تو بود،دلیل دیگه ای برای دیدنت نداشتم به خاطر همین آوردن فریبا به خونه رو بهانه میکردم.
وقتی براتون کارهام رو تعریف میکردم،مثل یک سنگ سخت بودی ولی هیچ وقت احساس نکردم اهمیت نمیدی،به خاطر همین به کارم ادامه دادم.
وقتی ماجرای رفتن پیش اومد اولش ناراحت شدم ولی بعدش این شد یک آزمایش واسه قلب خسته ی من،میخواستم خودم رو امتحان کنم،مطمئن بودم وقتی کلید باغ رو بهت بدم کسی جلوی راهم سبز نمیشه.
توی فرودگاه دیدن ناراحتی تو دلم رو لرزوند،اگه تنها بودم نمیرفتم ولی وجود بابا باعث شد که برنگردم.
سال اول خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم اون سه،چهار خط رو برات بنویسم.
دلم برات تنگ شده بود ولی احساس میکردم باید از این امتحان سر بلند بیرون بیام.
به خاطر همین سالهای بعد چیزی برات ننوشتم،میدونستم ناراحت میشی ولی میخواستم طاقت تو رو هم بسنجم،میدونم آدم بدی بودم،بدون اینکه اطلاعی بدم ازت امتحان گرفتم ولی ...
خنده ی زیبایی رو لبش اومد که باعث شد منم لبخند بزنم
-وقتی قرار شد برگردم میخواستم اولین کسی که میبینم تو باشی،تو فرودگاه هر کسی رو دیدم الا تو،درست و حسابی نا امیدم کردی،حرصم در اومده بود،احساس میکردم فراموشم کردی وقتی دیدم تو اتاق فریبا راحت داری آهنگ گوش میدی بیشتر اعصابم داغون شد به خاطر همین سعی کردم تلافی کنم،میدونم کار بچگانه ای بود ولی باعث شد فکرهای بد رو از خودم دور کنم.
وقتی اون نقاشی رو دیدم از کارم پشیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود.
تابستون وقتی زودتر از ما رفتی شمال،احساس بدی کردم ولی وقتی خبر به دنیا اومدن بچه های گلاره رو شنیدم راضی شدم.
اون روز وقتی پشت در اتاق اونجوری پیدات کردم داغون شدم،تا برسونمت بیمارستان هزار دفعه مردم و زنده شدم،اونقدر قاطی کردم که به کسی اجازه ی سوار شدن به ماشین رو ندادم.
وقتی چشمهاتو باز کردی انگار دنیا رو به من داده بودن،اخلاقت عوض شده بود و این باعث شد بیشتر عاشقت بشم،آخه اینجوری راحت تر میتونستم باهات صحبت کنم.
یادته گفتم تو سفر یک چیزی بهت میگم؟حالا میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم فرشته،میخوام برای همیشه کنارم باشی،میخوام مال من باشی.باور میکنی؟
-بالاخره یک راه برای حرف زدن به من نشون دادی،من اول از رازهای دلم گفتم. همیشه دوستت داشتم فرهاد
-عاشق این اخلاق بهاری تم،آدم نمیدونه کی...
-کی ابری،کی آفتابی،کی طوفانی و ...
-کی بارونی هستی خانمی
هر دو با هم خندیدیم،کنار هم بودن و خندیدن خیلی شیرین بود.
با هم بودن احساس قشنگی بود،احساسی که حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم چون حلاوت خاصی برام داشت
-چه جوری اعتماد کنم؟
-هیچ کس نفهمید که عاشق دختر کوچولوی مغرور عمو شدم.فرشته برای من حکم زندگی داشت کسی که منو به وجد میآورد.تمام حرکاتت رو دوست داشتم اون روز وقتی میخواستی با سماجت نارنج بکنی از دور خیلی تماشات کردم وقتی دیدم کوتاه نمی یای راضی نشدم اذیت بشی،به خاطر همین اومدم و بهت کمک کردم.
وقتی بدون اینکه حتی نگاهی به عقب بکنی،رفتی حرصم در اومد و فهمیدم راه سختی رو پیش رو دارم ولی آماده بودم،بعد از چند دقیقه با قیافه ی حق به جانب برای تشکر اومدی که خیلی خوشحال شدم.
درسته که خیلی ادعا داشتی ولی نمیتونستم بذارم از درخت بالا بری،از ناراحتی تو ناراحت میشدم،این حس خودم رو دوست داشتم.
لحظاتی رو که دنبال فریبا می اومدم فقط به خاطر دیدن تو بود،دلیل دیگه ای برای دیدنت نداشتم به خاطر همین آوردن فریبا به خونه رو بهانه میکردم.
وقتی براتون کارهام رو تعریف میکردم،مثل یک سنگ سخت بودی ولی هیچ وقت احساس نکردم اهمیت نمیدی،به خاطر همین به کارم ادامه دادم.
وقتی ماجرای رفتن پیش اومد اولش ناراحت شدم ولی بعدش این شد یک آزمایش واسه قلب خسته ی من،میخواستم خودم رو امتحان کنم،مطمئن بودم وقتی کلید باغ رو بهت بدم کسی جلوی راهم سبز نمیشه.
توی فرودگاه دیدن ناراحتی تو دلم رو لرزوند،اگه تنها بودم نمیرفتم ولی وجود بابا باعث شد که برنگردم.
سال اول خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم اون سه،چهار خط رو برات بنویسم.
دلم برات تنگ شده بود ولی احساس میکردم باید از این امتحان سر بلند بیرون بیام.
به خاطر همین سالهای بعد چیزی برات ننوشتم،میدونستم ناراحت میشی ولی میخواستم طاقت تو رو هم بسنجم،میدونم آدم بدی بودم،بدون اینکه اطلاعی بدم ازت امتحان گرفتم ولی ...
خنده ی زیبایی رو لبش اومد که باعث شد منم لبخند بزنم
-وقتی قرار شد برگردم میخواستم اولین کسی که میبینم تو باشی،تو فرودگاه هر کسی رو دیدم الا تو،درست و حسابی نا امیدم کردی،حرصم در اومده بود،احساس میکردم فراموشم کردی وقتی دیدم تو اتاق فریبا راحت داری آهنگ گوش میدی بیشتر اعصابم داغون شد به خاطر همین سعی کردم تلافی کنم،میدونم کار بچگانه ای بود ولی باعث شد فکرهای بد رو از خودم دور کنم.
وقتی اون نقاشی رو دیدم از کارم پشیمون شدم ولی دیگه دیر شده بود.
تابستون وقتی زودتر از ما رفتی شمال،احساس بدی کردم ولی وقتی خبر به دنیا اومدن بچه های گلاره رو شنیدم راضی شدم.
اون روز وقتی پشت در اتاق اونجوری پیدات کردم داغون شدم،تا برسونمت بیمارستان هزار دفعه مردم و زنده شدم،اونقدر قاطی کردم که به کسی اجازه ی سوار شدن به ماشین رو ندادم.
وقتی چشمهاتو باز کردی انگار دنیا رو به من داده بودن،اخلاقت عوض شده بود و این باعث شد بیشتر عاشقت بشم،آخه اینجوری راحت تر میتونستم باهات صحبت کنم.
یادته گفتم تو سفر یک چیزی بهت میگم؟حالا میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم فرشته،میخوام برای همیشه کنارم باشی،میخوام مال من باشی.باور میکنی؟
-بالاخره یک راه برای حرف زدن به من نشون دادی،من اول از رازهای دلم گفتم. همیشه دوستت داشتم فرهاد
-عاشق این اخلاق بهاری تم،آدم نمیدونه کی...
-کی ابری،کی آفتابی،کی طوفانی و ...
-کی بارونی هستی خانمی
هر دو با هم خندیدیم،کنار هم بودن و خندیدن خیلی شیرین بود.
با هم بودن احساس قشنگی بود،احساسی که حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم چون حلاوت خاصی برام داشت
+ نوشته شده در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 10:3 توسط شیــــوانا
|
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی