آرامگاه عشق ...قسمت صد و سوم تا صد و هفتم
چهار ماه بعد-اصفهان
هوای نفس گیر آخر تیر بدجور عذابم میده ... تو این کشور ...تو این شهر ... تو این کوچه ها ...لابه لای این
مردم ... واقعأ غریب بودم ... یک غریبه ی تنها ... یک دختر ... یک هویت ... یک کس ... و یک عمر بی کس
نگاهی به خیابون انداختم ، نصف روز زمان برد تا بتونم آدرس قدیمی ای رو که داشتم با آدرس های فعلی
تطبیق بدم ... خدا خیر بده اون پیرمرد لحاف دوز رو اگه کمکم نمیکرد حالا حالاها باید دنبال دفتر میگشتم ...
ولی حالا تابلوی دفتر وکالت سپهری جلوی چشمام بود ...
وارد ساختمان شدم و روی تابلوی راهنمای طبقات دنبال اسم دفتر وکالت گشتم و بعد از چند دقیقه خوندن و از
نظر گذروندن اسم ها و شغل ها پیداش کردم ... طبقه ی 7 ... طبقه ی 7 و دفتر وکالت ... آشنا بود؟ ...
نمیدونم ... انگار یک عمر از اون روزا میگذره ... نه دیگه اون روزا برمیگردند، نه سما دیگه اون آدم قدیمیه ...
بغض چند ماهه ام رو دوباره پایین دادم و وارد آسانسور شدم ... من نباید گریه کنم ... نباید بشکنم یعنی حق
شکستن ندارم ... من خودم خواستم ... خودم ...
نگاهم کف آسانسور بود از وقتی برای آخرین بار 13 تا 1 رو برعکس شمردم دیگه علاقه ای به شمارش اعداد
نداشتم.
با باز شدن در آسانسور نگاهی به عدد طبقه انداختم و آرام خارج شدم ... یکراست به سمت واحدی رفتم که
کنار درش تابلویی زرین با نوشته ی سپهری روش هنرنمایی میکرد و وارد شدم.
بدون نگاه به چهره ی آدمهای منتظر از روی پاهاشون حدس زدم که باید 5 نفری روی صندلی نشسته باشند
... به سمت میز منشی حرکت کردم و روبروش ایستادم
منشی-وقت ملاقات داشتید؟
منشی-امروز وقتشون پره و نمیتونن با کسی ملاقات داشته باشند،اگه مایل باشید آقای رهنما میتونن به
مشکلتون رسیدگی کنند
منشی-فکر نکنم وقت بشه
-ساعت کاریشون کی تموم میشه؟
با نگاهم دنبال ساعت گشتم و دقیقأ روبروی میز منشی پیداش کردم 3/30 بود
منشی-هرطور راحتید
به سمت یکی از صندلی ها رفتم و تنم رو روش رها کردم و برای هزارمین بار به چند ماه گذشته فکر کردم ...
آخه چیز دیگه ای نداشتم که بهش فکر کنم ... حتی توی شادترین لحظات این چند ماه هم نتونسته بودم از ته
دل بخندم و شادی کنم ... و حالا مطمئن بودم که از این به بعد دیگه یک لبخند شاد و از ته دل به لبم نمیاد.
12 فروردین آخرین روزی بود که شادی واقعی رو توش تجربه کردم ... یک حس بی دغدغه و راحت ... آخرین
باری که از اعماق وجودم خندیدم حتی آخرین باری که به خاطر خنده ی زیاد اشک توی چشمام جمع شد ... ت
و این مدت حتی برای سرنوشت و قسمتم هم نتونستم گریه کنم ... و چه سخته که وقتی شکستن رو تجربه
میکنی نتونی اشک بریزی و خالی بشی ... خالی از درد و غم ... خالی از تنهایی ... خالی از یک بغض بزرگ
که وجودت رو احاطه کرده ...
چقدر شلیک به اهداف پروازی سخت بود،یک روز نتونستم یک بشقاب رنگی رو تو هوا بزنم و حالا هم بعد از چند
ماه هنوز نتونستم بغض گلوم رو که ثابت سر جاش ایستاده رو هدف قرار بدم .
صحنه به صحنه ی اون روز همه اش جلوی چشمام بود و من قادر به فراموش کردن نبودم ، در حالی که محکوم
به فراموشیم ...
اون روز ما جوان ها تو ماشین کسری جا گرفتیم و تا خود باغ به حرفها،جوک ها و اداهای پسرا میخندیدیم،یک
خنده ی دوست داشتنی.
باغ برام پر از خاطره بود،برف و برف بازی،آدم برفی و هویج،اون متن زیبا،اون جارو ها و اون رود کوچیک که من رو
سرما داد ...
-اینجا پر از خاطره است کسری
کسری-اون روز عالی بود هر چند که وقتی سرما خوردی همه رو ترسوندی ولی اون هم یک حسن هایی
داشت
-مریضی من حسن داره؟
تعجب کردم و پرسیدم
دو تا ابروهاش رو بالا داد و همزمان گفت
کسری-نمیگم بهت
کسری-نوچ نمیشه چون خصوصیه
کسری-ای جان امروز کم از واژه هات استفاده کردی ها
من که داشتم از فضولی میترکیدم گفتم
کسری-نمیخوام
خواب باید به زور متوسل بشم خبیث شدم
کسری-سما ......
-آروم باش بابا،خواب میخوام بدونم
مظلوم گفتم
خنده ی بلندی کرد و گفت
-فقط کنجکاوم رئیس
-پس تو بگو
کسری-وقتی رفتیم بیمارستان،وقتی دستم رو پیشونی ات بود،وقتی تو آغوشم بودی،وقتی ضربان قلبم داشت
گوش فلک رو کر میکرد فهمیدم دل باختم،فهمیدم برام مهمی،فهمیدم میخوامت ... و حالا برای بدست آوردنت
هر کاری میکنم.
شادی اون لحظه ام انکار نشدنی بود ...
با صدای آبدارچی دفتر به زمان حال برگشتم و گیج بهش نگاه کردم
-ممنون آقا
سیمین-سما جان این قهوه ها رو برای آقایون میبری؟
سینی رو ازش گرفتم و راهی سالن شدم نیاز داشت ظرف شیرینی رو روی میز قرار میداد و منم سینی رو برای
همه گرفتم و مال خودم رو برداشتم و روی مبل کناری نیاز نشستم
نیاز-نمی خوره زن عمو
کیانا-چرا؟
کیانا-کیوان جان پس شکر رو برسون به سما
نگین-مطمئنی؟قهوه های کیانا خیلی غلیظه عزیزم
نیاز-عادت داره مامان نگران نباش
و حالا علاوه بر قهوه ی روی میز ، زندگیم هم تلخه ... اونقدر تلخ و تیره که شادی هام و خودم رو گم کردم ...
104
اون شب زیر آلاچیق برای اولین و آخرین بار صدای ساز زدن کسری رو شنیدم،نمیدونستم ویلن میزنه وقتی
جعبه ی موسیقی اش رو آورد و شروع به نواختن کرد از ته دل تحسینش کردم ... چند تا آهنگ برامون اجرا کرد
و حوالی ساعت 2 بود که برای خواب راهی ساختمون شدیم ...
هیچ وقت به نحسی 13 بدر اعتقاد نداشتم یعنی اصلأ تو این روز اتفاقی برام نیوفتاده بود که به این مسئله
ربطش بدم ولی امسال ... همه چیز با هم اومد و با هم رفت و من حتی کوچکترین زمانی برای تحلیل این
رویدادها نداشتم.
صبح که از خواب بیدار شدم یک دوش گرفتم و به آشپزخونه رفتم،خانم ها در حال تدارک وسایل صبحونه بودند
که نگین جون با یک استکان چای جلوم اومد و گفت
نگین-سما جان این رو ببر برای آقا بزرگ من باید برنج رو برای ناهار خیس کنم
سینی کوچیک رو از دستش گرفتم و به سمت سالن راه کج کردم ،کت و شلوار به تن و عصا به دست بالای
سالن روی مبل تک نفره ای نشسته بود،تصمیم داشتم امروز باهاش صحبت کنم.
سینی رو محکم نگه داشته بودم که لرزش دستام معلوم نباشه
-سلام آقای معتمد بفرمایید
استکان کم باریک چای رو برداشت و گفت
آقابزرگ-ممنون دختر جون،اسمت چیه؟
-سما هستم
آقابزرگ-دوست نیاز بودی،درسته؟
-بله دوست و هم کلاسیش هستم
سرش پایین بود و به استکان چایی خیره شده بود
آقابزرگ-اهل کجایی؟
-یزد ...
سرش بلند شد و نگاهی بهم انداخت
آقابزرگ-میتونی بری دختر جون
-با اجازه ...
حس نفرتم نسبت بهش هر لحظه بیشتر میشد ... احساس میکرد همه باید به دستوراتش گوش بدند.
بعد از خوردن صبحانه با بچه ها به باغ رفتیم و نیما مشغول بستن تاب شد و کسری و کیوان هم رفتند تا یک
چیزهایی بخرند
-نیما به نظرت محکمه؟
نیما-شک نکن سما خانم سوار شو دیگه
با شک روی تاب نشستم و چند بار بهش فشار آوردم ولی محکم بود پس با اطمینان بیشتری روش ولو شدم و
شروع کردم به تاب خوردن و نیما هم رفت تا به شاخه ی دیگه اش یک تاب دیگه ببنده ...این درخت تنها درخت قطور باغ بود چون بقیه، درختهای کوچیک میوه بودند .
تصمیم داشتم بعد از استراحت ظهر با آقا بزرگ صحبت کنم ولی صدای بوق چند تا ماشین نذاشت حرفام رو
مرور کنم
نیما-سما مانتوت رو بپوش
مانتو قهوه ایم رو از روی شاخه ی درخت برداشتم و تنم کردم
-کسری و کیوان کی میان؟
نیما-الانا باید برسند
-بریم؟
نیما-نمیخواد بریم، همین جا هستیم تا خود کسری بیاد
-مهمونا کی هستند؟
نیما-خاله و دو تا دایی های من،یکی از خاله های کسری و چند از دوستای خانوادگیمون و مشفق بزرگ دوست
40 ساله ی آقابزرگ به همراه خانواده
-خانواده؟
نیما-به احتمال زیاد فرهاد هم باهاشون هست
اخمی کردم و دوباره روی تاپ ولو شدم که صدای گوشی اجازه ی ناراحتی بیشتر بهم نداد ... رها بود
-سلام دوست خل خودم چطوری؟
نفس نفس میزد و سما سما از دهنش نمی افتاد
رها-سما اومد ... سما دارم از خوشحالی بال درمی آرم ... سما من ...
-رها درست حرف بزن بگو ببینم چی شده
رها-شروین اومد سما
-جدی میگی؟کی اومد
رها-جدیه جدی سما ،همین نیم ساعت پیش اومد باغ ... گفت برای 13 بدر هر ساله اومده ... با بابا حرف زد
،باورت میشه سما؟
-یعنی همه چی درست شد؟
رها-گفت تو این مدت به رابطه مون فکر کرده ... گفت رفته تا ببینه حسش چقدر پایدار بوده ... نمیدونم راست
گفت یا دروغ ولی گفت که از این به بعد منو مثل خواهرش میدونه
-خوشحالی؟
رها-بال پرواز زوری نمیخواستم من یک عشق ناب میخوام نه عشق خواهر و برادری من به شروین به چشم
برادرم نگاه میکردم ... نمیخواستم و نمیتونستم باهاش ازدواج کنم
-برات خوشحالم رها
رها-میدونم دیوونه به خاطر همینه که اومدم بیرون تا بهت خبر بدم
نگاهی به چهره ای مضطرب ولی آروم نیما که روبروم وایستاده بود کردم
-جواب مجنون روبروی من رو میدی یا نه؟
رها-هان ...
-نیما روبروم وایستاده جوابش رو میدی؟
رها-الان؟
-پس کی؟
رها-من که الان آماده نیستم
-قرار نیست بری سر سفره ی عقد که میگی آماده نیستی
رها-ولی من ...
مثل اینکه باید زوری ازش جواب بگیرم
-دوستش نداری؟
از حرفم شوکه شد و یکدفعه گفت
رها-نه،نه ،دارم
-چی گفتی؟یکبار دیگه بگو رها
رها-به زور ازم اقرار گرفتی بیشعور
-مهم اینه که گرفتم با شعور
رها-دوستش دارم سما واقعأ دوستش دارم
-میدونم کوچولو،به خاطر اون قول مسخره متأسفم واگرنه زودتر حرف دلت رو میگفتی
رها-تو چی؟هنوز وقتش نشده تا اون قول رو بشکنی؟
-وقتش میرسه شک نکن دوستی
رها-دوستت دارم سما
-منم دوستت دارم
گوشی رو قطع کردم و به عکس خیره شدم
نیما-چی شد سما؟
نگاهی به نگرانی اش انداختم
-شروین برگشته و همه چیز رو تموم کرده،رها خیلی خوشحال بود
شیطون ادامه داد
نیما-دیگه ... ؟
یکم فکر کردم
-همین دیگه،همینا رو گفت
نیما-سما خانم اذیت نکن
خودم هم دوست نداشتم اذیتش کنم
-به مثبت بودن جوابش امیدوار باش نیما،برو تو فکر خان بعدی ...
نیما-قراره کسری کمکم کنه،آقا بزرگ رو راضی میکنم به هر قیمتی که هست موافقتش رو میگیرم
-منم برات آرزوی موفقیت میکنم
کسری-هنوز اینجایید؟مهمونا اومدن بابا
نیما-صدای بوق رو شنیدیم منتظر بودیم شما بیاید
کسری-چیه داری از خوشحالی ذوق مرگ میشی نیما خان؟
لبخند نیما عمیق تر شد و به من نگاه کرد
کسری-تو میدونی چرا داره با دمش گردو میشکنه؟
سرم رو به نشون علامت مثبت تکون دادم
کسری-چرا؟
-جواب گرفته
کسری-چی ... ؟
-رها یک جورایی بهش جواب داد
کسری-نه بابا؟پس اون مشکل چی شد؟
-حل شد
کسری-ای ول پس شیرینی رو افتادیم حسابی،مگه نه نیما؟
نیما-چه جورم البته باید یک راه حل اساسی برای آقا بزرگ پیدا کنیم
کسری-خدا بزرگه،فعلأ بیاید بریم تا بعد بهش فکر میکنیم
105
داخل و محوطه ی باز کنار ساختمون پر بود از آدم،بیشترشون رو نمیشناختم یعنی در کل دو نفر از مهمونا رو
بیشتر نمیشناختم،مشفق و اون پسر مذخرف همراهش ... با نیما و کسری جلو رفتم و به تک تکشون معرفی
شدم هر چند که هر کدومشون یک مدلی بودند و از بین اون همه دختر و پسر فقط دو نفر تونستند نظرم رو
جلب کنند یکی یاشار پسر خاله ی نیما که انگار کپی برابر اصل خودش بود و دیگری سپیده دختر خاله ی
کسری بود که مهربون و بانمک بود ... جو داخل دست کمی از بیرون نداشت ، خانم ها که داشتند درباره ی مد
، جواهرات و سفرهای عیدانه شون صحبت میکردند و آقایون هم در فکر سیاست و تجارت بودند و این وسط آقا
بزرگ با یک مرد مسن و همسن و سال خودش بالای سالن بود و حرف میزد .
جو بیرون رو ترجیح دادم و از ساختمان خارج شدم و سمت نیاز و سپیده رفتم
-حوصله ام سر رفته بریم تاب بازی؟
نیاز-مثل بچه ها شدی سما
سپیده-راست میگه طفلک منم حوصله ام سر رفته
-پس بلند شید دیگه
با هم به سمت همون درخت حرکت کردیم ،نیاز منو تاب میداد و منم که دیگه اوج گرفته بودم از شادی زیاد،بلند میخندیدم و البته بعضی وقتها جیغ میزدم
-نیاز آرومتر الان کله پا میشم دیوونه
نیاز-خودت خواستی هلت بدم
-من غلط کردم تو رو خدا آروم باش ... وااااااای
صدای کسری باعث شد نیاز دست از هل دادن بکشه
کسری-چیه؟چی شده؟
نیاز-چی ، چی شده کسری؟
کسری جلو اومد و تاب رو نگه داشت
کسری-چرا جیغ زدی؟
نگاهی بهش کردم و گفتم
-نیاز تاب رو زیاد هل داد داشتم می افتادم،همین
کسری-همین؟
-اوهوم ...
کسری-نصف عمرم کردی دختر
-چرا؟
کسری-وقتی جیغ زدی فرهاد و دوستش نبودند ترسیدم اومده باشند این طرف
-ندیدیمشون
کسری-چرا تنها اومدید؟
نیاز-کسری خل شدی،فرهاد تو خونه ی ما دست از پا خطا نمیکنه
کسری-شما خوب نمیشناسیدش،تا اونا اینجا تنها این ور و اون ور نرید،بهتره جلوی چشمام باشید
نگران بود و این از حرکاتش مشخص بود
-باشه جایی نمیریم
کسری-مطمئن باشم؟
چشمام رو روی هم قرار دادم و همزمان گفتم
-اوهوم
لبخند کمرنگی رو صورتش جا خوش کرد
کسری-باید کبابا و جوجه ها رو آماده کنم اگه میخواید بازم بازی کنید کیوان یا نیما رو بفرستم اینجا
نگاهی به نیاز و سپیده کردم مثل اینکه اونام مثل من حوصله ی بازی رو نداشتند
-باهات میایم
انگار خوشحالتر شد که نمی مونیم
کسری-پس بریم
نیاز و سپیده چند قدمی از ما جلوتر بودند و با هم صحبت میکردند
-کسری ...
کسری-جانم؟
-خوبی؟
کسری-آره خوبم
-نمیخواستم اینجوری بترسونمت،حوصله ام سر رفته بود
کسری-میدونم عزیزم چیزی نیست
لبخندی بهش زدم و ساکت شدم،اون هم در سکوت همراهیم کرد ...
از ناهار چیزی متوجه نشدم و فقط به فکر حرفایی بودم که قرار بود به آقا بزرگ بگم و سوالایی که قرار بود ازش
بپرسم ...
بعد از اینکه ناهارش رو خورد به سمت یک اتاق رفت و منم از جام بلند شدم،باید الان میرفتم اگه بیدار میشد
تنها گیرش نمی آوردم.
پشت در اتاق ایستادم و بعد از یک نفس عمیق چند ضربه به در وارد کردم
با شنیدن صداش در رو باز کردم و وارد شدم
آقابزرگ-کاری داشتی دختر جون؟
سعی کردم اعتماد به نفسم رو از دست ندم
-میتونم باهاتون صحبت کنم؟
آقابزرگ-در چه موردی؟
-در مورد خودم
تعجب کرده بود و در پی همین تعجب پرسید
آقابزرگ-در مورد خودت با من صحبت کنی؟
نمیخواستم راه برای پیچوندنم داشته باشه پس باید بهش یک دستی میزدم تا نتیجه ی دلخواهم رو بگیرم
-مریم وثوق،مادرم ... یادتون میاد؟
ضربه ام کاری بود اونقدری که از جاش بلند شد و بهم خیره شد،با حرص،با تعجب،با نفرت و از بین تمام این حس ها نفرت چشماش از شنیدن این اسم بیشتر بود،چرا؟؟؟
-باید حتمأ یادتون باشه آخه یک بار تو صورتش سیلی زدید ... به یاد دارید؟
آقابزرگ-تو کی هستی؟
-سما تنها دختر مریم،دختر کسی که با زندگیش بازی کردید
آقابزرگ-من با زندگی کسی بازی نکردم
حرف بزن آقابزرگ جواب سوالای منو بده تا از این سردرگمی خلاص بشم،تا بدونم تو زندگیم چه خبره ... فقط
تونستم به حرفای مادرم توی اون کابوس لعنتی متوسل بشم و دعا کنم که جواب بده
-خودش که عقیده داشت شما هویت و پدر بچه اش رو گرفتید
آقابزرگ-من از خانواده ام دفاع کردم دختر
-با نابود کردن خانواده ی مادرم
آقابزرگ-ازدواج اونا از اولش هم اشتباه بود ... اون دو تا کنار هم نمیتونستند بمونند
چی ... ؟گفت ازدواج ... ؟درست شنیدم؟یعنی این مرد ...
این مرد به خاطر پسرش ... که شوهر مادرم بوده ... که پدر ندیده ی من بوده ... به مامان سیلی زد؟؟؟
-کی گفته بود که اونا کنار هم نمیتونند بمونند؟
آقابزرگ-این دیگه تشخیصش با من و خاله ات بود
-یک خانواده رو نابود کردید،یک زن رو بیوه کردید،من رو یتیم کردید به خاطر تشخیص خودتون ... تازه معلوم نیست اون تشخیص درست بوده یا غلط؟
انگار به شخصیت و تشخیص اش توهین کردم چون عصبانی شد و عصاش رو به زمین کوبید و چیزی گفت که مبهوت شدم که برای لحظه ای قلبم ضربانش رفت و برگشت
آقابزرگ-درست بوده دختر جون چون پسر من الان زندگی خوبی داره
ضربه اش اونقدر کاری بود که چند لحظه شوکه بودم،پسرش زنده است؟ لکنت اجازه ی صحبت نمیداد ولی سوالم رو پرسیدم
-پ پس پسرت ون زند ه اس ؟
پشتش رو به من کرد و به بیرون خیره شد،جوابم رو میخواستم ... باید تأیید میکرد که حرفش درسته ... یعنی
پدر من زنده است؟یعنی تمام این سالها مامان بهم دروغ گفته؟پس چرا وقتی از بابا حرف میزد اشکش جاری
بود؟
آرومتر شدم و این دفعه پرسیدم
-چرا حرف نمیزنید؟
آقابزرگ-حرفی برای گفتن ندارم از اتاق برو بیرون میخوام استراحت کنم
بدون جواب نمیرم ... هرگز
-یعنی باید برم بیرون و از پسراتون بپرسم که کدومشون پدر منه؟
آقابزرگ-تو حق این کار رو نداری دختر
-میخوام همه چیز رو بدونم آقای معتمد
آقابزرگ-چی رو میخوای بدونی؟
-پدرم کیه؟
آقابزرگ-چه فرقی میکنه؟
-اگه فرقی نمیکرد اصلأ نمیپرسیدم
آقابزرگ-یکم صبر داشته باش بعدأ برات توضیح میدم ، نمیخوام هیچ کس از این موضوع چیزی بدونه، فهمیدی؟
-بیشتر از 20 سال صبر کردم به نظرتون یکم زیاد نیست؟
آقابزرگ-تا چند روز دیگه باهات حرف میزنم دختر جون
-منتظر هستم
آقابزرگ-شماره ات رو اونجا بنویس،خودم باهات تماس میگیرم
رد دستش رو دنبال کردم و به سمت میز رفتم و شمارم رو توی صفحه ی اول دفترچه نوشتم.
106
از اتاق خارج شدم دیگه حس و حال ادامه ی کارهای 13 بدر رو نداشتم به خاطر همین قید والیبال رو زدم و از آش رشته هم فقط سه قاشق خوردم ... تو فکر حرفایی بودم که آقا بزرگ قرار بود بهم بگه.
کسری-تو فکری خانومی؟
نگاهی بهش انداختم،شاد بود و به خاطر اینکه بعد از بازی صورتش رو شسته بود، خیس ... یعنی ممکنه
کسری برادرم باشه ... نه غیر ممکنه، من عاشق کسری هستم،قسمتی از شالم رو به سمتش گرفتم
-صورتت رو خشک کن،باده سرما میخوری
با شالم آب صورتش رو گرفت و گفت
کسری-فدای تو،مرسی
-خواهش،یک سوال بپرسم کسری؟
کسری-بپرس عزیزم
-تو همین دو تا عمو رو داری؟
کسری-آره ، چطور مگه؟
جوابم رو گرفتم پس اگه غیر از این باشه کسری ازش خبر نداره
-هیچی همین جوری پرسیدم
کسری-حالا همین جوری میای بریم پیاده روی؟
سعی کردم شاد باشم یا حداقل تو صورتم شادی رو تزریق کنم
-اوهوم
کسری-پس راه بیفت خانومم
با هم از ساختمون خارج و بین درختا گم شدیم
کسری-بعد از ناهار کجا غیبت زد سما؟
یکم هول شدم ولی سعی کردم خراب کاری نکنم چون آقابزرگ خواسته بود کسی چیزی نفهمه
-هیچی همین جا تو باغ بودم
کسری-مگه قرار نبود تنها جایی نری؟
-خواب ... چرا ولی ... نشد دیگه
اخمی تصنعی صورتش رو در برگرفت
کسری-نشد؟
حتی اخم الکیش هم عذاب دهنده بود،سرم رو پایین انداختم و به زبون گفتم
-ببخشید
و تو دلم گفتم
همه اش تقصیر آقابزرگته، اونه که 5 ساله شده کابوس شبهای من ...
سرم رو که بلند کردم چشمام ناخودآگاه بسته شد و سرم دقیقأ روبروی سینه ی کسری بود،خواستم عقب بکشم ولی دستهاش که دو طرف بازوم قرار گرفت اجازه حرکت بهم نداد
کسری-سما تو تنها کسی هستی که تونست دلم رو بلرزونه،خیلی دوستت دارم
سینه اش رو تکیه گاه سرم کردم و یک نفس عمیق کشیدم ... یک نفس که پر از زندگی بود.
صدا-خانم حالتون خوبه؟ خانم ...
صداش بم اش منو یاد کسری انداخت،سرم رو بلند کردم و تو چشمای آبیش خیره شدم
صدا-خوب هستید خانم؟
خوب ... خوب واژه ایه که چند ماهه معنی اش رو برام از دست داده
صدا-منشی گفت شما با من کار داشتید،درسته؟
به خودم اومدم،من تو دفتر وکالت سپهری هستم ولی اینکه جلوی من ایستاده خیلی جوان تر از چیزیه که من فکر میکردم
-شما آقای سپهری هستید؟
مرد-بله بهم نمیاد؟
-قصد جسارت نداشتم فقط میخواستم مطمئن بشم شما آقای بهرام سپهری هستید یا نه؟
مرد-پس مطمئن نباشید من بردیا سپهری هستم پسر آقای بهرام سپهری
-چطور میتونم با پدرتون ملاقاتی داشته باشم؟
بردیا-در چه موردی؟
-شرمنده نمیتونم بگم، خصوصیه
بردیا-بله درسته،میتونم اسمتون رو بدونم؟
-من سما معتمد هستم
107
پسر سپهری گوشی اش رو درآوردم و بعد از چند دقیقه شروع به مکالمه کرد
بردیا-سلام مادری خوبی؟
_ ... ... ...
بردیا-شکر خوبم فداتشم بابا خونه هست؟
- ... ... ...
بردیا-مرسی زود میام ... سلام خوبید؟
- ... ... ...
بردیا-خوبم نه میام خونه فقط یک کاری داشتم
- ... ... ...
بردیا-نه مشکلی نیست فقط یک خانمی اینجاست و اصرار داره شما رو ببینه زنگ زدم هماهنگ کنم
- ... ... ...
بردیا-خودشون رو سما معتمد معرفی کردند
- ... ... ...
بردیا-که اینطور،چند لحظه گوشی ...
به سمت من برگشت و گفت
بردیا-متأسفانه پدرم کسی به این اسم و فامیل نمیشناسه
نباید بشناسه،یک قدم جلو رفتم و گفتم
-بهشون بگید دختر مریم وثوق هستم
بردیا عین جمله ام رو تکرار کرد و چند ثانیه بعد گوشی رو از گوشش دور کرد و تعجب از صورتش هویدا بود ...
بعد از چند دقیقه مکالمه رو از سر گرفت و بعد از قطع تلفن به سمتم اومد
بردیا-برای پدرم شناخته شدید و ناجور از شنیدن اسم مادرتون شوکه شد
-حالا کی میتونم ببینمشون
بردیا-همین الان ... گفتند ببرمتون خونه
-مزاحمتون نمیشم
بردیا-تعارف رو بذارید کنار بابا من رو تهدید کرد بدون شما خونه پا نذارم
-ولی ...
بردیا-ولی نداره تازه اگه بابا بفهمه شما 4 ساعت معطل شدید منو زنده نمیذاره
-در هر صورت من وقت قبلی نداشتم
بردیا در دفتر رو باز کرد و با دست به من برای رفتن تعارف کرد و منم با یک ببخشید از دفتر خارج شدم
بردیا-شما بابا رو از کجا میشناسید؟
-فقط یک آدرس از ایشون داشتم و با همون نشونه اومدم و مزاحم شما شدم
بردیا-که اینطور،این چه حرفیه خانم
با شنیدن صدای دزدگیر ماشین به همون سمت رفتم و اون با احترام در جلو رو برام باز کرد و من نشستم و بعد از بستن در سر جای خودش نشست.
حوصله ی حرف زدن نداشتم پس سکوت رو ترجیح دادم و اون هم به تصمیم احترام گذاشت.
بازم فکر بود و فکر ... یک گذشته ی بی بازگشت و یک آینده ی نامعلوم ... یک گذشته ی شیرین با کمی
ناملایمات و یک آینده ی تلخ و تلخ ...
چقدر اون لحظه احساس راحتی داشتم و فارغ از درد و غم واقعیت پیش روم نفس میکشیدم ... نفسی که قرار
بود تا چند روز دیگه آقابزرگ ازم بگیره ... !!!
وقتی برگشتیم همه داشتند برای برگشت وسایل رو جمع میکردند و من هم وسایل خودم رو تو ماشین کسری
جا دادم و با یکم کمک کارها زود تموم شد.
تو ماشین سرم رو شونه ی نیاز بود و چشمام بسته بود تا خداحافظی پرشور نازنین رو نبینم،آقا بزرگ خودش
اومد و کسری رو برای خداحافظی برد و این برام حکم عذاب رو داشت ، وقتی برای این کار به سمت ماشین
اومد و من رو توش دید چهره اش غضبناک شد ... هنوز نفرت چشماش بارزترین حس بود و من با تمام وجود درکش میکردم.
بالاخره تعطیلات با همه ی لحظات خوشش تمام شد ،رها برگشت و یک جورایی جواب قطعی اش رو به نیما
داد و قرار شد نیما با خانواده اش صحبت کن و بعد قضیه برای خانواده رها علنی بشه،سیما و سامان از ماه
عسل برگشتند و با شروع کلاسا سیما هم دوباره به شرکت برگشت،مشفق هنوز راهش ادامه داشت و منو حرص میداد و من در انتظار تماس اون مرد بودم تا اون روز ...
بردیا-رسیدیم خانم معتمد
با صدای آشناش از فکر بیرون اومدم و نگاهی به اطراف انداختم،یک حیاط سرسبز با یک حوض بزرگ که وسط
قرار داشت ... از ماشین پیاده شدم و به کنار حوض رفتم،پر بود از ماهی های قرمز کوچولو و من چقدر دوست
داشتم مثل اونا آزاد و رها از تعلقات مادی و غیر مادی توی آب بازی کنم
بردیا-از این سمت لطفأ
اشاره ی دست بردیا رو دنبال کردم و راه افتادم که صدای باز شدن در ساختمون و بعد یک خانم که با عجله
ازش خارج شد باعث شد یکم توقف کنم ...
با سرعت گام برمیداشت و وقتی بهم رسید بعد از یک نگاه خیره در آغوشم گرفت،گریه میکرد و حالاتش برام
عجیب بود،چند لحظه عقب رفت ولی دستش هنوز روی بازوهام بود
زن-تو واقعأ دختر مریمی؟
با سر جواب مثبت دادم و اون دوباره آغوشش رو برام باز کرد،چقدر گرم و با محبت بود،منو یاد آغوش مادرم می
انداخت و باعث شد نفس بکشم ... یک نفس خیلی عمیق ... ولی بازم انگار یک چیزی کم بود انگار نفس ام
دیگه نفس زندگی نبود ...
یک صدای دیگه باعث شد ما از هم جدا بشیم
مرد-خانم اجازه میدی من هم این خانم خوشگله رو ببینم؟
زن با بغض جوابش رو داد
زن-بهرام دختر مریمه،باورت میشه؟
مرد-ما میدونستیم یک روز میاد ولی خواب دیگه از اومدنش ناامید شده بودیم
زن-این دختر ناز،سما کوچولوی مریمه
بعد رو به من ادامه داد
زن-چیکارت کردند که به اون آدرس رو آوردی؟
بغضم سنگین تر شد،اونا هم میدونستند که باید یک اتفاقی افتاده باشه،انگار مامان میدونست قراره تنها بشم
...
زن-چه بلایی سر سمای مریم آوردند که حتی پیش ناشناس هم طاقت نیاورده،هان؟
تعجب کرده بودم،از حرفاش،از دانسته هاش و اون خوب درکش کرد
زن-تعجب نکن تا وقتی مریم زنده بود برامون نامه مینوشت یک جورایی از همه چیز خبر داشتیم
-از کجا و کی مامانم رو میشناختید؟
زن-از موقع تولد تو باهاش آشنا شدیم
-تولد من؟
مرد که حالا میدونستم همون بهرام سپهری هست ادامه داد
بهرام-بیتا دکتر مادرت بود،خودش تو رو با دستاش به این دنیا آورد
و من از شنیدن این حرف یک حس متضاد داشتم ... اون اولین کسی بوده که جسمم باهاش تماس داشته،
ولی اگه اون این کار رو نمیکرد این همه درد و رنج،این همه تنهایی نصیبم نمیشد ...
بردیا-مامان حس مهمون نوازیت الان کجاست؟
بیتا-إی وای بمیرم الهی ، حتمأ باید خیلی خسته باشی بیا بریم داخل فداتشم
دستم رو توی دستای گرمش گرفت و به سمت ساختمون برد، یک ساختمون سفید و دو طبقه ...
با ورود بهش یک باد خنک توی صورتم خورد و یکم از التهاب هوا کاسته شد،با هم به سمت مبلمان استیل
سالن رفتیم و نشستیم.
باید جواب سوالام رو میفهمیدم پس پرسیدم
-چرا مامان آدرس دفتر رو برام گذاشته بود؟
بهرام-ما از گذشته خبر داشتیم ، مریم شک نداشت که سرنوشت تو رو هدایت میکنه تا هویتت رو پیدا کنی و
حالا وقتی خودت رو سما معتمد معرفی کردی نشون همون حرف مریمه
-چرا آدرس شما؟
بیتا-به خاطر این روز بود،روزی که حتی نتونی پیش لیلا و لهراسب بمونی
-فکر همه جا رو کرده بوده
بهرام-فقط به فکر بچه اش بود بچه ای که با چنگ و دندون حفظ اش کرد
-الان فقط خودش رو میخوام ، تنهام ... تنهای تنها
بیتا-مریم همیشه باهاته سما
-حتی مامان هم نمیتونه درکم کنه من همه چیزم رو از دست دادم ،لیلا جون،ناشناس،رها،نیما و نیاز،سیما و ...
...
چند لحظه ای برای آوردن اسمش شک کردم،حق داشتم؟ نه نداشتم،من ولش کردم، من بدون خداحافظی
رهاش کردم،من همه رو بدون خداحافظی ول کردم حتی پدرم،پدر ... واژه ای که پیدا نکرده دوباره گم شد،توی
خودخواهی یک آدم مغرور گمش کردم و حالا باید فراموشش کنم تا ... ...
جمله ام رو ادامه دادم البته بدون اسم کسری و پدرم
-و در قبالش یک مشت پول که سهم مادرم بود و تا الان بهم نداده بودند رو بدست آوردم.
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی