113

بعد از خداحافظی با کسری همه چیز یک هاله ای بود از اتفاقات اطرافم ...

خرید عروسی ... جحاز بردن ... جحاز چیدن ... درست کردن حجله شون

... آرایشگاه ... عروسی ... خنده ی از ته دل لهراسب ... رقص لهراسب و

لاله ... دست به دست دادنشون ... گریه ی شوق لیلا جون ... خداحافظی

و رفتنشون به ماه عسل ... و یاد آوری خانم بزرگ

خانم بزرگ-همه ی شرط ها اجرا شد سما ، حالا وقتشه که به قولت

عمل کنی ... 

با حرفش دوباره نفسم گرفت ولی آماده بودم ... برای تمام این اتفاقات

آماده بودم

با تحویل گرفتن پول و شناسنامه فقط چند دست لباس و یک دفتر با خودم

برداشتم ... یک دفتر قدیمی و خالی ... یادگار مادرم بود ... یک روز قبل از

رفتنش بهم گفت اگه یک روزی خیلی تنها شدی این دفتر تنهاییت رو پر

میکنه ... پس به حرفش اعتماد کردم و برداشتمش.

صبح زود از خونه زدم بیرون و به لیلا جون هم گفتم باید برم تهران و چند

روز اونجا کار دارم .

بازم آرامگاه و من ، یک غریبه اومد که بگه ، داره میره

-سلام مامانی خوبی؟سمات حالش خوب نیست،بهم ریخته است و حالا

باید بره ... مامان شاید دیگه نتونم به این آرامگاه غریب کش سر بزنم اما

جای تو توی قلبم همیشگیه ... 

خدا رو چه دیدی شاید به همین زودی بیام پیشت اینطوری نه تو تنهایی

نه من ... راستی دفترت رو آوردم بیرون،میخوام با خودم ببرمش آخه خودت

گفتی تنهاییم رو پر میکنه ... 

شاید یک روز برگشتم و دوباره تو هوات نفس کشیدم ... هر چند که دیگه

نفسام بوی زندگی نمیده ولی اینجا با همه ی دنیا فرق داره

" احساس تو چون طراوت باران است


بر زخم شکوفه های گل درمان است

هر وقت که در هوای تو می چرخم


انگار نفس کشیدنم آسان است . . ."


مامان برام دعا کن کج نرم،بد نکنم و بد نشم ... دعا کن قلبه نداشتم

سنگی نشه،مغرور نشه،دل نشکنه و کسی رو آزار نده ... هوام رو داشته

باش ... خداحافظ ... شاید برای همیشه.

از کنار قبر بلند شدم و در حالی که تعادل رو حفظ میکردم چند قدم

برداشتم ولی در آرامگاه مانع شد ... با زانو روی زمین افتادم و کیف و دفتر

کنار پام ولو شدند ... 

حق من این نیست ... حق من تنهایی و بی کسی نیست ... حق من در

به دری نیست ... من حق زندگی دارم ... حق دوست داشتن ... دوست

داشته شدن ... محبت و عشق ورزیدن ... پس چرا حکم تو رو دارند دو تا

آدمک مغرور اجرا میکنند ... خواب اگه قراره تنبیه بشم خودت دست به کار

شو ... چرا اینجوری از هستی ساقط ام کردی؟ ... چرا گذاشتی منو از

زندگیشون دور کنند ... هان ... ؟ چرا ... ؟چرا سما ... ؟

سرم رو به در تکیه دادم و یک نفس کشیدم ... این راهش نیست سما ...

باید بلند شی و به همه شون ثابت کنی سما نمیشکنه ... 


صدای قلبم ، صدای افکارم رو پس زد و گفت:همین الانش هم سما

شکسته ... 

آره سما شکسته ولی از نو میسازمش ... دیگه به هیچ کس عادتش

نمیدم تا بشه نقطه ضعف ... دیگه کسی رو به خونه ی دل نداشته ام

دعوت نمیکنم ... سنگ میشم ولی دل شیشه ای کسی رو نمیشکنم ...

بد میشم ولی به کسی بد نمیکنم ... خدایا مگه نگفتی دعای مادر

گیراست پس به خاطر مامان دستم رو بگیر ... 

"دستم رو بگیر نذار اشتباه برم


جز در خونت، تو بگو کجا برم
بی قرارتم،ای همه قرار من

تو بی کسی هام،عشق تو تبار من


عشق اول و آخر من
سایه ی تو رو سر من

ای همه ی باور من


ای کس و کارم ...
به تو مدیونم،به نگات

به همه عاشق کشی هات


میذاره دل سر به هوات
تا تو رو دارم ...

جای تو توی،دل شکسته است


اسمت کلید همه ی درهای بسته است
وقتی دلم از،زندگی سیره

یاد تو مرهم واسه ی دل خسته است


من سرگردون رو ببین
اشک های پنهون رو ببین

غربت مهمون رو ببین


تو پناهم باش و
دستای خالی ام رو ببین
بی پر و بالیم رو ببین

گرفته حالیم رو ببین


تکیه گاهم باش "


سرم رو از در دور کردم و بلند شدم،برای برداشتن کیف و دفتر اقدام کردم

ولی یک تیکه کاغذ به خاطر اینکه جلد دفتر در اومده بود، ازش بیرون زده

بود ... خم شدم و برداشتمش،مطمئنم دست خط مامان بود ... 

"یک روز به سما کوچولوم گفتم این دفتر تنهاییت رو پر میکنه،فکر کنم حالا

وقتشه ... برو به این آدرس تا دیگه تنها نباشی،اونا میتونند کمکت کنند.


دفتر وکالت سپهری،اصفهان،خیابان ... ... ... ... "




114
صدای بیتا خانم منو از باتلاق افکارم بیرون کشید


بیتا-سما جان بلند شو خانومی صبحانه حاضره،زود بیا


بدون تلف کردن وقت صورت نخوابیده ام رو شستم و بدون نگاهی به آیینه

از اتاق خارج شدم،مگه چی میخواست نشون بده یک جفت چشم سرخ و

یک سما که حتی خودم هم نمیشناسمش ... 

-سلام صبح همگی بخیر
بیتا-خاک عالم،چی کار کردی با خودت دختر؟


بازم دروغ گفتم،دیگه آمار دروغام از دستم در رفته
-من خوبم بیتا جون
بیتا-آخه چرا دروغ میگی فداتشم؟چرا نخوابیدی دختر؟


-همین جوری
بهرام-صبحت به خیر سما جان بیا بشین بابا به این خانم من باشه باید تا

شب جواب پس بدی

بردیا-سلام صبح بخیر


سری تکون دادم و روبروی بردیا نشستم و همزمان یک استکان چای و یک

لیوان شیر جلوم قرار گرفت،در حال شیرین کردن چای بودم که لیوان آبمیوه

و یک کاسه گردو اومد جلوی نگام و بعد از چند دقیقه محوطه ی نشستن

من پر شد از کره و خامه و مرباهای رنگ و وارنگ ... اگه حرف نمیزدم کل

میز جلوم چیده میشد،شاید برای اولین بار بعد از سه چهار ماه لبخند

کمرنگی رو لبام اومد و سرم رو بلند کردم،آقا بهرام و بردیا میخندیدند و

من با همون لبخند به حرکات بیتا جون خیره بودم،بالاخره تموم شد ...

 

-همه اش مال منه؟


بیتا-شدی پوست و استخون،داری به خودت ریاضت میدی، ولی من

نمیذارم


-نگران نباشید به خودم قول دادم بشم همون سمای سابق ولی وقت


میبره

بیتا-ما هم بهت کمک میکنیم حالا شروع کن به خوردن عزیزم


-ممنون که هستید ولی من هیچ وقت این همه صبحونه رو یکجا ندیدم چه

برسه بخورم همیشه قهوه و کیک میخورم البته اگه لیلا جون خونه بود

عادت رو کنار میزد و لقمه زوری تو حلقم میکرد ، حالا هم شما خودتون رو

تو زحمت نندازید ... 

بیتا-زحمت نیست دخترم بخور که امروز خیلی کار داری باید یک عالمه

خرید کنی

بعد از صبحانه متوجه شدم که برای خرید تنها نیستم،بردیا قرار هاش رو

کنسل کرده بود و قرار بود همراهم باشه و اصرارهای منم جوابی


نگرفت،در کل مرغ بیتا جون یک پا داشت و حرفش یکی بود.


قبل از رفتن سری به طبقه ی بالا زدم،از نظر مساحت با طبقه ی پایین

یکی بود ولی با این تفاوت که یک تراس 40 متری داشت که منظره اش

بی نظیر و پر از سرسبزی بود ،سه اتاق خواب و دو تا سالن پذیرایی و

آشپزخونه ی أپن ... یکی از اتاق خوابها رو که توش سرویس داشت

انتخاب کردم و با یک تخمین از وسایل بازدیدم رو تکمیل کردم

با بردیا از خونه خارج شدم قرار شد اول وسایل خونه رو بخریم و بعد من

برای خودم خرید کنم،به درخواست من یکراست به یک مبل فروشی رفت

و از صمیمیتش با صاحب مغازه مشخص بود آشناست

بردیا-چی انتخاب کردی؟


نگاهی دوباره به ست ها انداختم ولی انتخابم تغییری نکرد


-یک دست مبل طرح هخامنش با روکش قهوه ای و اون ست کرم رنگ و

یک صندلی راحتی چرم مثل اون ولی سفیدش رو میخوام به علاوه ی یک

تخت یک نفره ی ساده

بردیا-خوش سلیقه ای سما خانم؟


در مقابل تعریفش سری تکون دادم و گفتم


-مرسی
بردیا-بگم فردا بیارن خونه، خوبه؟


-آره خوبه
بعد از پرداخت پول و گفتن اینکه فردا تحویلش بدن از مغازه خارج شدیم


مقصد بعدی لوازم خانگی فروشی بود که من رنگ رو مشخص کردم و

بردیا سفارش بهترین وسایلشون رو داد،از این نوع خرید حوصله ام سر

رفته بود و خودم با خرید یکسری تزیینی و چند تا گلدان کریستال بهش

خاتمه دادم

بردیا-موافق ناهار هستی؟


یکم گشنم بود پس موافقت کردم و با هم به یک رستوران سنتی رفتیم


-شرمنده امروز خیلی مزاحمتون شدم
بردیا-از این حرفا نزن،تو الان یکی از اعضای خانواده ی منی پس وظیفه

است، دیگه چه چیزهایی باید بخریم؟


-دیگه حوصله ی خرید های خونه رو ندارم اول یکم لباس بیرون و تو خونه

ای برای خودم میخرم بعد بریم یک عکاسی


بردیا-میخوای عکس بندازی؟


-نه چند تا عکس دارم که میخوام بزرگشون کنم


بردیا-أوکی یکی از دوستام آتلیه داره میبرمت اونجا ولی قبلش بهتره

ناهارت رو بخوری

غذا عالی بود و من بیشتر از همیشه خوردم


خرید لباس پر از لطف بود و من بعد از اون چند ساعت بردیای شوخی رو

پیدا کردم که در نگاه اول کاملأ ناپیداست.


پا به پای من مغازه ها رو میگشت و بعضی لباسها رو مسخره میکرد و از

بعضی ها انتقاد میکرد و حتی بعضی از انتخاب هام رو تأیید نکرد و من

خودم در کمال ناباوری نظرش رو پذیرفتم ... 


شوخی هاش بعد از چند ماه تونست برای چند لحظه سمای خودم رو

بیدار کنه و منم جوابش رو با شیطنت های خودم میدادم که هم باعث

تعجب خودم بود هم اون ... 

بردیا-میتونم سما صدات کنم؟


آره میتونست اون امروز باعث شد به خودم و آینده امیدوار بشم پس سرم


رو به علامت مثبت تکون دادم و همزمان گفتم

-اوهوم میتونی
بردیا-سما از خودت برام میگی؟


-خودم؟
بردیا-از دیشب خیلی به حرفات فکر کردم ولی به جایی نرسیدم، تصمیم

گرفتم از خودت بپرسم

دوست داشتم حرف بزنم و درد هام رو بگم


-یک بستنی قیفی بزرگ میخوام روش هم کاکائو داشته باشه


بردیا-باج هم بلدی بگیری؟
-سما بلد بود پس منم بلدم،قبول؟
بردیا-خرید چی؟


-عجله ای نیست ولی حتمأ باید آتلیه رو بریم باشه؟
بردیا-باشه بشین بریم یک جای توپ تا به سما بستنی قیفی بدم ، قبلش

هم عکس ها رو میدیم به امیر

-بریم


عکس ها رو به دوستش داد و قرار شد فردا بیاد تحویل بگیره و با خرید

بستنی ها وارد یک پارک شدیم.


از قصه ی زندگیم براش گفتم ... از شادی هاش و لحظات خاصش ... از

نبود بابا و رفتن مامان ... از ناشناسم و رها و لیلا جون ... از قبولی و

دانشگاه ... از دوقلو های آشنا ... از کار و کسری ... از عشق و نرسیدن

... از پدر زنده ام ... از خواهر و برادرم ... از آدمکهای مغرور و پیشنهادشون

... از مستجاب شدن دعام ... از خداحافظی با عشق ... از عروسی ... از

گم شدن ... از سمای قصه ... از سمای پر غصه ... 


خالی شدم ... نفس کشیدم ... ولی بازم نفسم زندگی نداشت ... !!!




115
خونه تمیز و کامل شده بود فقط مونده بود تا جای قاب عکس ها رو تعیین

کنم و بردیا میخ بکوبه به دیوار دلم ... !!!


بردیا-سما جای عکس ها رو مشخص کردی؟


-یک میخ به دیوار کنار شومینه بزن عکس مامان رو اونجا میذارم


بردیا-أوکی دوتای دیگه رو کجا بزنم؟
-اتاق خوابم


عکس مامان رو آویز دیوار کردم و به اتاق خوابم رفتم،بردیا داشت جای میخ ها رو مشخص میکرد


-میخوام کنار هم باشند
بردیا-أوکی بانو یکی رو نصب کن تا میخ اون یکی رو بزنم


عکس چهار نفره ی خودم،رها،لیلا جون و ناشناس رو به میخ آویز کردم و

عقب کشیدم صافه صاف بود ،دوباره جلو رفتم و دستی به چهره ی

دوست داشتنی شون کشیدم

-دل سما براتون تنگ شده


صدام بین کوبش چکش روی میخ گم شد
بردیا-اینم برای قاب بعدی
-مرسی بردیا


بردیا-خواهش خانم
خودش عکس شش نفره کنار آدم برفی رو به دیوار چسبوند و چند قدم

عقب اومد

بردیا-صافه سما؟
-آره


بردیا-آدم برفی بامزه ای درست کردید
-اون روز خیلی خاص بود
جلو رفتم و صورت کسری رو لمس کردم ... دلم لرزید ...


-فراموشت نمیکنم،فراموشم نکن
بردیا-کسری است؟


سرم رو تکون دادم و بعد نیما و نیاز عکس رو بهش معرفی کردم،حالا اون همه چیز رو میدونه ...


*** *** *** *** *** ***


گذر روزها برام کند بود ولی حالا من کمتر تو باتلاق افکارم فرو میرفتم و بیشتر دلتنگ بودم ...


دو ماه دوری از خاطره هام خیلی سخت بود با نزدیک شدن مهر ماه ، یاد

اولین انشای سال تحصیلی افتادم که همیشه یک موضوع ثابت داشت و

حالا جواب من تو یک جمله ی کوتاه خلاصه میشد.


"موضوع انشاء : تعطیلات خود را چگونه گذراندید ؟
- به نام خدا
- فرسنگ ها دور از زندگی . . ."


و حالا من واقعأ دور از زندگی روزها رو طی میکردم،هنوز مشخص نبود که

میتونم درس و دانشگاه رو ادامه بدم و این بلاتکلیفی به جهنم زندگیم

دامن میزد ... 

ولی بالاخره یک اتفاق مثبت باعث شد امیدوار بشم ، آقا بهرام با کارهایی

که کرده بود تونسته بود تو پرونده سما رفیعی حکم انصراف بزنه و برام یک

انتقالی برای دانشگاه اصفهان بگیره و حالا من یک دانشجوی ترم 3

انتقالی با نام سما معتمد بودم و این برام شد یک امید برای ادامه زندگی

... 

شناختی به این شهر نداشتم و بردیا خودش داوطلب شد که تا آشنایی

من به مسیر همراهم باشه،وجودش پر از انرژی و روحیه بود و من شدیدأ

بهش احتیاج داشتم ... 

با شروع کلاسا خوشحالتر بودم،دیگه خونه نشینی نمیکردم ولی هنوز

دوستی نداشتم یعنی خودم مایل نبودم با آدمهای اطرافم ارتباط برقرار

کنم.

ولی خواب با تقدیر و سرنوشت نمیشه جنگید


صدا-سلام سما خانم


به سمت صدا برگشتم،یکی از همکلاسی های شیطونم بود و همیشه تو

کلاس غوغا میکرد ولی اسمش رو یادم نبود


-سلام
صدا-صد در هزار اسم منو نمیدونی،درسته؟


یکم خجالت کشیدم بعد از یک ماه هنوز اسم همکلاسی هام رو نمیدونستم ولی خواب چاره چیه باید جواب داد


-متأسفانه درسته
دستش رو پیش آورد و همزمان گفت
صدا-من درسا جلالی هستم


دستش رو به علامت دوستی فشردم و گفتم


-خوشوقتم درسا خانم،منو که میشناسی یا اینکه باید خودم رو معرفی کنم؟


درسا-سما معتمد 20 ساله دانشجوی انتقالی از تهران و ترم 3 مثل خودم،یک اطلاعات کمی ازت دارم


-کم ... ؟؟؟


درسا-حالا ... ،دیدم حیفه تنها باشی و از دوستی با من خودت رو محروم

کنی،پس در نتیجه از خود گذشتگی میکنم و بهت پیشنهاد دوستی میدم


تعجب کردم ولی اخلاقش شیرین بود و منم دوستی اش رو قبول کردم.


شب وقتی ماجرا رو برای بردیا تعریف کردم اول مثل من تعجب کرد و بعد

از خنده بیهوش شد

بردیا-واقعأ همین جوری گفت؟


-به جان خودم همینا رو گفت،من که خیلی ازش خوشم اومد خیلی شاد

و شیطون بود

بردیا-واجب شد حتمأ ببینمش،سما موافق یک دور همی دوستانه

هستی؟

-دوستانه؟
بردیا-چند تا از دوستای من و دوست جدید تو،نظرت چیه؟


-بدم نمیاد
بردیا-پس باید خبرش رو به مامان بدم چون بیشتر دوستای من پدر و

مادرشون دوستای مامان و بابا هستند اینجوری میتونیم تو خونه برگذارش

کنیم فقط این دفعه جمع رو جدا میکنیم

-جدا؟


بردیا-جوونها بالا ، پیرها پایین


-خودت رو دو شقه حساب کن به بیتا جون و بهرام خان میگی پیر؟


بردیا-تو لو ندی کسی نمیفهمه
-بچه پررو
بردیا-پس موافقی دیگه؟


-اوهوم




116
زودتر از چیزی که من فکر میکردم تدارکات مهمونی انجام شد و منم درسا

و خانواده اش رو دعوت کردم که با موافقت اون دختر شیطون روبرو شد.


یک غروب دلگیر پاییزی و یاد گذشته ... یاد بودنشون و مهربونی شون ...

بارون نم نم شروع به باریدن کرد ولی این دفعه کسی نبود که نگران حالم

باشه ... که بگه بگه نم نم بارون هم میتونه منو از پا بندازه ... 


یکراست راهی خونه شدم،کاری برای انجام دادن نبود و بیتا جون دستور

حموم و آماده شدن داد،البته زمان زیادی هم نمونده بود پس به حرفش

گوش دادم و برای اجرای دستورش به طبقه ی بالا رفتم.


بردیا-سما کجایی؟
-تو اتاقم بردیا
بردیا-بیام داخل
-آره بیا


داشتم دستبندم رو میبستم که قامتش تو چارچوب در مشخص شد
-سلام خوبی؟


بردیا-سلام عالیم،آماده ای؟
هنوز مشغول بستن قفل بودم پس به گفتن یک"اوهوم"قناعت کردم
بردیا-کمک میخوای سما؟


نگاهی به دستبند و نگاهی به بردیا انداختم،همیشه ناشناس کمکم میکرد ...
-آره


جلو اومد و خیلی سریع قفل رو بست و گفت
بردیا-تموم شد
-ممنون


بردیا-خواهش بدو بریم پایین که اولین مهمونا رسیدند


با هم به طبقه ی پایین رفتیم و با اولین نفرات آشنا شدم که از قضا همون صاحب مبل فروشی به همراه خانواده و نامزدش بود.


هم خود مهراس هم دنیا نامزدش خیلی شوخ و شاد بودند و دقایق کنارشون خوب و زود میگذشت.


با شنیدن اسمم توسط بردیا بلند شدم و به سمتش رفتم


بردیا-اینم سما خانم ما،بچه ها همه وکیل و باهوش به جز این آخری که از قسمت باهوش بهره نداره


پسری که مد نظر بردیا بود و کنارش هم ایستاده بود با اون قد بلند و

هیکل چارشونه که نشون میداد از بردیا که هیکل خوب و پری داشت پر

تره دستش رو دور شونه ی بردیا حلقه کرد و من به عینه فشار بازوش رو

حس میکردم و بردیا هم به شوخی در پی راه فرار بود

مرد-عطا رهنما هستم خانم از آشناییتون خوش وقتم


صداش بی نظیر بود و گیرایی خاصی داشت، من که از تقلای بردیا خنده

ام گرفته بود رو به عطا گفتم

-منم همین طور آقای رهنما


ولی با حرف بردیا نه من نه دوستای دیگه اش نتونستیم خنده مون رو مهار کنیم


بردیا-عطا مامان کارم داره بذار برم
صدای آروم عطا به گوشم رسید که گفت


عطا-حقته تا تو باشی درباره ی من درست صحبت کنی


دوست داشتم به بردیا کمک کنم پس دستم رو جلو بردم و دست آزاد بردیا رو گرفتم و با اندک زور خودم کشیدم و گفتم


-بقیه رو معرفی نمیکنی بردیا؟


اون که موقعیت رو خوب میدید با یکم تقلا و نگه داشتن دست من تونست

از حصار دست رهنما خارج بشه و به معرفی بقیه بپردازه،البته وقتی از

جلوی رهنما گذشتم با لبخند مرموز و تکون آروم سرش همراهیم کرد


بردیا-ممنون سما
-خواهش قابل شما رو نداشت
بردیا-عطا بهترین دوستمه


-از معرفیت مشخص بود
بردیا-دوست دارم اذیتش کنم
به گذشته برگشتم ... رها ... نیاز ... دیوونه ... !


-منم با این خصلت آشنام
بردیا-من این خانواده رو نمیشناسم تو میشناسی؟


رد نگاهش رو دنبال کردم و به نگاه شاد و خندان درسا رسیدم
-درساست
از کنار بردیا کنده شدم و به سمتش رفتم


-سلام درسا خانم خوش اومدی
درسا-سلام خانومی مرسی


درسا بعد از معرفی پدر و مادرش ، منو با خواهر بزرگترش آشنا کرد که اسمش دینا و سال آخر ارشد عمران بود.


بعد از اومدن تمام مهمونا با اشاره ی بردیا به قول و قرار گذاشته شده عمل کردیم و جوونها به طرف طبقه بالا راهنمایی شدند


درسا-این بالا چه خوشگل و شیکه
بردیا-یعنی خونه ی ما خوشگل و شیک نبود خانم


بیچاره درسا هول کرد
درسا-نه ... نه منظور من این نبود آقا بردیا


-دوست منو اذیت نکن بردیا
بعد رو دسته ی مبل درسا جا به جا شدم و ادامه دادم


-شوخی میکنه جدی نگیر
درسا-أوکی ولی بازم من چیدمان مدرن رو بیشتر دوست دارم پایین یک

جورایی کلاسیک بود ولی زیبا هم بود ... سلیقه ها متفاوته آقا بردیا


بردیا-بله درسته ولی در این مورد باید بگم سما که سلیقه نداره پس بالا

چنگی به دل نمیزنه

-بردیا ... !!


بردیا-یک شوخی بود به مامان و بابا چیزی نگو،باشه؟
چپ چپ بهش نگاه کردم


عطا-این چپ چپ نگاه کردن یعنی حسابت رو میرسم
بردیا-گناه دارم سما جان


عطا-اصلأ دلت نسوزه براش
بردیا-عطا ... تو مثلأ دوست منی؟


-حالا آخر شب در موردش تصمیم میگیرم فعلأ پذیرایی مهمتره


درسا-کسی اهل مشاعره هست؟اینجوری حوصله کسی سر نمیره
مهراس-به شرطی که هر نوع شعری قبول باشه


عطا-چرت و پرتات رو به عنوان شعر جا نزن
دنیا-نگید آقا عطا ... شعرای مهراس حرف نداره


عطا-مگه اینکه نامزدش ازش تعریف کنه
درسا-بحث نکنید هر جور شعری قبوله تازه متن آهنگ هم قبوله،موافقید؟


همه موافقتشون رو اعلام کردند ولی حال شعر خوندن نداشتم پس بلند

شدم تا به خدمه چیزی بگم

درسا-کجا سما؟


-مشاعره با شما منم به خدمه برای پذیرایی کمک کنم البته قبل از رفتن بهتون افتخار میدم و ابیات آغازی رو برای شروع میخونم


"در قید غمم، خاطر آزاد کجایی؟
تنگ است دلم، قوت فریاد کجایی؟
با آنکه ز ما یاد نکردی...
ای آنکه نرفتی دمی از یاد کجایی؟"


مهمونی عالی بود و بعد از اون شب تقریبأ هر هفته دور هم جمع میشدیم و خستگی کار و درس و زندگی روزمره رو از تن به در میکردیم.



117
با اون همه تلاش و تنوع سازی لحظه ها بازم زندگی برام شده بود تکرار

مکررات و من خواسته یا ناخواسته بهش تن میدادم ولی برای اینکه

نگرانی بیتا جون بیشتر نشه شروع کردم به بازی کردن،یک بازی فاجعه ...

و داد میزدم که خدا ... 

فیلم مسخره ای به نام زندگی
با بازیگر مذخرفی به نام من


از کارگران خوبی مثل تو بعید بود!!


ولی وقتی اینجوری کم می آوردم شروع میکردم به گلایه از خودش،و اون

همیشه خوب به حرفام گوش میداد و میذاشت خالی بشم


ولی کم کم پیشرفت کردم و دیگه راحت میتونستم بازی کنم ... راحت

تظاهر میکردیدم به خندیدن و شاد بودن ... عطا شاید تنها کسی بود که

فهمید و شاید هم تنها کسی بود که بازیم رو به روم آورد ولی ... به جای

هر کاری بهم کمک تا خوب بازی کنم ... تا خوب تو نقشم فرو برم که ...

که شاید یک روزی این نقش بشه زندگیم و من واقعأ بخندم ...... 


دانشگاه به لطف درسا برام راحت تر شده بود و حالا با چند تا از دوستای

اون رابطه ی محدودی داشتم که باعث میشد کمتر تو خودم فرو

برم،بعضی وقتها هم به شرکت سر میزدم و بابا بهرام از کارها برام

میگفت،از اینکه نصف اون همه پول خرج چی شده و چقدر سود داده ... و

زندگی مستقل تو اون خونه برام آرامش داشت ... دیگه حق داشتم تو

خودم باشم و درد بکشم

همه ی زندگیم درد بود؛درد ...


شاید هر کسی عظمت این کلمه را درک نکنه!


وقتی میگم درد ... نباید به دردی فکر کنی که جسم انسان متحمل میشه


نه؛روحم درد میکرد ... !!!


ولی هنوز رو قولم ایستاده بودم ... حق گریه نداری ... نداری!!!


سخت بود احساس رو کنار بذاری ...سخت بود به گذشته فکر کنی ولی

اشک نریزی ... سخت بود ... 


بعضی وقتها از دست خودم و مکررات اطرافم خسته میشدم و به زمین و

زمان ناسزا میگفتم ... 

دیگه بسمه،دیگه بسمه روزمرگی


دیگه بسمه به زور تحمل شدن ها و به زور تحمل کردن ها


دیگه بسمه تظاهر
دیگه بسمه مثلأ خوب بودن
دیگه بسمه قیافه ها عکس ها


دیگه بسمه دلداری شدن ها
دیگه بسمه شکسته شدن و خندیدن ها
دیگه بسمه اسم ها


دیگه بسمه زندگی
دیگه بسمه بودن نبودن و نبودن نبودن ها
دیگه بسمه قهرها و آشتی ها


دیگه بسمه بغل های سرد
دیگه بسمه بسمه بسمه ولم کنید


دلم تنگ بود ... تنگه اتاقم ... تنگه قاب عکس خالی! ... تنگه یک ناشناس

که منو رو خوب میشناخت ... تنگه دستای گرم لیلا جون ... تنگه رهایی

زندگیم ... تنگه دانشگاه آرزوهام ... تنگه اون برج و طبقه ی 13اش ... اون

آسانسور و اون شرکت ... تنگه دوستی و سیما ... تنگه عشق و کسری

... تنگه خواهر و برادر داشته و نداشته ام ... تنگه آدمیه که میتونست قاب

خالی دلم رو پر کنه ... و تنگ آرامگاه عشق ............