آرامگاه عشق ...قسمت صد و بیست و سوم تا صد و بیست و نهم
به دیوار اتاقش تکیه دادم و چشمام رو بستم،دوباره حرفاش تو ذهنم تکرار
شد
"خوبم، به خدا خوبم ... من که موافقتم رو اعلام کردم شما هم برید دنبال
کارهای عروسی ،نگران منم نباشید ... کنار اومدم ... با همه چیز کنار
اومدم"
داشتم همونجا سقوط میکردم که دستهای محکمی بازوم رو گرفت و من
چشم باز کردم ... چشماش دیگه شیطون نبود ... کمکم کرد رو پام
بایستم که دستهای دورم حلقه شد و صداش بهم آرامش داد
رها-رها پیش مرگت بشه،کجا بودی؟ کجا رفتی و ازت خبری نشد؟ کجا
رفتی سما،کجا؟
صدای آهنگ هنوز به گوشم میرسید داشت دیوونه ام میکرد،از این به بعد
کابوسم میشد این آهنگ و دیدنش میشد آرزوی محالم ، با گریه رو به رها
گفتم
رها-فدای اون اشکات بشم ،میبرمت
قدرت حرکت نداشتم ... دستای نیما دور شونه ام حلقه شد و منو نگه
داشت ...و رفتیم
با چه شوقی از پله ها بالا اومدم و حالا با چه شکست قشنگی ازشون
داشتم پایین میرفتم ... یعنی واقعأ فاصله خوشحالی و ناراحتی همین
قدره؟
یعنی سهم من از خوشبختی یک دور بالا رفتن از این پله ها بود؟
بین اشکای جاریم لبخند تلخی روی لبام نشست
-کاش کسی رو دنبالم نفرستاده بودید ... کاش ... فراموشش کنید ...
فراموش کنید سما بوده یا هست ... منم سعی ام رو میکنم
آقابزرگ-میخوام بگم ... یعنی باید بگم
-دیگه بایدی وجود نداره همون طور که سما وجود نداره ... ما هر سه به
قول خودمون عمل کردیم پس جای اعتراض نیست
آقابزرگ-تو مجبور شدی؟
آقابزرگ-چیزی تموم نشده
نگاهی به کیان انداختم ... اونم میدونست همه چیز تموم شده ،دست
نیما رو باز کردم و چند قدم به در نزدیک شدم ،یاد حرفای آقابزرگ افتادم
،گفت اشتباه تصمیم نگرفته بود،گفت تقدیر اونا کنار هم نبوده،مثل اینکه
درست بوده
-عذاب وجدان نداشته باشید راست گفتید، اشتباه بود ،ولی یک اشتباه
شیرین،مامانم خوشبخت بود ... و اون شخص، حتمأ خوشبخت بوده،
واگرنه دنبالم میگشت و پیدام میکرد ... من مال اینجا نبودم،اصرارم الکی
بود ...من با آدمهای اینجا فرق داشتم اونا خانواده داشتند ولی من... من
سما بودم، دختر تنهای پنجره ... پس باید تنها باشم
آقابزرگ-دروغ گفتم،سما اون نمیدونست زنده ای واگرنه دنبالت
میگشت،اون دوستتون داشت ولی من نذاشتم زندگیش رو داشته باشه
... باور کن دوستت داشت
بازم یک چیز جدید ... ولی چه فایده ... باید برم ... اون موافقت کرده ...
نمیتونم بمونم و عشقش رو ببینم ... بمونم و خنده هاش رو برای یکی
دیگه ببینم ... نه ... نمیتونم
-مهم نیست ... دیگه مهم نیست،بذارید خوشبخت باشند فقط ... فقط ...
چشمام رو بستم و به سمت نازنین چرخیدم،تقصیر اون نبود کسری
انتخابش رو کرده بود
-مواظب کسری باش ... اون تنها سهم من از زندگی بود ، حق خواستن
سهمم رو ندارم ولی دوست دارم واقعأ خوشحال باشه.
قبول کردم ... باخت کسری به نازنین رو خودم باور کردم ...
گوشی ام رو درآوردم و شماره ی بردیا رو گرفتم،بوق اول کامل نشده بود
که جواب داد
بردیا-جانم سما،کجایی؟
صدای نگرانش آتیش بغضم رو تندتر کرد و در حالی که هق هق گریه ها
داشت خفه ام میکرد گفتم
بردیا-بردی فدات،چرا تنها رفتی؟
بردیا-با عطا توی راهم،تا یک ساعت دیگه تهرانیم
با شنیدن اسم عطا یاد حرفش افتادم داشت مسخره ام میکرد تا بلکه
بخندم و گفت"بغض تو شده مثل سیر ترشی باید هفت ساله بشه تا
بترکه،دوست دارم اونجا باشم تنهایی قولت رو نشکنی"قسمت آخر
حرفش رو جدی گفت ولی حالا ...
-عطا ... بهش بگو قول چهار ساله ام شکست ... بگو نبود و تنهایی
شکستمش ... پشت یک در بسته شکستمش ... یک در بسته که قدرت
به زانو درآوردن سما رو داشت بردی
گوشی رو قطع کردم و با سری پایین به سمت در خروجی حرکت کردم
ولی ... یک سد گوشتی مانع حرکتم شد و من با بلند کردن سرم
چشمهای پر از آبم رو خیره ی صورتش کردم.
124
هنوز خیره اش بودم و اون هم خیره تو چشمام بود و داشت دنبال یک
چیزی میگشت ... شاید دنبال چیزی که من به ارث نبرده بودمش ...
چشمهای سبز مادرم ...
چشمام رو روی هم قرار دادم و گفتم
-لطفأ اجازه بدید برم بیرون آقای معتمد
امیرعلی-چشمات رو باز کن سما ... اگه من پدر بدی بودم و نشناختمت ،
تو چرا وقتی شناختی گذاشتی رفتی؟
چقدر صداش آرامش داشت و من داشتم تو خلسه ی صداش گم میشدم
امیرعلی-سما ... بگو حرفت با پدر در همین مورد بود ... بگو اشتباه متوجه
نشدم ... بگو تو دختر مریمی ... بگو دخترمی ... بگو ...
چشماش خیس بود ولی دیگه نمیخواستم اینجا باشم ... شاید
خودخواهی بود ... نه اصلأ خودخواهی باشه ... میخوام برای یک بارم شده
خودخواه باشم و فقط سما رو ببینم
-اشتباه متوجه شدید آقای معتمد ... من سما هستم ... فقط سما و حالا
میخوام برم
آقابزرگ-چرا دروغ میگی سما؟
-یک روز فهمیدم کی هستم و همون روز میخواستم خانواده ای رو داشته
باشم که هیچوقت نداشتم ... ولی الان هیچی ازتون نمیخوام ... فقط
میخوام برم
آقابزرگ-اون پدرته ،حق داره دخترش رو بشناسه
-که چی بشه ...؟ اون خودش یک دختر داره
آقابزرگ-سما ... !
-دیگه نمیخوام به حرفتون گوش کنم آقا بزرگ ... یک روز با گوش دادن به
حرفاتون و قبول شرط ها رفتم ... و از دست دادم چیزی که برای من بود ...
و حالا با برگشت و گوش کردن دوباره به حرفتون بدست نیاوردمش ...
دیگه مال من نیست ... دورم کردید ... حالا هم بهتره فراموشم کنید ...
تا یک ساعت دیگه میان دنبالم و از زندگیتون میرم ... برای همیشه ...
انگار لحظه ی رفتن من طلسم شده بود و این دفعه صدای کسری دنباله
روی این طلسم بود
کسری-این جا چه خبره؟سلام آقا بزرگ
آقابزرگ-سلام بابا جان
پشتم بهش بود پس نمیتونست با دیدن من مخاطب آهنگش رو به یاد
بیاره،آروم نجوا کردم
-تو رو خدا بذارید برم ... نمیخوام ببینمش
امیرعلی-چرا ... ؟
نگاهی بهش انداختم و جوابش رو دادم
-چون انتخابش رو کرده،چون دیگه حق فکر کردن بهش رو ندارم حتی تو خیالم ...
بازم صدای کسری بود که کوبش قلبم رو بیشتر کرد
کسری-عمو علی چرا دم در وایستادید؟این نیازه اینقدر رسمی پوشیده؟
ولی صدای نیاز که از آشپزخانه در اومده بود خط بطلان بود روی افکار کسری
نیاز-زن عمو برنج دم ...
فکر کنم با دیدن کسری ساکت شد
کسری-مهمون دارید و اینقدر سر و صداتون هوا بود،انگار داشتید بلند بلند بحث میکردید
آقابزرگ-چیزی نیست بابا
کسری-چیزی نیست؟اصلأ کی هست این مهمون خوش پوش
قلبم داشت میزد بیرون ... شنیدن اون حرفا از زبون اون آهنگ راحتتر بود ...
اگه خودش میگفت ... دق میکردم .
داشت نزدیک میشد و من این نزدیکی رو به هیچ وجه نمیخواستم پس
ترجیح دادم برگردم و فاصله رو حفظ کنم ... و برگشتم ... ایستاد ... شک
کرد ... به خودش و چشماش ... چند بار چشماش رو باز و بسته کرد ...
بالاخره باور کرد خودمم ...
ولی من چیزی رو که میدیدم باور نکردم ... کسری من خیلی تغییر کرده
بود ... رنگ زندگی نداشت ... دیگه از شیطنت چشماش خبری نبود ... تو
مشکی چشماش که حالا اشک حلقه زده بود،غم موج میزد ... چیکار
کردن باهات که ...
کسری من کجاست؟
با این همه تغییر ولی صداش اصلأ تغییر نداشت هنوزم صداش و تلفظ
اسمم از هنجره اش ،دلم رو میلرزوند و اسم مقطع ادا شده ام از زبونش
راه نفسم رو باز کرد
کسری-س ... س ... سما!
چشمام رو بستم و نفس کشیدم ... یک نفس عمیق ... یک نفس که به
جای همه ی نفس های این چهار سال اکسیژن وارد ریه هام کرد ... یک
نفس ،زندگی ...
هنوزم طاقت نگاه خیره اش رو نداشتم ... ولی اون بی توجه به اطرافش تو
صورتم خیره بود
کسری-خودتی ... آره خودتی
انگار داشت با خودش حرف میزد و خودش رو مطمئن میکرد
سرم رو پایین گرفتم که صداش بلند شد
کسری-سرت رو بالا بگیر ... چرا سر به زیر شدی؟
دوباره من بودم و سوزش اشک ،نذار دوباره بشکنم کسری ... برای امروز
بسه ... اصلأ اتفاقای امروز برای کل عمرم بسه
کسری-چرا ساکتی؟ چرا دیگه از بلبل زبونی هات خبری نیست؟
اصلأ چرا برگشتی؟اومدی ببینی چه حالی دارم؟
دیوونه ام اگه بهت فکر کنم،آره؟ ... تا یک هفته پیش واقعأ دیوونه بودم ولی
عاقل شدم ...
صداش داشت کم میشد ... پس حالا عاقل شده که بهم فکر نمیکنه ...
حالا که انتخاب کرده عاقل شده ... اینجا چی کار میکنی سما؟هان ... ؟
اینجا چیکار میکنی؟
دوباره صداش بلند شد
کسری-عاقل شدم،میفهمی؟ نگام کن لعنتی،ببین چیکار کردی؟کسری
امروز حاصل دست رنج خودته ... نگاه کن ببین میشناسی
چشمام رو روی هم قرار داد و رد اشک روی صورتم کشیده شد ... سرم
رو بلند کردم
کسری-با چشم بسته میخوای تماشا کنی سما؟
آروم بود انگار خالی شده باشه ولی لحنش بغض داشت،یک بغض خفه
شده ... و این بغض من بود که با باز کردن چشمام، دوباره شکست ...
چند قدم جلو کشید ... فاصله داشت کم میشد ... جلوم وایستاد و نگام
کرد ... خوب نگاه کرد ولی طاقت نیاورد ... و حالا نوبت اون بود که
چشماش رو ببنده و نجوا کنه
کسری-گریه نداره عشقم،گریه نکن،کسری هنوزم دیوونه است.
با شنیدن حرفاش هق هق خفه ام اوج گرفت ... شونه هام میلرزید ... از
پشت چشمهای اشکی و تار،حرکت آروم سینه اش رو که محدوده ی
دیدم رو گرفته بود دنبال میکردم ... دستش جلو اومد و آروم رد اشکهای
صورتم رو طی کرد ...
کسری-نکن ... گریه نکن سما ... آتیشم نزن سما،بگو کجا بودی؟بدون من
چه جوری زندگی کردی؟اصلأ چرا رفتی؟چرا بدون خداحافظی؟بدون خبر؟
چرا سما ... ؟
گریه مجال حرف زدن نمیداد ... دیگه راحت بودم ،این دفعه واقعأ شکست
... دستاش جلو اومد و منو به سمت خودش کشید ... آروم شدم و این
آرامش غریب دوباره به هق هقم اوج داد ... گریه ام از شادی بود ... بغضم
این دفعه از خوشحالی شکست و صدای کسری برام امید بود
کسری-گریه نکن فداتشم،هیچ وقت فکر نمیکردم فاصله ی این دو تا
آغوش چهار سال باشه واگرنه اون روز اصلأ بهت اجازه نمیدادم بری ...
125
صدای زنگ گوشیم باعث شد به خودم بیام ... چشمام رو باز کردم ...
هنوز تو آغوشش بودم ولی دیگه کسی تو قسمت ورودی خونه نبود و
صداشون از سالن می اومد ... بازم صدای گوشی بود که اجازه ی فکر رو
ازم گرفت ... آروم از آغوشش بیرون اومدم و با یک نگاه کیفم رو که کنار
پام افتاده بود پیدا کرد و برداشتمش ... بردیا بود ...
تا تماس رو وصل کردم منفجر شد
بردیا-کجایی سما؟چرا گوشیت رو دیر جواب دادی؟نمیگی نگران میشم ...
-چرا آنقدر داد میزنی بردی؟
بردیا-خوبی سما؟
نگاهی به دستاش کردم که مثل یک حصار محکم دست چپم رو در
برگرفته بود ... نگاهم بالاتر کشیده شد و به صورتش و چشماش
رسیدم،لبخندی زد و من بهترین لبخندم رو جوابش کردم
-خوبم بردی،کجایی؟
بردیا-آدرس میخوام خانومی
-خودم نمیدونم بذار بپرسم
گوشی رو از صورتم فاصله دادم و به کسری گفتم
-آدرس اینجا رو میگی؟
کسری-میخوای بری؟
کجا برم ... ؟ من همین چهار سال با بدبختی طاقت آوردم ولی حرفام رو
به زبون نیاوردم
-آدرس کسری
و اون بدون حرفی آدرس رو گفت و من برای بردیا تکرارش کرد و
خداحافظی کردم.
کسری-برام تعریف کن
-چی رو؟
کسری-اینکه چرا رفتی؟ کجا رفتی؟ این چهار سال چیکار میکردی؟چرا ...
صدای نیما حرفش رو قطع کرد
نیما-آقا بزرگ میخواد حرف بزنه گفت بیاید توی سالن
کسری-الان می یام نیما
از جام بلند شدم و ایستادم
کسری-پس جواب من چی شد سما؟
-آقابزرگ الان یکی از سوالات رو جواب میده،باقی رو خودم میگم
کسری-آقابزرگ میدونه؟
-پاشو بریم
بلند شد و من با برداشتن کیفم به سمت سالن راه افتادم،در رو برام باز
کرد و با ورودمون همه ساکت شدند
آقابزرگ-بشینید میخوام شروع کنم
گفت ... از خواسته ی پدرم ... از ازدواجش ... از مخالفت خودش ... از
دیدن خانم بزرگ ... از فکر دو نفره شون ... از یک تصادف ساختگی ... از
اینکه به مادرم گفتن بابا تو تصادف فوت شده ... از دستگیر شدن بابا به
جرم نکرده برای فراموش کردن ... از دروغش به بابا و گفتن اینکه زن موقع
بدنیا اومدن بچه مرده و بچه ات سرزا رفته ... از راضی کردن بابا به ازدواج
...سر زدن به مادرم و دادن یک شناسنامه ی جعلی ... تهدیدش به از
دست دادن بچه برای اینکه هیچ وقت اون طرفا پیداش نشه ... و چند سال
آرامش نسبی که همه،همه چیز رو فراموش کرده بودند.
صدای زنگ خونه حرفاش رو قطع کرد و خدمتکار خونه وارد سالن شد و رو
به سیمین خانم گفت
خدمتکار-یک آقایی به نام سپهری دم در هستند خانم
سیمین-من همچین شخصی رو نمیشناسم
کیان-چرا ... چرا من میشناسم،راهنماییشون کنید داخل
از جام بلند شدم که آقابزرگ به سمتم برگشت
آقابزرگ-کجا سما؟
-بردیاست
آقابزرگ-بشین الان می آد داخل
سری تکون دادم و همونجا وایستادم که چند دقیقه بعد قامت بلندش تو
چارچوب در قرار گرفت و بدون توجه به بقیه جلو اومد و روبروم ایستاد
بردیا-خوبی سما؟
لبخندی به چهره ی نگرانش زدم
-خوبم بردی
چشماش رو بست و نفسش رو پر صدا بیرون داد،انگار با دیدنم مطمئن
شده بود
بردیا-بردی فدات،امروز ناجور ترسوندیم
جوابش فقط لبخند بود که اونم لبخند به چهره اش کشید
بردیا-پررو ...
126
با صدای عطا که کنار کیان ایستاده بود چشم از بردیا گرفتم و اونم که
حواسش سمت ما بود آروم پرسید "خوبی؟"
و من با حرکت سر تأیید کردم و اینبار صدای آقابزرگ سکوت رو حکم فرما
کرد
آقابزرگ-بشینید هنوز خیلی چیزها مونده که باید بگم و خودم رو راحت کنم
و ادامه داد ... از دیدن من ... از یادآوری کابوس ... از شناخته شدن خودش
توسط من ... از حرفای من گفت ... از یک خطر ... خطر رو شدن دروغ ها
... از دیدن دوباره ی خانم بزرگ ... از پیشنهادشون ... و از شرط های من
... از کارهاش برای اجرایی کردن اون شرط ها ... و از رفتنم ...
انگار بار سنگینی از شونه هاش برداشته شد و نفس کشید
شکسته بود ... اون بت سنگی ... اون بت مغرور ... به دست خودش
شکسته شد و من یاد یک متن افتادم که چندی پیش خونده بودمش
"آن بت گریه میکرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و
معجزه ای را براورده.
زیرا شادمان نمیشد از پیشکشهایی که به پایش میریختند. و قربانی هایی
که برایش می آوردند.
زیرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدایش کرده بودند و بیزار از آن تیشه که
تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برایش گذاشته بودند و ستایشش
میکردند. بت بزرگ گریه میکرد.زیرا میدانست نه بزرگ است و نه با شکوه
و نه مقدس.
همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه میخواستند و
او از خدا. همه برای او میگریستند و او برای خدا.
اوبتی بود که بزرگی نمیخواست.
عظمت و ابهت نمیخواست. نام نمیخواست و نشان نمیخواست. او گریه
میکرد و از خدا تبر میخواست. ابراهیم میخواست. شکستن و فروریختن
میخواست.
خدا اما دعایش را مستجاب نمیکرد.
هزاران سال گذشت. هزاران سال.
و روزی سر انجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم.
آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست. بلند تر از هر روز. زیرا دانست که
ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است و هم
ابراهیم.
خدایا خدایا خدایا چگونه بتی میتواند بر خود تبر زند؟
چگونه بتی میتواند خود را در هم شکند و خود را فرو ریزد؟
چگونه چگونه چگونه؟
خدایا ابراهیمی بفرست، خدایا...
خدا اما ابراهیمی نفرستاد....
بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد ابراهیم وار.
و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود
را فرو ریخت.
مردمان گفتند این بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده. پس
نامش را از یاد بردند.تکه هایش را به آب دادند و خاکه هایش را به باد دادند.
و دیگر کسی نام او را نبرد،نام آن بتی را که خود را شکست.
اما هنوز هم صدای شادی او به گوش میرسد،صدای شادی آن مشت
خاک که از ستایش مردمان رهید.
صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسید"
صدای هق هق رها آزارم میداد پس به خودم جرأت دادم و بلند شدم و
روبروش روی زمین زانو زدم
-رهایی من چرا گریه میکنه؟
رها-سما ... تو ... تو ...
دوست داشتم از اون حالت در بیاد پس شدم سمای همیشگی
-خوبه میدونی از تیکه تیکه حرف زدن بدم میاد
بعد سرم رو نزدیکش کردم و آروم گفتم
-درست بنال ببینم چی میخوای بگی دیوونه
ولی رها ول کن نبود و با دیوونه گفتنم داغ دلش تازه شد
رها-دلم برای دیوونه گفتنات تنگ شده بود
-از بس که دیوونه ای،آخه اینم دلتنگی داره
رها-سما نباید به خاطر ما میرفتی
-دیدن تو و لهراسب تو اون حال و دیدن شادی نیما باعث شد راحت
تصمیم بگیرم،من حاضر بودم جونم رو بدم تا شما خوشبخت بشید
رها-سما ...
-ادامه نده رها،فقط از ناشناسم بگو
رها-همه جا رو دنبالت گشت ... یک مدت با هیچکی حرف نمیزد ... لاله
بدتر از اون بود ... خانم بزرگ رسمأ قاطی کرده بود ولی کوتاه نیومد ...
لهراسب و لاله هم از اون خونه در اومدن ... حالا هم چهار نفری تو خونه
ی لیلا جون زندگی میکنند
-چهار نفری ... ؟
رها که انگار چیز بامزه ای رو از یاد برده باشه با ذوق گفت
رها-إ اینو نگفتم یک سما فنچول سه ساله دارند
-سما ... ؟
رها-اینقدر نازه که نگو،سما کوچولو لهراسب رو به زندگی برگردوند ...
وقتی فهمید بچه دختره شادیش غیر قابل وصف بود
-ناشناسم یک سما داره ...
رها-ولی اتاق سمای خودش رو دست نخورده نگه داشته ...
-دلم براش تنگ شده رها
چشمام رو بستم که دستهای روی شونه ام قرار گرفت،خودش بود
-کیان میگفت خیلی قاطی کردی،گفت عطرت رو عوض نکردی ولی باور
نکردم ... حالا میبینم بیچاره راست میگفت ... پاک زده به سرت نیاز
از زمین بلند شدم و روبروش ایستادم ... فرق زیادی نکرده بود ... همون
نیاز سر به هوای خودم بود
نیاز-تو خوب عطرش رو میشناختی دلم نمی اومد عوض کنم یک جورایی
میترسیدم سما
-هنوزم عطرش رو میشناسم ... تو هم هنوز خودت باهاش خفه میکنی
نیاز-دلم برات تنگ شده بود ... خواهری
لبخندم عمیق تر شد ... این دفعه فقط یک لفظ برای نزدیکی نبود ...
واقعی بود ... واقعی ...
-من چهار ساله دارم تو دلتنگی میسوزم
نیاز-خوشحال برگشتی سما
صدای آقابزرگ باعث شد نگاه ازش بگیرم
آقابزرگ-سما ... بابا بقیه اش با توئه
لبخندی بهش زدم و نشستم کنارش
-ممنونم ... به خاطر همه چیز
آقابزرگ-به خاطر این 24 سال شرمنده تم بابا ... ولی حرفای اون مرد
بدجور تکونم داد ... خوشحالم که تونستم اون غرور و خودخواهی رو
بشکنم ... بگو سما
و من گفتم از تصمیم به رفتن تا تصمیم به برگشتن .........
127
با صدای آلارم گوشی چشمام رو باز کردم و نگاهی به ساعت انداختم 8
صبح بود پس خوب خوابیده بودم ... موقع بیدار شدن بود و این کار رو از نیاز
و رها که کنارم بیهوش بودند شروع کردم
-بچه ها بیدار شید دیگه خواب بسه
نیاز-باز تو کله سحر بیدار شدی،بگیر بخواب بابا
رها-کپه ات رو بذار
-رها جون من نیما نیستم اشتباه گرفتی
چشماش باز شد و همچین قیافه ی خشم اژدها برام گرفت ولی بدون
توجه به حالتش گفتم
-جمع کن خودتو بی حیا،اونی که باید اینجوری نگاه کنه خواهر شوهره که
اونم منم پررو
رها-گمشو ...برای من جو گیر شده
-بلند شید میخوام پسرا بیدار کنیم
نیاز-بیدار کردنشون اینقدر خوشحالی داره؟
-تقصیر تو نیست خواهری از اول کودن بودی
چشمکی نثارش کردم و از تخت پایین پریدم
نیاز-میکشمت سما ...
-کشت و کشتار رو ول کن ... گوش کن ببین چی میگم ... بردی خوابش
خیلی سنگیه و عطا هم دست کمی ازش نداره ... نیما که خرسیه برای
خودش
رها-اوی با شوی من درست صحبت کن
-خفه ... داداش خودمه دوست دارم
رها-اعتراض وارده ... حق با شماست
لبخندی به لحن جدیش زدم و پارچ آب رو برداشتم
رها-سکته میکنند بیچاره ها
-چیزی نمیشه اینا رو ول کنی،حالا حالاها خوابند ... منم دلم برای سیما
تنگ شده میخوام زودتر ببینمش
نیاز-من پایه ام بریم
-آفرین ... معلومه خواهر خودمی
لیوان نیاز رو پر کردم و دو تا لیوان دیگه رو هم پر کردم ... به سمت
اتاقشون رفتیم ... البته سالن لفظ مناسبتری بود چون شش نفری رو زمین
خوابیده بودند ...
حالت نیما که سرش روی شکم کیوان بود و پاهاش رو پاهای بردیا، باعث
شد شیطنتم گل کنه و رو به رها گفتم
-فکر کنم تو انتخاب اشتباه کردی رها ... شوهرت چه عاشقانه خوابیده ...
آخی ...
رها-خفه ... درست صحبت کن
-چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
رها-کارت رو شروع کن
-اوکی ، بردیا و کسری برای من ... نیما و کیوان برای رها ... کیان و عطا
هم برای نیاز میشه ... بعد از اتمام کار فرار کنید چون احتمال خورده شدن
به جای صبحانه وجود داره
لبخندی زدند و آروم بالا سر پسرا ایستادند
3 ... 2 ... 1 ... حالا
یهو صدای شش نفره شون رفت هوا و از شانس من بردیا و عطا چون
سابقه ی خرابم رو میدونستند با هم اسمم رو همسرایی کردند
بردیا-سما ...
عطا-سما ...
و فرار ما تو جیغ و داد اونا گم شد ...
یکراست به طبقه پایین رفتیم و قبل از ورود به آشپزخانه آروم ایستادیم ...
نفسی تازه کردیم ... و مثل خانم های متشخص وارد شدیم
خانم ها تو آشپزخانه بودند که ما با صدای بلند سلام کردیم ... جوابمون رو
دادند که کیانا جون پرسید
کیانا-چه آتیشی سوزوندید که صداشون دراومد؟
نیاز-ما ... ؟
نگین-نه پس من بودم
رها-مامان شما هم از این کارا میکنید؟
نگین-از رو نریدها ... اصل کاری هم که آروم شده فعلأ
نگاهی به اطراف انداختم ولی نگاه نگین جون هنوز روم بود
-من اصلیم ... ؟
لبخندی زد و جلو اومد
نگین-آره اصل کاری خودتی ... خوشحالم برگشتی سما
لبخندی به چهره ی بشاش و شادش زدم و گفتم
-صبحونه حاضره؟ الان میان پایین به جاش ما رو میخورند ها ... اونجور که
اونا بلند شدند کم از آدمها خوارا ندارند
نگین-نگران نباش ... برید سالن پیش آقایون اونا هم کاری نمیتونند بکنند
با بچه ها به سمت سالن حرکت کردیم که صدای نگین جون منو متوقف
کرد،به بچه ها گفتم برن
-جانم؟
نگین-جونت بی بلا خانومی ... میخواستم بگم بیشتر هوای بابات رو
داشته باش دیشب حتی چشم روی هم نذاشت ... اون تو هیچ کدوم از
این جریانات مقصر نیست
-به چشم،با اجازه
از آشپزخانه خارج شدم که صدای پسرا از بالای پله ها اومد ... پا تند کردم
و وارد سالن شدم
-سلام به همگی صبح بخیر
آقابزرگ-سلام بابا بیا بشین
به صندلی کنار بابا اشاره کرد،انگار اونم مثل نگین جون نگران پسرش بود
... اون طرفش نیاز و رها نشسته بودند ... باید از یک جایی شروع میشد
... قاب خالی دلم دیگه مثل گذشته خالی نبود ... جلو رفتم و بوسه ی
سریعی رو گونه اش کاشتم و گفتم
-بابایی من چطوره؟
چشماش رو بست و آروم شد دیگه خبری از نگرانی چند دقیقه قبل نبود
... نه تو چهره ی بابا نه تو چهره ی بقیه
بابا-خوبم بابا ... خوبم
یک چای جلوم گذاشت و ظرف شکر رو بهم نزدیکتر کرد ... داشتم چای رو
شیرین میکردم که پسرا با سر و صدا وارد شدند و بعد از اونا خانم ها
اومدند
یک سلام کلی دادند و جواب گرفتند که کیان رو کرد به من و گفت
کیان-سما خانم چطوره؟
لبخند دندون نمایی زدم و رو به ردیفشون گفتم
-عالیه ...
بردیا-راحت خوابیدی؟
-آره خوب بود هم راحت خوابیدم هم راحت بیدار شدم
عطا-که راحت بیدار شدی؟
-آره راحت بود
کیوان-خوبه نگران شدیم راحت نباشی
-چقدر راحت راحت کردید،به زبان فارسی اصلأ تسلط ندارید ... اینقدر از
یک واژه استفاده نکنید
نیما-به جاش از آب استفاده کنیم چطوره؟
-تو این هوای گرم یک لطفه ... منم که الطافم شامل حال همه است
داداشی
لبخند مشکوکی رو لبش بود ولی با شنیدن واژه داداشی واقعأ خوشحال
شد که بردی با دست ضربه ی آرومی روی دستش زد و اونم خنده اش رو
جمع کرد
خوب میدونستم یک نقشه ای دارند و این از چهره های مرموزشون
مشخص بود ...
صدای زنگ گوشی فکرهام رو بهم ریخت ... گوشی بردیا بود،از جاش بلند
شد و بعد از چند دقیقه حرف زدن به سمت میز اومد و گوشی رو به
سمتم گرفت
بردیا-درساست
گوشی رو گرفتم و بلند شدم
-سلام دختری چطوری؟
درسا-سلام سمایی خوبی؟
-خوبم تو چطوری؟
درسا-خوبم فقط نگران تو بودم چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟
-خاموش شده عزیزم،بیتا جون چطوره؟
درسا-همین جاست و میخواد باهات حرف بزنه ... از من خداحافظ
-کاری با بردی نداری؟
درسا-نه گلم مواظب خودت باش
صدای بیتا جون خوشحالم کرد
بیتا-سلام سما جان
-سلام بیتا جون خودم،خوبی؟ بابا بهرام خوبه؟
بیتا-تو خوب باشی ما هم خوبیم ، چه خبرا؟
-همه چیز خوبه عزیزم نگران هیچی نباش
بیتا-راضی هستی؟
-خدا نصفش رو بهم برگردوند ... راه رو بهم نشون داد ... خودم میخوام برم
دنبال بقیه اش ... ناشناسم رو که بدست بیارم راضی میشم
بیتا-برات خوشحالم عزیزم
-به خاطر بودنتون ممنون اگه نبودید زنده نبودم
بیتا-حرف های بد بد نزن تو برام دخترم بودی تو این شک نکن
-شک ندارم بیتا جون
بیتا-کی میری پیش ناشناس؟
-به زودی ... راستی یک سمای دیگه هم پیدا کردیم
بیتا-چی ... ؟
-لهراسب یک دختر کوچولوی سه ساله داره
بیتا-ای جانم ... خیلی دوست دارم ببینمش
-نگران نباشید به زودی می بینیدش
بیتا-مزاحمت نمیشم عزیزم برو به کارات برس
-مزاحم چیه؟شما تاج سری ... به بابا سلام برسونید،دوستتون دارم
با قطع کردن تماس به میز برگشتم و صبحانه رو تموم کردم.
128
داشتم با بچه ها حرف میزدم که عطا صدام کرد
-جانم کاری داشتی؟
عطا-جونت بی بلا،میخواستم بدونم برنامه ات چیه؟
-برنامه ی امروز یا کلی؟
یک نگاه عاقلانه بهم کرد و که احساس کردم کودنی بیش نیستم و ادامه داد
عطا-خواب معلومه دیگه، برنامه ی کلی ات
با صاف کردن گلوم صاف تر هم ایستادم
-اول میرم سیما و سامان رو میبینم البته به اضافه دختر کوچولوشون که دو
ساله است،بعد ... بعد میخوام برم یزد ... دلم برای همه شون تنگ شده
... میخوام دوباره بدستشون بیارم ... بعد ادامه میدم
عطا-چیو ادامه میدی؟
-چه سوالایی میپرسی عطا خواب معلومه دیگه ، زندگیم رو ادامه میدم با
این تفاوت که به جمع کوچیک آدمهای مورد علاقه ام یک عالمه آدم اضافه
شده و من الان سه تا خانواده دارم ... تازه دارم میفهمم زندگی چقدر
قشنگه عطا ...
عطا-دوستش داری؟
رد نگاهش رو دنبال کردم و به کسری رسیدم،با اونکه داشت با بردیا و
کیان صحبت میکرد ولی حواسش به من و عطا بود
-همیشه داشتم
عطا-خوشحالم برات ...
زدم تو فاز شوخی
-من خوشحال ترم چون میخوام شوهرت بدم و ...
لبخند دندون نمایی روی صورتم بود ولی اخمهای عطا نذاشت ادامه بدم و
منم فرار رو ارجح دونستم و به سمت جمع رفتم
عطا-خودت وایستا سما،به خودت رحم کن دختر
-مگه دیوونه ام در حق خودم ظلم کنم
پشت صندلی بردیا وایستادم و گفت
-بردی ...
بردیا-چی کار کردی باز؟
-هیچی بابا ...
بردیا-بعد عطا الکی دنبالته
-گیر نده دیگه بلند شو بگیرش، وحشی شده
عطا-سما ...
-بابا غلط کردن رو گذاشتند برای اینجور وقتها دیگه ... بگو خودتو خلاص کن
عطا جان
یک چشمک چاشنی کلامم کردم و یکم جابه جا شدم ، ولی بقیه انکار
کمدی نگاه میکردند
عطا-سما دستم بهت برسه تیکه تیکه خودت و فرض کن
-بابا شما ها چرا الکی میخندید؟ یکی نمیخواد به من کمک کنه؟ تو روز
روشن داره منو تهدید میکنه
دستایی دور شونه ام حلقه شد و منو به خودش فشرد،سرم رو بالا آوردم
و با چهره ی شاد بابا روبرو شدم
بابا-اومدم برای کمک ... حالا کی جرأت کرده دختر منو تهدید کنه؟
لبخندی از سر ذوق زدم و با دست عطا رو نشون دادم
عطا با چشماش برام خط و نشون میکشید ولی صدای نیما به نگاه هامون
پایان داد
نیما-نمیخواید آماده شید؟بلند شید که وقت سوپرایز شدن سامان و
سیماست
از جام بلند شدم و به سمت عطا رفتم،با وجود بابا کارم خطری
نداشت،خم شدم و کنار گوشش گفتم
-ولی من سر حرفم هستم لب تر کنی یک خوبش رو برات پیدا میکنم
اصلأ همین خواهری خودم چطوره؟ اگه بخوای ازش زده بشی مطمئن
باش به خاطر عطرشه واگرنه خودش حرف نداره
عطا-برو اینقدر حرف نزن بچه
-ولی توجه داشتی عطا،این دفعه واقعأ با یکی از اولیام اومدم
لبخندش پر رنگ شد و ایستاد
عطا-برو حاضر شو سما
-عفو شدم دکتر؟
عطا یکم فکر کرد و بعد گفت
عطا-آره خیالت تخت
-پس من رفتم حاضر شم راستی ... خیلی گلی عطا
لبخندی زدم و از پله ها بالا رفتم که کسری رو که در حال پایین اومدن بود دیدم
-چطوری رئیس؟
کسری که معلوم بود از اون واژه راضی نیست با حرص پرسید
کسری-قراره دوباره برام کار کنی؟
-بعید میدونم اگه وقت کار داشته باشم باید شرکت خودم رو اداره کنم
کسری-آفرین به این پیشرفت
-بالاخره منم یک معتمد هستم مثل اینکه تجارت تو خونم جاریه
کسری-جدی؟
-اوهوم ...
لبخندش قطع شد ولی حس توی چشماش رو دوست داشتم ... نفس
کشید ... یک نفس پر صدا ...
کسری-چهار سال ... سخت بود سما ... صدات رو نشنیدن سخت بود ...
چشمات رو ندیدن سخت بود ... نبودی و نبودنت سخت بود سما ...
-میدونم چی میگی ...
کسری-نمیدونی چی میگم ... تو دلیل داشتی ... هدف داشتی ... راهت
مشخص بود ... ولی من دلیل رفتنت رو نمیدونستم ... با رفتنت دلیل
زندگیم رو از دست دادم ... با رفتنت هدفم رو گم کردم ... با رفتنت راهم
رو که خیلی روشن فرض کرده بودم ، شد یک بن بست ... یک بن بست
که تا دیروز به دیوار انتهاییش خیره بودم ... ممنون که اومدی ... ممنون که
اون دیوار رو خراب کردی ... دیگه داشت دیوونه ام میکرد
اونم درد کشیده ... اونم مثل من تنها بوده ... من با رفتنم به کسری و
خودم ظلم کردم ... ولی چاره ای نبود ...
کسری-برو آماده شو خانومی
سرم رو تکون دادم و از کنارش گذشتم.
129
از پله های ساختمون پایین اومدیم و با نیاز و رها به سمت پسرا راهی
شدیم ولی تعدد ماشین ها جالب بود
-چه خبره اینجا؟عمو نمایشگاه ماشین داره؟
نیاز-نه کسری چند وقتی زده بود تو کار تنوع ماشین ، هی ماشین عوض
میکرد فقط یک رونیز مشکی رو نگه میداشت بقیه هفتگی عوض میشدند
رونیز مشکی ... همونی که من سوارش شدم ... اولین بار که سوارش
شدم به خاطر برخوردم با دیوار گوشتی سینه ی کسری بود ... بهش فکر
میکنم دماغم تیر میکشه ... شانس آوردم نشکست.
سوار همون رونیز مشکی شدم و روی صندلی عقب وسط نیاز و رها
نشستم
-چی شد برای ظهر قرار گذاشتید؟
نیما-به سامان گفتم سوپرایز داریم و برای رو کردنش بی طاقتیم
-آهان ... دلم برای سیما تنگ شده
نیما-برنامه ات چیه سما؟
حس سوپر استاری بهم دست داد ... اینم دومی،امروز همه میخوان برنامه
ی منو رو بدونن
-الان یک حس عجیب دارم
نیما-به خاطر سوال من؟
-اوهوم
نیما-چرا؟
-فکر میکنم یک کاره ی مملکت شدم که درباره ی برنامه هام ازم میپرسید
نیما-دیوونه ...
-با خواهر بزرگت درست صحبت کن شیطون
نیما-ای جانم ... حالا جواب نمیدی؟
-صبح به عطا هم گفتم که باید برم یزد و بعد از دیدن ناشناس برنامه ام اینه که میخوام زندگی کنم
نیما-کجا زندگی کنی؟یزد،اصفهان یا تهران
-تصمیمی براش نگرفتم
نیما-شرکتت تو اصفهانه،درسته؟
-آره اونجاست
نیما-کی تصمیم میگیری؟
-به زودی نیما،به زودی
از آینه نگاهی به چشمهای کسری انداختم ... دیگه طاقت دوری ندارم
...مطمئنم ... لبخندی زدم ...
کسری-رسیدیم ، سما سمت آیفون نرو سیما رو که میشناسی
-آره تو فضولی لنگه نداره
پیاده شدیم و جلوی برج سفیدی ایستادیم
-کی خونه شون رو عوض کردند؟
کسری-قبل از بدنیا اومدن سها
-چقدر شبیه اسم منه ...
کسری-انتخاب سیماست،اجازه هست زنگ بزنم
-خوش سلیقه است ... اوهوم بزن
کسری زنگ رو فشار داد و همونطور زیر لب نجوا کرد"از دست تو"
بعد از چند ثانیه صدای مهربون سامان بچه ها رو به داخل دعوت کرد ... وارد آسانسور شدیم
-طبقه ی چندمه؟
کسری شماره ی 13 رو فشار داد و همزمان گفت
کسری-طبقه ی 13 مثل ساختمان شرکت
نگاهم یاد آوری داشت ... یادآوری روزهای خوش ... یادآوری شمارشی که
چهار سال بود انجامش نداده بودم ... به شمارش گر خیره شدم ...
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
انگار تولد دوباره بود و من همصدا و کنار کسی که عاشقانه دوستش
داشتم دوباره فاصله ی 13 طبقه ای رو طی کردم ... فاصله ای که کمتر
شده بود،خیلی کمتر و من هرگز اجازه نمیدادم تغییری کنه مگه اینکه اون
تغییر به سمت صفر شدن باشه.
بچه ها روبروی واحد ایستاده بودند و من پشت کسری و نیما کاملأ محو
شده بودم
سیما-بابا ما و این همه خوشبختی محاله،راه گم کردید،سامان گفت باورم
نشد ... بفرمایید داخل
سامان-چی رو بیان داخل اول سوپرایزشون رو مشخص کنند بعد قدمشون
روی چشم
نیاز-وای جونم ... گل دختری چطوره؟
حرف نیاز نشون میداد که سها هم باید دم در باشه
سیما-خوبه خوبم خاله ... حالا قضیه ی سوپرایز چیه؟
کسری-یک چیز توپ
سیما-تو نباید الان در حال استراحت باشی؟
کسری-حالم خوبه سیما،گیر نده
صداش بغض داشت، انگار یادم کرده بود
سیما-خوبی ... ؟ واقعأ ... ؟
کسری سری تکون داد و تأیید کرد
کسری-واقعأ خوبم سیما
سیما-باشه داداشی ... سامان جان نمیخوای از جلو در تکون بخوری؟
کسری-سیما ...
خوبم چون ... چون
سیما-چون چی ... ؟ چون ان...
سامان با لحن توبیخ گری وسط حرفش اومد و اجازه ی ادامه دادن بهش نداد
سامان-خانومی ...
کسری یکم جابه جا شد و همزمان گفت
کسری-خوبم چون ... برگشته ...
کنار رفت و حالا سیما روبروم وایستاده بود
سیما-س ... س ... سما
-سلام دوستی
سیما-خودتی؟
-خودمم
سیما-آره خودتی ...
-دلم برات تنگ شده بود
چند قدم فاصله رو طی کرد و دستش رو روی صورتم قرار داد و لمسم کرد
... به سمت سامان چرخید ولی هنوز دستش کنار صورتم بود
سیما-واقعیه ...خیال نیست خود سماست
لبخندی به تعجبش زدم و در آغوشش گرفتم
-خودمم دیوونه، چرا خل بازی در میاری
سیما-کجا بودی؟
-یک جایی زیر همین آسمون
سیما-چرا یکدفعه ای رفتی؟
-ماجراش مفصله ، برات میگم
سیما-دلم برات تنگ شده بود دیوونه
-منم ... راستی نمیخوای نتیجه ی تلاش عملی سامان رو نشونم بدی
... !!!
صورتش جلوی صورتم قرار گرفت و بعد از چند ثانیه تعجب یکدفعه اخم کرد
و منو با هل از خودش دور کرد
سیما-خاک تو سرت ، هنوزم همون بی شعوری هستی که قبلأ بودی ...
تو آدم بشو نیستی؟
سرم رو به سمت بالا فرستادم و در حالی که داشتم از حرص خوردنش
بیهوش میشدم همزمان گفتم
-نوچ ... محض اطلاعت بگم که فرشته ها آدم نمیشند
سیما-گمشو ...
-نخیرم تا نشونم ندیدی گم نمیشم
سیما-سما ...
-هنوزم خوب حرص میخوری سیما جون
سامان-تو هم خوب خانم منو حرص میدی
-سلام سامان خوبی؟
سامان-با دیدنت عالیم دختر، خوشحالم برگشتی سما
دختر کوچولوش رو به سمتم گرفت و ادامه داد
سامان-سها کوچولوی منه
و بعد از یک نگاه شیطون ادامه داد
سامان-بگیرش دیگه مگه نمیخواستی ببینیش؟
چشمکی زد و من به یک حقیقت پی بردیم، اینکه دیگه تو مسائل
ناموسی سیما چیزی نگم چون بچه ام خیلی دهن لقه
دستام رو برای گرفتن اون دختر ناز و ملوس دراز کردم و اون هم جوابم رو
با باز کردن دستاش داد
-ای جونم ... چه جوجوی ناز و خوش اخلاقی ... اخلاق خوشت رو از بابات
به ارث بردی جوجو؟ تا اونجایی که یادمه مادرت از این اخلاقا نداشت
سیما-سما ...
صداش هشداری بود ولی توجهی نکردم و به سمت بردیا و عطا رفتم
-دوست خل منو که دیدید،اون آقا خوشتیپه هم سامان که البته عکس
دوتاشون رو دیده بودید ،اینم جوجه شون،بردی و عطا هم ...
دوباره نگاهشون کردم برام مهم بودن ،خیلی مهم پس ادامه دادم
-دو عضو از خانواده ی سومم هر دوشون دکترای حقوق دارند ،منم چند
وقتی هست که دارم دنبال دو تا شوهر خوب براشون میگردم البته ناگفته
نمونه یکیشون رو تو اصفهان پیدا کردم
سیما-حالا اسمش چیه؟قراره شوهر کدوم بشه؟
-تنها دوستم تو این چهار ساله و اسمش درسا است،من دیر رسیدم
خودشون بریدن و دوختن و الان هم نامزد بردی تشریف داره
بردیا-سما ...
-جانم بردی؟
لبخند شیکی زد و گفت
-زهر مار و بردی
رها-ناراحتی نداره آقا بردیا خوبه حداقل اسم خودتون رو مخفق کرده،بیچاره
لهراسب که ناشناس بود ... !
خنده ام جمع شد ... واقعأ دلتنگش بودم ولی دستای کوچولویی روی
گردنم قرار گرفت و منو به اون راهروی روشن برگردوند ... تو چشمای
روشنش خیره شدم
-سها کوچولو ...
لبهام روی پیشونیش قرار گرفت و طولانی لمسش کردم
-خیلی نازی کوچولو
سیما-به مامانش رفته ... بیا تو دختر
همه وارد شده بودند پس من هم داخل شدم و سیما در خونه رو بست.
کنار اون همه عزیز،لحظه ها عالی میگذشت و من خوشحال بودم ...
خوشحال از داشتنشون ... خوشحال از بودن کنارشون ...
همون شب تصمیم گرفته شد ... قرار شد همگی بریم یزد ... و با پیشنهاد
آقا بزرگ برای اومدنش به همراه ما هم تعجب کردم هم خوشحال بودم ...
البته آقابزرگ اون شب یک پاکت هم بدستم داد و گفت "فقط یک امضاء
لازم داره" ... سند یک دانگی باغی بود که فقط دوبار دیده بودمش ...
همون سندی که بقیه اش به نام بچه ها بود و اون قسمت باقی مانده
شده بود سهم من ... یاد آدم برفی ... یاد اون سرماخوردگی و آغوش
کسری ... اون باغ پر از خاطرات شیرین و تلخ بود که مکمل هم شدند و
آینده ی شیرینی رو برام رقم زدند ... مثل فنجون قهوه ی رقیق من،با اونکه
تلخ بود ولی توی شیرینی وجودم محو میشد ...
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی