55

بعد از سه روز از شمال برگشتیم و همان طور که فرهاد گفته بود عمو و زن عمو برای تعیین تاریخ عروسی اومدن.بابا و مامان اول مخالفت کردن و گفتن باید مراسم عقد رو بگیریم ولی وقتی دیدن آتیش آقا داماد تنده بالاخره موافقت کردن که عقد و عروسی رو با هم بگیریم.

تاریخ تقریبأ یک ماه بعد بود و قرار شد تو باغ خونمون عروسی رو بگیریم.
تمام طول هفته رو در حال خرید بودیم یا همراه فرهاد یا همراه مادرم،یا برای خرید عروسی یا برای جهیزیه.
-یک سوپرایز دارم گلم
-سلام ات کو؟
-سلام به خانم خونه ی خودم خوبی؟
-خسته ام از صبح با مامان بیرون بودم دارم بیهوش میشم
-الهی بمیرم گلم رو اینطوری نبینم
-خدا نکنه دیوونه سوپرایزت کو
-شرمنده خیلی سنگینه نمیتونم بیارمش اینجا،تو رو باید ببرم پیشش
یک روز وقت گران مایه تون رو به من اختصاص میدید؟
-شما جون بخواه البته کی هست که بده
-فرشته!!
-شوخی کردم
-تو شوخی هم راه افتادی،اثر بدی دارم روت میذارم آره؟
-شوخی کردم دیگه چه سوپرایزیه که یک روز طول میکشه تا ببینمش
-میریم شمال هم کارت دعوت عباس اینا رو میبریم هم سوپرایز ام رو بهت میگم قبول؟
-میدونی که من از شمال رفتن سیر نمیشم،قبول
-فردا صبح زود راه می افتیم
-امشب اینجا میمونی؟
-یک سر میرم خونه یکسری وسایل میارم و میام
-کی برمیگردی؟
-قبل از خواب میام
-مواظب خودت باش
فردا صبح زود حرکت کردیم
-سوپرایزت رو نمیگی؟
-میگم دیر نمیشه،به نظرت شوکه میشن؟
-آره دیگه دو هفته پیش اینجا بودیم تو ازم خواستگاری کرده بودی حالا اینجاییم و دو هفته ی دیگه ازدواج میکنیم،شوکه میشن دیگه
-پس بریم شوکه شون کنیم
واقعأ هم تعجب کردن وقتی فهمیدن اومدیم برای عروسی دعوتشون کنیم خیلی متعجب شدن ولی واقعأ خوشحال بودن.اونا هم به ما خبر دادن که قراره برن سفر البته از شانس زیاد ما بلیط هاشون برای دو روز بعد از عروسی ما بود.
قرار شد دو روز قبل از عروسی،فرهاد برای عباس و گلاره ماشین بفرسته و ما هم گلناز رو با خودمون ببریم.
-حالا میرسیم به اصل مطلب
-بگو دیگه خیلی داری طولش میدی
-باید ببینیش
-ببینم؟
-دنبالم بیا
با هم به داخل ویلا رفتیم تنهایی جایی که برام علامت سوال بود،اتاق فرهاد بود.
بزرگترین اتاق ویلا که همیشه درش قفل بود،هیچ وقت نخواسته بودم کنجکاوی من در حد فضولی رشد کنه
-چی میخوای به من نشون بدی؟
-میخوام اتاقم رو بهت نشون بدم،دوست داری ببینی؟
-البته که دوست دارم
-چرا تا الان نخواستی که نشونت بدم
-هیچ کس حق نداشت وارد این اتاق بشه،اینو همه میدونستن
-تو با همه فرق داری ولی حالا باید ببینی
-مشتاقم
-میدونم حالا چشمات رو ببند
چشمام رو بستم و در رو باز کرد و دستام رو گرفت.
با هم وارد شدیم
-حالا اون چشمهای نازت رو باز کن
چشمام رو باز کردم ولی چیزی رو که میدیدم جالب بود و غیر قابل باور
از سمت راست اتاق شروع کردم،عکس های من در سنین مختلف،عکس های سفر اولم به ویلا،زمانی که نارنج کندم،مسافرت هام،عکس های زمان رفتن فرهاد و چشمهای قرمزم!
اتاق پر از رز سفید بود انگار طبیعی بودن ولی در حقیقت شیشه ای بود.
آخرین عکس ها مربوط به سفر عید میشد عکس هایی که تو حافظیه گرفته بودیم
آروم روی تخت نشست و گفت:میخوای اینجا زندگی کنیم؟
شوکه شده بودم و نمیدونستم باید چی بگم
-نمیخوای جوابم رو بدی،دوست داری اینجا زندگی کنیم؟
-کارت چی میشه؟
-فکر همه جاش رو کردم،همه چیز رو میاریم اینجا،موافقی؟
-از خدامه،تو که میدونی اینجا رو خیلی دوست دارم
-پس قبوله؟
-قبول ولی...
-به عکس العمل بزرگترا فکر نکن اونا خوب میدونن من و تو اینجا رو خیلی دوست داریم
-فکر همه جا رو کردی دیگه،تصمیم بی نظیری گرفتی
-میدونستم موافقی خانمی حالا بهتره راه بیوفتیم که به شب نخوریم
-باشه بریم