پـــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــان
بوسه ی آرومش روی پیشونی ام تمام خوشی های دنیا رو سرازیر دلم
کرد و لبخند به لبم آورد، چشمام رو باز کردم و در حالی که با دستم
چشمام رو مالش میدادم تا به نور عادت کنه پرسیدم
کسری-آره فداتشم ،مامان و زن عمو بهت سر میزنند ... کاری با من
نداری؟
لبخندی زدم و گفتم
جواب لبخندم رو با نوازش موهام داد و در جواب حرفم گفت
کسری-اونی که باید مواظب باشه تویی خانومی،تا مامان اینا نیومدن از
جات تکون نخور ... خودشون کلید دارند
چه دل خوشی داره این پسر ... من حوصله ام از یکجا نشستن سر میره
یک چپ چپ نگاهم کرد و گفت
لبخندی به لجبازیش زدم و گفتم
-سامان دیشب گفت جلسه ی مهمیه،پاشو برو تا یک ساعت دیگه شروع
میشه
کسری-تو مهمتر از جلسه ای
کسری-بهت اعتمادی نیست
کسری-خواب بابا چرا میزنی،سما نزنی زیر قولت ها ...
-کدوم قول؟ من بهت قولی دادم ... ؟
کنارم روی تخت نشست و دستم رو به عادت همیشگی توی دستش
گرفت،طبق معلول شروع به بازی کردن با انگشتام کرد ... انگشت کوچیکم
توسط سبابه و شستش به بازی گرفته شده بود که گفت
کسری-بذار این دو ماه باقی مونده تموم بشه بعد هر کاری دلت خواست
انجام بده فداتشم ، ولی الان خطرناکه، هم برای خودت هم برای کوچولوت
کسری-أوکی، حالا قول میدی؟
نگرانیش برام قابل هضم بود، حرفای دکتر ترسونده بودش و اون میخواست
به هر طریقی از خانواده اش محافظت کنه
کسری-فدای اون حرف زدنت،من برم؟
کسری- چیزی لازم نداری؟میخوای برات صبحانه آماده کنم؟
-نوچ تا یک ساعت دیگه مامان میاد با هم میخوریم الان زوده ... فقط
گوشی تلفن رو برام بیار
بعد از چند لحظه با گوشی برگشت و بدستم دادش
کسری-دیگه سفارش نمیکنم حواست به همه چیز باشه
-خوبه سفارش نمیکنی ، برو نگران نباش ... قرار نیست اتفاقی بیوفته
عزیزم
بوسه ی سریعی رو لبهام گذاشت و از اتاق خارج شد.
خواب یک ساعتی تنها و بیکار بودم ... نگاهی به اطراف انداختم هیچی
برای سرگرمی وجود نداشت ... نگاهم به پاتختی کشیده شد ... خوبه ...
یک طرف روکش رو بالا دادم و دو تا آلبوم ها رو بیرون کشیدم ...
آلبوم عکس های عروسی رو گذاشتم کنار و اون یکی رو باز کردم ...
عکس مامان بالای صفحه ی اول بود و عکسی از بابا پایین صفحه قرار
داشت.
ورق زدم ... عکسایی بود که تو راه یزد انداخته بودیم
صبح زود حرکت کردیم ... اضطراب و استرس دیدنشون بعد از چهار سال
باعث شده بود همه اش تو خودم باشم ... ثانیه ها برام کش می اومدن و
داشتم نابود میشدم ... برخورد لیلا جون و لاله مشخص بود ولی لهراسب
شده بود یک علامت سوال و من هر لحظه یک رفتار براش پیش بینی
میکردم ... بعضی از فکرام اونقدر مسخره بود که خودم بهشون میخندیدم
...
بالاخره رسیدیم ... سر کوچه از ماشین پیاده شدم ... کوچه که زیاد تغییر
نکرده بود فقط چند تا از خونه ها جاشون رو به آپارتمان های نو ساز داده
بودند ... از همون فاصله نگاهم سمت اون ساختمان دو طبقه بود و منظره
ی دیگه ای بهش راه پیدا نمیکرد.
جلوش ایستادم و دستم رو جلو بردم ... لمسش کردم ... هنوز همون
آرامش رو بهم منتقل میکرد ... دستم رو بالا بردم و زنگ رو آروم فشار دادم
ضربان قلبم داشت همین جور بالا میرفت و من تشنه ی شنیدن یک صدا ،
گوشم رو به آیفون نزدیک کردم که صدای برداشتن آیفون نفس رو تو سینه
ام حبس کرد
صداش چه ناز بود و من ندیده عاشقش شدم
سما-بابا ... بابا من ... ددر ... بابا ...
زیر لب قربون صدقه اش میرفتم و نجوا میکردم
-ای جونم ... قربونت برم الهی ... چه صدای نازی داری
رها-سما است
چشمهام روی هم اومد،سوزش اشک رو حس کردم و دستام مشت شد
و ... ایندفعه صدای لاله بود که چشمام رو باز کرد
لاله-سما گوشی رو بده من ببینم کیه مامانی
ولی تو جواب فقط صدای نه نه گفتن سما اومد ... بالاخره لاله پیروز شد و
گوشی رو گرفت
-باز کن لاله ...
لاله-ش ... ما؟
لاله-چی ... ؟
اومدم دوباره خودم رو معرفی کنم که در باز شد و من با یک هل کوچیک
وارد شدم ...
فرش پله ها عوض شده بود ولی تابلوی زن روستایی سرجاش بود ...
کفشام رو درآوردم و از پله ها بالا رفتم ... وسط پله ها بودم که در باز شد
و لاله وسط چارچوب ایستاد ...
نگاهی به پشت کردم ... کسی نبود وقت نداشتم منتظرشون بشم پس
بی معطلی از پله ها دویدم بالا و روبروش قرار گرفتم
لاله-سما ...
لاله-بالاخره اومدی ...
-آره اومدم
لاله-بالاخره همبازی کوچولوی من خودش رو نشون داد ... بالاخره سمای
ناشناس برگشت ... و بالاخره گم شده ی لیلا جون پیداشد
دستم رو کشید ... روانه ی آغوشش شدم
لاله-نمیدونی چه روزهای سختی بود سما ... نمیدونی چند شب بیدار بود
و کوچه به کوچه ی این شهر رو زیر پا گذاشت ...نمیدونی چند شب اسیر
اون شهر بزرگ شد ... ولی دریغ از یک خبر کوچیک ... هیچکی ازت خبر
نداشت ... لهراسب داشت دیوونه میشد سما ... ناشناست برای همه
مون ناشناس شده بود حتی لیلا جون ... فقط زنده بود،از زندگی کردن
خبری نبود ... کجا بودی سما،کجا؟ ... چرا رفتی؟ چرا وقت رفتن بهش فکر
نکردی؟ ... خوب میدونستی بدون تو نمیتونه ... پس چرا تنهاش گذاشتی؟
-لاله منم زندگی نکردم ... منم نفسم سنگین بود ... نفس کشیدن برام
سخت بود ... این چهار سال عذاب بود لاله ولی تموم شد ...
لاله منو از خودش جدا کرد و جواب داد
-سما ... میخوام ببینمش
با اسم به به که لاله آورد یک چیزی مثل جت از پشت مبل بیرون اومد و
پشت پای لاله قایم شدم
-سلام کوچولو، میای بغلم؟
-لاله فسقل بچه ات نمیاد بغلم
-اتفاقأ من بچه ی خوبی بودم ... حالا هم این بچه ات رو بردار از جلوی در
برو کنار من تنها نیستم
نگاهی به پاگرد کردم و چند پله پایین رفتم ولی لاله زودتر از من پایین
رسید و با یک عالمه تعارف تیکه پاره کردن همه رو به داخل دعوت کرد ...
وقتی همه وارد سالن شدند لاله و رها برای پذیرایی راهی آشپزخانه
شدند و منم به سمت اتاق لیلا جون رفتم
131
جلوی در اتاق رسیدم و یک نفس عمیق کشیدم ... هنوزم بوی یاس کنار
پنجره ی اتاقش می اومد ... چند ضربه به در زدم
لیلا جون-نمازم تموم شد،الان میام مادر
آروم در رو باز کردم ... رو به قبله نشسته بود و دستاش سمت آسمون
بود ... صداش بغض داشت ولی دعای زیر لبش بهش نیرو داد"مواظب
سمای من باش"
یاد ماه رمضون پارسال افتادم شبش احیا بود و سر سفره ی افطار بیشتر
از هر شبی یاد لیلا جون بودم ... از بس خسته و گرسنه شده بودم
تصمیم گرفتم اول افطار کنم بعد نمازم رو بخونم ... نبود تا مثل همیشه
بگه" اول سجود بعدأ وجود سما خانم" و من سر سفره ی تنهاییم روی
تراس بغض داشتم ... چند دقیقه ای تا اذان وقت بود ... سرم رو بالا گرفتم
و گفتم ... بشکنمش؟ ... داره خفه ام میکنه... سه ساله جا خوش کرده و
ولم نمیکنه ...
ولی من قول دادم ... قول دادم نشکنم ... بازم باید با یک جرعه تنهایی
قورتش بدم ...ولی خدایا من روزه ام ...حالا یک سوال دارم... خدایا اگر
بغضمو بخورم
روزه ام باطل میشه؟؟؟
با صدای اذان جواب گرفتم،بلند شدم و بعد از گرفتن وضو،اول نماز خوندم و
بعدش افطار کردم.
از جاش بلند شد و به سمت میز کنار تخت رفت تا سجاده اش رو روی میز
بگذاره ولی با حرفم وسط راه ایستاد
-قبول باشه لیلا جون
حرکت نمیکرد ... تو این سه روز اینقدر آدم متعجب دیده بودم که انگار برام
عادی شده بود ... جلو رفتم و دستام رو روی شونه اش قرار دادم
دستش بالا اومد و روی دستم قرار گرفت ... جلو کشیدم و بوسه ای به
دستش زدم
-لیلا جون برای سما دعا کردی؟
برگشت و من تونستم ببینمش ... شکسته شده بود ولی لیلا جون خودم
بود
لیلا جون-سما ... سمای من برگشته ... گمشده ی من پیدا شد؟ کجا
بودی مادر؟کجا رفتی؟چرا لیلا رو تنها گذاشتی؟تو که بی معرفت نبودی
سرم رو روی سینه اش گذاشتم و محکم بغلش کردم ... دلتنگ بودم ...
دلتنگی که شاخ و دم نداشت ...
-بدون شما چطور دوام آوردم؟ سنگ شده بودم ولی خدا بهم کمک کرد ...
دلم براتون تنگ شده بود ... سما بدون شما زنده نمیمونه
دستاش چفت شد و من اسیر آغوش گرم و پر محبتش شدم ... اسارتی
که با جون و دل میخواستمش ولی صدای آشنایی از بیرون باعث شد به
هم خیره بشیم
لیلا جون-لهراسب برگشت
-به نظرتون چه واکنشی نشون میده؟
لیلا جون-واکنشش رو نمیدونم ولی میدونم از ته دل خوشحال میشه
-با هم بریم بیرون؟
لیلا جون-چادرم رو از توی کمد بیار
چادر رو درآوردم ، تاش رو باز کردم و روی سر لیلا جون انداختم
-بریم
لیلا جون-عجله داری؟
-آره دوست دارم زودتر ببینمش
لیلا جون-ناشناس هم دلتنگه، بریم مادر
از اتاق خارج شدیم و فاصله ی اتاق تا سالن رو که یک پاگرد کوچیک بود
طی کردیم و ... حالا میتونستم سالن رو ببینم ... رها داشت پسرا رو به
لهراسب معرفی میکرد و اون باهاشون دست میداد ... دست لیلا جون از
دستم خارج شد ... به سمتش برگشتم،با سر به جلو اشاره کرد ... باید
تنهایی ادامه میدادم پس راه افتادم ...
آروم ولی پیوسته حرکت میکردم ولی اون چند دقیقه انگار چند سال
گذشت ... و حالا دقیقأ روبروی لهراسب بودم ولی نگاه اون به بردیا بود و
داشت باهاش احوالپرسی میکرد که رها متوجه من شد و معارفه رو ادامه
نداد ... لهراسب نگاهی به رها کرد و وقتی توجهی ندید رد نگاهش رو
دنبال کرد ...
بالاخره منو دید ... صاف به سمت من ایستاد ... خیره نگاهم میکرد ... سما
رو که بغلش بود به آغوش رها سپرد و خودش حرکت کرد ...
بالا و پایین رفتن قفسه ی سینه اش نشون میداد سخت نفس میکشه و
سکوت من باعث شده بود نفسم تو سینه حبس بشه ... قدم به قدم
چشمام باهاش حرکت میکرد و دلم از این نزدیکی شاد بود ... یک شادی
بی انتها ...
با یک قدم فاصله ایستاد ... خیره تو چشمای هم بودیم که سوزش دستش
رو روی گونه ام حس کردم ... لبخند به لبم اومد ... دستم رو بالا آوردم و
سمت چپ صورتش قرار دادم ... یاد حرفش وقتی که خانم بزرگ بهم
سیلی زد افتادم
لهراسب-وقتی یکی روت دست بلند میکنه قلبم آتیش میگیره سما، انگار
دارند بهش خنجر میزنند ... ولی اگه یک روزی، خودم بی معرفت شدم و
این کار رو کردم، همون لحظه جوابش رو بهم بده ، باشه؟
و گفتم
-ناشناس من بی معرفت نیست
لهراسب-پس یادته ...
-مگه میشه یادم نباشه؟
به سمتش کشیده شدم و آروم گرفتم ... دیگه هیچی تو زندگی کم
نداشتم ... حتی اگه الان وقت مردن من باشه، آماده ام.
دستام دور کمرش حلقه شد و سما تکیه گاه همه ی تنهایی هاش رو پیدا
کرد ...
ناشناسی که تو شادترین لحظات اومد و تو بدترین لحظات یارم شد ...
همدمم شد ... دوست و برادرم شد و نذاشت تلخی ایام به کامم سخت
بیاد
و حالا ... تنهایی از زندگیم کسر شده ... حالا بی پدری دیگه معنی نداره
... حالا ناشناس رو دارم تا باشه و بهم امید بده ... حالا کسری رو دارم و
شیرینی عشقش رو ... حالا خواهر و برادری دارم که دوستشون دارم و
دوستم دارند ... رها رو کنار خودم دارم یک رهای شاد و بی غصه ... لیلا
جون هست که بشه یادگاری از روزهای با مامان بودن... بردیا و عطا که
بهم بگن آدم تو بدترین شرایط خدا رو داره و خدا همیشه مواظب بنده
هاش هست و تنهاشون نمیذاره ... حتی یک هم اسم ناز دارم که بعد از
دیدن صمیمت من و باباش یکم به من حسادت میکرد ولی با حرفای باباش
نشست رو پام و تا چند ساعت از جاش تکون نخورد،به قول لهراسب مثل
خودمه و زود با بقیه أخت میشه ... من الان خیلی ها رو دارم و فقط یکی
جاش این وسط خیلی خالیه ... مادرم و لالایی هاش ... که محبت و
صداش تو قلبم موندگاره ...
"شب بخیر ای آخرین امید من
نذار تاریکی تو قلبت بشینه
چشاتو به روی شب آروم ببند
تا چشای کوچیکت خواب ببینه
می دونم خواب ستاره می بینی
خنده هات برای من غریبه نیست
با مداد نقره ای رو تن من
همه ی آرزوها تو بنویس
تو سرزمین خواب تو
بوی تنهایی و غربت نمی آد
توی کوچه های سبز اون
صدای پای محبت نمی آد
فرصت موندن تو شهر خواب کمه
چشتو به آسمون گره بزن
چشتو بذار تو جاده های شب نشین
شب بخیر ای آخرین امید من "
132
اون روز عالی بود ... یعنی با هم بودن ... با هم خندیدن ... با هم نفس
کشیدن عالی بود ...
صبح زود همراه بابا و لهراسب و آقابزرگ راهی شدیم ... به سمت جایی
رفتیم که همیشه با ورود بهش احساس تنهایی تو وجودم غوغا میکرد ...
هر وقت واردش میشدم از خدا شکایت میکردم و حقم رو میخواستم ولی
حالا ...
خدایا شرمنده که بنده ناشکری بودم ... شرمنده که قدر داشته هام رو
ندونستم ... ممنون که تنهام نذاشتی ... ممنون که فراموشم نکردی ...
ممنون به خاطر آدمهایی که بهم برگردوندی ... به خاطر همه چی ممنون
...
جلوی در آرامگاه ایستادم ... آرامگاهی که عشق من و بابا رو تو خودش
داشت ... آرامگاهی که با همه ی غریبه بودن اسمی اش بازم نتونست
من رو از مامانم جدا کنه ... بابا رو راهی داخل آرامگاه کردم تا در تنهایی
اون مکان با کسی صحبت کنه که درسته نیست ولی جاش توی قلب ما
ابدیه
و خودم زیر لب نجوا کرد ...
سلام مامانی ... سلام به تو که دیگر در کنار ما نیستی... دیگر در میان ما
نیستی!
همه میدونند که رفتن تو، یک روزی به معنای پایان زندگی برای من بود،و
تصوری غیر از این نداشتم،ولی امروز من یک تجربه ی نو از زندگی دارم و
زندگی را در نفس ها و نگاههای هر روزه ی آدمها نمیبینم.
فهمیدم زندگی جریان دارد، مهم اینه که یاد بگیریم عشق در قلبها جاودان
میشه و با رفتن ها به پایان نمیرسه و من زندگی را دوباره تجربه کردم.
با پیدا کردن کسایی که نداشتم فهمیدم خدا هیچ وقت بنده هاش رو رها
نمیکنه ... مامان حالا بابا رو کنار خودم دارم ... حالا لهراسب و لاله و لیلا
جون هستند ... حالا از بیتا جون به خاطر کمکش به شما، توی بدنیا آوردنم
ممنونم ... ممنون که اون آدرس رو برام گذاشتی ... ممنون که بابا بهرام و
بردیا رو بهم دادید ... مامان وقتی گفتم خیلی ها رو دارم راست گفتم ...
من دیگه سما،دختر تنهای پنجره نیستم ... دیگه قاب عکس بابا تو تابلوی
اتاقم خالی نیست ... دیگه شاکی نیستم ... من حالا سما معتمدم که
پدرش رو میشناسه و به خاطر داشته هاش شاکره ... مامان خیلی
دوستت دارم ...
به سمت آرامگاه حرکت کردم ... آرامگاهی که درسته اسم "آرامگاه
خانوادگی وثوق" رو یدک میکشید ولی ...
ولی برای من "آرامگاه عشق" بود و هست و خواهد بود ............
133
صدای باز و بسته شدن در منو از افکارم بیرون کشید و بعد از چند دقیقه
سیمین جون وارد اتاق شد
-سلام مامانی صبح بخیر
اومد نزدیک تخت و جوابم رو داد
سیمین-سلام مادر صبح تو هم بخیر خوبی سما جان؟
-خوبم مامانی
شیطون خندید و پرسید
سیمین-از جات که تکون نخوردی؟
عجب پسر فضولی دارم من،باید یک وقت حسابی برای تربیتش بذارم
-بهتون زنگ زد؟
سیمین جون با سر حرفم رو تأیید کرد و همزمان دستم رو گرفت و گفت
سیمین-پاشو فداتشم ،به کسری باشه دوست داره بگه تو این دو ماه باید
از جات تکون نخوری ولی نمیشه، عدم تحرک بارداری ات رو سخت میکنه
-گل گفتید ولی کسری نگرانه و به خاطر همین منطق خودش رو داره
سیمین-ازش دفاع نکن دختر پررو میشه ،حالا هم بیا بریم آشپزخانه تا یک
صبحانه ی خوشمزه بخوریم،محمد صبح رفت برات حلیم گرفت
-دستشون درد نکنه پس چرا بابا نیومد؟
سیمین-باید میرفت سر برج نتونست بیاد
بعد از یک صبحانه ی مفصل با موافقت مامان برای بعدازظهر یک دورهمی
زنانه تدارک دیدیم که من فقط مسئول خبر رسانی به خانم ها بودم .
بعد از ناهار مامان داشت الویه درست میکرد و منم روی یکی از صندلی
های میز ناهار خوری نشسته بودم و نگاهش میکرد
-کاش نیاز و درسا هم تهران بودند
سیمین-چند وقتی هست نیومدن تهران
-آره تقریبأ یک ماهی میشه
سیمین-از شرکت خبری داری؟
-وضعش خوبه،از وقتی عطا سهم مصطفوی رو خریده وضع بهتر هم شده،
کسری هم که یک چیزایی درباره قرارداد جدید میگفت ولی دقیق ازش خبر
ندارم
سیمین-خداروشکر،سما جان پودر ژله ها کجاست؟
مظلوم شدم و سرم رو به سمت گردنم کج کردم
-من درست کنم مامانی؟
سیمین-بگو کجاست،بیارم تو درست کن
-کابینت دومی زیر کانتر
سیمین جون پودرها رو آورد و منم یک ظرف رو پر آب داغ کردم و مشغول
شدم.
حوالی 4 بود که رها و سیما اومدند و چند دقیقه بعد لاله و لیلا جون
رسیدند،دو روزی بود که لهراسب رو ندیده بودم پس از لاله پرسیدم
-لهراسب شما رو رسوند؟
لاله-بلند شو بریم دم در واحد
-اومده بالا؟
لاله-آره ولی هر چی من و سیمین جون اصرار کردیم نیومد داخل
با کمک لاله از روی کاناپه بلند شدم و به سمت در رفتم،پشت به در
وایستاده بود و با پنجه پاش روی زمین ضربه میزد
-هنوز این عادت بد رو ترک نکردی،کفش داغون شد ناشناس؟
لهراسب-کفش خودمه،خوبی خانومی؟
-اوهوم خوبم،تو چطوری؟
لهراسب-الان عالی،مهمونی تا کی زنونه است؟
-تا هر وقت شما بخوای ... همه دعوتند پس کسی از خانم قرار نیست بره
، آقایون هم کارشون تموم بشه میان،شیفت که نیستی ناشناس؟
لهراسب-نه فداتشم تا ظهر بیمارستان بودم پس من 7 یا 8 میام
- 8 خیلی دیره زودتر بیا
لهراسب-باشه خانومی علی الحساب به خانم ها سلام برسون
-سلامت باشی مواظب خودت باش
لهراسب-چشم برو تو سما
ازش خداحافظی کردم و در رو بستم.
رها-چطوری خواهری؟
-عالی تو چطوری؟سر نمیزی؟
رها-خوبم بعدش هم آدم عاقل فاصله مناسب رو با خواهر شوهرش حفظ
میکنه
-خفه ... نیست خیلی من برای تو خواهر شوهر بازی در میارم ... بیچاره
نیاز هم که پی زندگیشه،عطا وقت خواهر شوهر بازی بهش نمیده
سیما-کار درست رو عطا میکنه دیگه ... زن ذلیل نیست
-عطا داره کیف دنیا رو میکنه ... زن براش انتخاب کردم عالی ... خواهرم
حرف نداره
رها-یکم بیشتر برای آبجیت نوشابه وا کن
-همه اش واقعیته ... کم چرت بگو رها
سیما-چه خبر از بچه؟
-خبر سلامتی ...
سیما-مسخره ،دکتر چی گفت؟
-حرف های تکراری ... نصیحت های تکراری ... باز کسری رو شیر کرد
انداخت جون من ... صبح زنگ زده بود سیمین جون که زودتر بیاد مبادا من
از جام تکون بخورم
رها-طبیعیه ... نگرانه
-ولی تا الان بی مشکل جلو رفته و فشار خونم حاد نبوده ... منم تو غذا
خوردنم خیلی دقت میکنم
سیما-ان شا ا ... نازگلت هر چه زودتر میاد و هر دوتون رو خلاص میکنم
صدای در اتاق خواب باعث شد سرم به اون سمت برگرده
-خوابید لاله؟
لاله-بالاخره چشماش رو روی هم گذاشت
-مثل خودته،یادته چطور از زیر خواب بعدازظهر در میرفتی؟
لاله-خوبه حداقل مثل تو خوش خواب نبودم
-خیلی دلت هم بخواد ... هر چند که چند ماهه یک خواب راحت نداشتم ...
من تو عمر 26 ساله ام به پشت نخوابیده بودم ولی حالا ...
لاله-دو ماه دیگه طاقت بیار ... خانم ها کجان؟
رها-نقل مکان کردند به آشپزخونه
سیما-طفلک سیمین جون خسته شد
-آره از صبح سر پاست ... اصلأ هم نذاشت من کمک کنم
از هر دری گفتیم و شنیدیم ...
خیلی خوش گذشت و حسابی از خجالت هم در اومدیم.
134
حوالی ساعت 7 بود که نیما و کسری با هم اومدند و بعد از سلام و
احوالپرسی نشستند
کسری-چطوری خانومی؟
-خوبم خسته نباشی
کسری-سلامت باشی عزیزم، پس چرا بقیه نیومدن؟
-لهراسب الانا دیگه باید برسه ،بابا هم به نگین جون گفت با عمو تو راهه
کسری-أوکی،مامان کی رسید؟
-چرا صبح به مامان زنگ زدی؟
کسری-برای اطمینان بیشتر ...
چپ چپ بهش نگاه کردم که لبخندش عمیق تر شد و گفت
کسری-ای جانم ... نکن واگرنه ...
صدای آیفون نذاشت ادامه بده و کسری رو از جاش بلند کرد و بعد از چند
لحظه در رو باز کرد
-کی بود کسری؟
کسری-لهراسبه
لبخندی به چهره ام اومد و کسری در حالی که سرش رو تکون میداد به
سمت در رفت ... با تکون های سرش ، یاد حرفش افتادم که هر وقت من
و ناشناس به هم میرسیدیم به شوخی میگفت "بانو یکم ما رو تحویل بگیر
بخدا گناه دارم ... "
با صدای احوالپرسی کسری و لهراسب لبخندی به چهره ام اومد ...
همدیگه رو خیلی قبول داشتند و توی این دو سال برای هم مثل برادر
بودند.
لهراسب بوسه ای روی سرم گذاشت و گفت
لهراسب-مهمونی زنانه خوش گذشت؟خوب غیبت کردید؟
-عالی بود
لهراسب-شیطون ... خانم بنده و وروجکش کجاست؟
-آشپزخونه است سما تازه بیدار شده گرسنه بود ... داره بهش غذا میده
لهراسب-پس برم یک سر بهشون بزنم
-بفرمایید.
با اومدن بابا و عمو جمع کامل شد ولی آقا بزرگ برای کاری از تهران خارج
شده بود و نتونست خودش رو برسونه .
با بچه ها حرف میزدم که دستی روی شونه ام قرار گرفت،برگشتم و با
چهره ی جدی لهراسب روبرو شدم
-جانم ... ؟
لهراسب-چند لحظه میای ... یکی باهات کار داره
-کی ... ؟
لهراسب-تو بیا خانومی ...
با این حرف دستش روی بازوم قرار گرفت و بهم کمک کرد بلند بشم و از
جمع چند قدم فاصله بگیرم
لهراسب-صحبت کن ...
گوشیش رو به دستم داد و با این حرف ازم دور شد ... از کارش در تعجب
بودم ولی گوشی رو به صورتم نزدیک کردم و کلام اول رو گفتم
-سلام
صدای نفس خسته ای بلند شد و بعد صداش اومد ... خودش بود ... حتی
بعد از 6 سال نشنیدن صداش ، تشخیص اش سخت نبود ...
خانم بزرگ-سلام سما خوبی؟
از شنیدن صداش تعجب کرده بودم ولی از طرفی خنده ام هم گرفته بود ..
. خانم بزرگ به من زنگ زده؟ ... برای چی ... ؟
-خوبم ... شما خوبید؟
خانم بزرگ-انگار داری با یک غریبه حرف میزنی؟حتی لحن ات هم آشنا
نیست
-خودتون اینو ازم خواستید ... مگه غیر از اینه؟
خانم بزرگ-نه درست میگی ... یک روزی فکر میکردم با نبودن تو لاله به
خواسته اش یعنی لهراسب میرسه ... ولی نتیجه دلخواه من پیش نرفت و
در پی تصمیمم،لاله رو از دست دادم ... حتی وقتی برگشتی هم نتونستم
بدست بیارمش ...
چند دقیقه ای ساکت بود ... نمیدونستم چی میخواد ولی به حرف اومد
خانم بزرگ-کمکم کن سما ... کمکم کن
-چطوری؟
خانم بزرگ-حلالم کن ... شاید لاله برگشت ... شاید منم مثل بقیه بتونم
سما کوچولو رو در آغوش بگیرم
حرف اولش تو ذهنم بالا و پایین میشد ... حلالم کن ... حلالم کن ... حلالم
کن ...
نگاهم تو سالن چرخید ... من همه رو داشتم ... دوباره بدستشون آوردم
... خدا دوباره همه رو به من بخشید ... چرا من این کار رو نکنم؟
لبخندم عمیق تر شد و گوشی رو محکم تر بین پنجه هام نگه داشتم
-من همه چیز رو بدست آوردم ... بهتون کمک میکنم تا دوباره بدستش
بیارید
خانم بزرگ-ممنون سما ...
-گوشی رو میدم به ناشناس
گوشی رو به دستای لهراسب سپردم و با چند قدم به کنار کسری
رسیدم و نشستم ... دستش دور کمرم حلقه شد و من به سینه اش
تکیه دادم ... خوشحال بودم ... خوشحال تر از همیشه ...
135
با رفتن مهمونا سری به آشپزخانه زدم،انگار نه انگار تو این خونه مهمونی
بود ... حتی ظرفها رو جا به جا هم کرده بودند.
با برداشتن مسواک و لیوانم مشغول تمیز کردن دندون هام شدم که
دستی دور حلقه شد
کسری-سینک ظرف شویی جای دندون شستنه خانومی؟
-خوبه دلیلش رو میدونی و باز میپرسی ... من از بوی خوشبو کننده ی
سرویس بدم میاد تو هم یادت میره عوضش کنی
کسری-وقتی بیرونم یادم بنداز یکی دیگه بخرم ... حالا هم تمومش کن
بریم
-شیشه ی آب رو از تو یخچال بردار بعد میریم
با برداشتن شیشه یک دستش رو دورم گرفت و نذاشت لیوانم رو تو
کابینت بذارم ، به سمت اتاق هدایتم کرد
-کسری لیوان کنار ظرفشویی موند
کسری-فدای سرت عزیزم،راستی تلفن کی بود؟
-بگم باورت نمیشه
در اتاق رو باز کرد و همزمان گفت
کسری-شما بگو من سعی میکنم باور کنم
منو رو روی تخت نشوند و مشغول باز کردن دکمه های بلوزش شد
-خانم بزرگ بود ...
دستاش ثابت موند و گفت
کسری-مامان لاله ... ؟منظورت اینه که خاله ات زنگ زده بود؟
-اوهوم
کنارم نشست
کسری-چی میگفت حالا؟
دستش رو پس زدم و مشغول باز کردن بقیه ی دکمه ها شدم و در حین این کار گفتم
-زندگ زده بود تا ازم حلالیت بخواد
کسری-چی ... ؟
-درست شنیدی ... منم مثل تو خیلی تعجب کردم
کسری-تو چی گفتی؟
دکمه آخر رو باز کردم و با بالا آوردن سرم،خیره ی چشماش شدم
-خواب معلومه ...
کسری-چی معلومه؟
-من به همه ی خواسته هام رسیدم ... اون چرا نتونه برسه
کسری-قربون سمای مهربون خودم
بلوزش رو در آورد و روی تخت دراز کشید ... دستاش رو باز کرد و من خودم رو به دستانی سپردم که آرامشی ابدی به قلبم هدیه کرده بود ...
"ای سراپایت سبز
دست هایت را چون خاطره ای سوزان
در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد"
پایان
شیوا/د
24 مهرماه 1391
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی