38

با صدای نیما و ضربه هایی که ممتد به در میخورد،شالم رو سرم انداختم و در رو باز کردم و در حین این کار خمیازه کشیدم و با یک دستم چشمام رو مالش دادم تا چشمام باز بشه و واضح تر ببینم که صدای خندان نیما شوکه ام کرد


-ببند اون دهنت رو سما،زبون کوچیکت هم رویت شد


بلافاصله دهانم رو بستم و بهش خیره شدم،داشت با لبخند نگاهم میکرد


-ساعت چنده نیما؟

- 5 صبحه زود آماده بشید که راه بیفتیم


-من هنوز خوابم میاد،نمیشه دیرتر بریم


-برو نیاز رو بیدار کن،تنبلی هم نکن سما خانم زود بیاید پایین


در حالی که زیر لب غرغر میکردم نیاز رو صدا کردم و برای شستن دست و صورتم به روشویی رفتم.


-سما بیا این شال و کلاه رو بگیر،دوست ندارم سرما خوردن های تاریخی ات رو به چشم ببینم


-اوکی مرسی، بدو بریم که نیما منتظره


با نیاز سوار شدیم و به سمت آدرسی که از سیما گرفته بودم رفتیم،چند دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدیم و من به سیما تک زدم تا بیاد پایین


سیما-سلام صبح همگی بخیر


-سلام صبح تو هم بخیر،نیاز و نیما دو قلوهایی که برات ازشون تعریف کردم،ایشون هم سیما جون دوست و همکار عزیز خودم


نیاز-سلام سیما جون خوشوقتم


نیما-سلام،راه بیفتم خانما؟

-پرسیدن نداره که شیطون ، برو دیگه


نیما-به روی چشم بانو

نیاز-برو زبون نریز


نیما حرکت کرد و ما هم سه نفری شروع به صحبت کردیم.


به سیما سفارش کردم که از حرفای مهدوی چیزی رو لو نده منم بهش میگم برای آشنایی بیشترتون از سیما دعوت کردم و خودتون باید دست به کار بشید،آخه سیما هنوز حرفام رو باور نداشت و با شک قبول کرده بود.


بعد یک ربع نیما کنار یک میدون توقف کرد و نیاز زودتر از من سوال مورد نظر رو پرسید


نیاز-چرا وایستادی نیما؟

نیما-دیشب با کسری اینجا برای ساعت 6 قرار گذاشتیم


دیگه حرفی زده نشد و همه به آهنگ گوش میدادیم

"من هوش و حواسم پی چشماشه


ای کاش که عاشق نشده باشه

ای کاش بدونه خیلی میخوامش


از وقتی که رفته،رفته آرامش

عشقش واسه من بدجوری حساسه


میترسم از اینکه منو نشناسه

دست خودمم نیست دلم گیره


با دیدن عکسش نفسم میره

نمیخوام تنها شم عاشق چشماشم


هر جا که باشه دلم میخواد کنارش باشم

شب تا صبح بیدارم خیلی دوسش دارم


غیر ممکنه از این عاشقی دست بردارم

شب تا صبح بیدارم خیلی..."


ضربه ای به شیشه ماشین خورد و متعاقب اون صدای سلام جناب رئیس بلند شد


شانس که نداریم روز تعطیل هم نمیتونیم از دستش نفس بکشیم،با شنیدن اسمم و ضربه ای که به پهلوم خورد به خودمم اومدم و رو به سیما گفتم


-چیه؟چی میگی؟

و آروم تر ادامه دادم


-کرم داری میزنی؟دردم گرفت

سیما-آقای معتمد سما جان


منظورش رو دقیق نگرفتم به خاطر همین جمله ای که همیشه لاله استفاده میکرد و گفتم

-چیکارش کنم، باهاش جمله بسازم؟


نیما که خنده اش گرفته بود رو به کسری گفت

-سامان کجاست؟


کسری هم با حرصی که فکر کنم به احتمال زیاد از جمله ی من نشأت میگرفت و از بین دندانهای کلید شده اش گفت


-رفت از سوپری چیزی بخره الان میاد


همون لحظه صدای سلام و احوالپرسی سامان اومد،این برعکس دوست مذخرفش همیشه با ادب بود،خیلی کامل باهاش سلام و احوالپرسی کردم.


طفلک با دیدن سیما یک لحظه قفل کرد ولی زود به خودش اومد و خودش رو جمع و جور کرد.

بعد از یکم بحث بر سر اینکه کجا برن،من که سردم شده بود به نیاز گفتم


-سردمه،بریم تو ماشین تا به نتیجه برسند


انگار جمله ام رو بلند گفته بودم که کسری یک نگاه همراه با اخم که امروز جایگزین نیشخند و پوزخند این چند روزه اش شده بود بهم کرد و در گوش نیما یک چیزی گفت و همراه سامان راه افتاد


نیما با لبخند رو به من نگاه کرد و گفت


-بحثمون به نتیجه رسید میریم باغ آقا بزرگ،هم برف بازی هم جا داریم که بتونیم از سرما در امان باشیم

نیاز-مثلأ قرار بود بریم پیست ها


نیما-هیچ کدوم لباس مناسب ندارید هواشناسی هم که برف پیش بینی کرده،ان شا ا... دفعه بعد

نیاز- باغ آقا بزرگ هم بد نیست اونطرفا هم برف زیاد اومده


نیما-آره بابا خوبه ، کسری هم قرار شد به مش رجب زنگ بزنه برامون بساط همیشگی رو جور کنه

نیاز-ای ول دمش جیززززززز،یک سالی بود مجردی نرفتیم اونجا


-این چه وضع حرف زدنه نیاز


نیاز-از مال تو که بهتره اول صبحی پاچه پسر عموی گرامم رو دریدی

-هان؟من؟


نیاز-نه پس عمه نداشته ی من،یعنی چی باهاش جمله بسازم؟


-وا خواب سیما گفت آقای معتمد منم گفتم باهاش جمله درست کنم،اصلأ چرا زدی پهلوم؟دردم گرفت

حالا به سمت سیما برگشته بودم و منتظر جوابش بودم


سیما-آقای معتمد بعد از اینکه با ما سلام و احوالپرسی کرد آخر صف به تو رسید و سلام کرد که تو هپروت بودی منم زدمت تا بیای بیرون که اون حرف رو زدی


-چیزی نگفتم که شما بزرگش کردید،من اصلأ حواسم نبود و وقتی زدی تازه به خودم اومدم


نیما-ولش کنید بابا گیر دادید به دختر مردم،هی سوال میپرسید و بازخواست میکنید،حالا این یک چیزی گفت شما چرا هی کشش میدید،حالا حواست کجا بود سما خانم؟


با این حرفش کم مونده بود به دست نیاز و سیما تیکه تیکه بشه

-چیکارش دارید بابا طفلک سوال پرسید،این همه شما پرسیدید،یکی هم این شیطون.


و ادامه دادم

-داشتم فکر میکردم روز تعطیل هم از دست پسرعموی با اخلاقتون آسایش نداریم،من دیدم دیشب گفت"تا فردا" گفتم مغزش ایراد پیدا کرده نگو برنامه داشته


نیما-ولش کن بابا این پسرعموی ما یکم دمدمی تشریف داره،باغ رو دریاب که رسیدیم.

پشت کمری کسری که جلوی یک در آهنی مشکی توقف کرده بود ایستاد.


39
نیما پشت ماشین کسری پارک کرد و ما پیاده شدیم هوا عالی در عین حال سرد بود.


آخرین روزهای ماه اول زمستان سرما رو تا مغز استخون پیش میبرد هر چند که منظره ی درختان سپید پوش اجازه فکر کردن به هوای برفی رو نمیداد.


باغ بزرگ و قشنگی بود که درختهای میوه در ردیف های منظم کاشته شده بودند البته الان عاری از برگ بودند و به جاش برف رو شاخه هاشون نشسته بود.


نیاز-سما اونجا واینستا بیا بریم داخل هم گرم بشیم هم صبحانه بخوریم
-اومدم


به سمت نیاز رفتم و یک دستم رو آویزون شانه اش کردم و با دست دیگه بازوی سیما رو چسبیدم و گفتم
-یک برف بازی جانانه حال میده،بعدش هم آدم برفی درست کنیم


سیما-صبحونه بخور تا انرژی برای اینکارها داشته باشی


نیاز-هوا خیلی سرده،نباید زیاد تو سرما وایستی من که سرما خوردنت رو ندیدم ولی رها تو پاییز خیلی نگرانت بود حالا هم که زمستونه


-نگران چیزی نباش نیاز،اتفاقی نمی افته خانومی


نیما-دخترا بیاید تو دیگه،مش رجب بساط صبحونه رو داره آماده میکنه


نیاز-داریم می آیم نیما


وارد ساختمان دو طبقه ی وسط باغ شدیم و یکراست به سمت شومینه ی روشن وسط سالن رفتیم.


طرح قشنگی داشت دقیقأ مرکز سالن یک فضای مربع شکل ایجاد شده بود و دور تا دورش کوسن های کوچیک برای نشستن قرار داده بودند.


با بچه ها یک طرف نشستیم و من برای گرم کردن دستهام به شعله نزدیکتر شدم


-جای قشنگیه،البته از بیرون باغ نمیتونستی حدس بزنی وسطش این خونه قرار داره


نیاز-چند سال پیش بود که پسرا پیشنهاد ساختش رو به آقا بزرگ دادند و کیان هم ساختش رو به عهده گرفت،بعد هم آقا بزرگ هر دونگ اش رو به یکی از نوه هاش داد


-پس سه دونگ دیگه اش چی؟


نیاز-سه دونگ؟
-آره دیگه،تو و نیما و آقای معتمد میشید سه نفر پس سه دونگ دیگه میمونه


نیاز-آهان گرفتم،خواب تو دیشب یکی از عموهام رو دیدی یکی دیگه شون فرانسه زندگی میکنه،عمو مهدی دو تا پسر داره،کیان و کیوان.


پس شدیم 5 تا نوه که این خونه رو با هم داریم و یک دونگ دیگه به نام خود آقا بزرگه
-أوه أوه پس دو تا پسر عموی دیگه هم دارید


سیما-به تو چه فضول


-سیما جان دارم فکر میکنم اونا چه عجوبه های هستند،ما یک دونه اش رو دیدیم این حال و روزمونه
سیما-کدوم حال و روز؟


-باید هم ندونی که منه بدبخت دیشب از خوابگاه بیرون موندم اونم به لطف حرف و قول بیجای شما
سیما-جدی سما؟


-فکر نکردی من چرا کله ی سحر خونه ی اینا بودم
سیما-گفتم حتمأ به خاطر قرار امروز اونجا بودی


-نخیرم بنده دیر رسیدم در خوابگاه تخته شده بود راهم ندادند میخواستم بیام پیش تو چون بچه ها مهمون داشتند، ولی نیما و نیاز و فضولی جناب معتمد نذاشت منم مزاحم خودشون شدم


سیما-چرا اینقدر زود خوابگاه رو بستن؟


-تو قوانین هست شاید به خاطر اینکه زمستون زود هوا تاریک میشه دقیق نمیدونم
صدای سامان بحث ما رو قطع کرد


سامان-خانم تشریف نمیارید؟
با بچه ها به سمت میز حرکت کردیم و سامان هم وسط راه ایستاده بود تا ما بهش برسیم و با هم بریم.


سیما و نیاز جلوتر بودند و من یکی دو گام عقب افتادم که سامان بهم نزدیک شد و گفت


-خانم رفیعی،در مورد موضوع دیروز ...


-والا من که تا ساعت 8 شرکت بودم و به خاطر تأخیر وقت هیچ کاری نداشتم ولی وقتی نیما برنامه امروز و حضور شما رو گفت منم سیما رو خبر کردم حالا امروز یا من کارم رو انجام میدم و نظرش رو جویا میشم یا اینکه میخواید خودتون باهاش صحبت کنید،هر طور که شما صلاح بدونید


سامان-پس لطف کنید امروز خودتون نظرشون رو جویا بشید بعد من قدم جلو بذارم


به استرس و اضطراب صورتش لبخندی زدم و گفتم
-باشه پس من خبرتون میکنم


اونم در مقابل لبخندی تحویلم داد و خواست چیزی بگه که صدای دل انگیز! جناب رئیس بلند شد
-سامان بیا دیگه چاییت از دهن افتاد


سامان-بازم ممنون از لطفتون بفرمایید
بعد هم با صدای بلندی ادامه داد


-اومدم کسری


نیاز-سما آقای معاون چی گفت؟


در جوابش سکوت کردم که ایندفعه سیما سوال پرسید


سیما-خواب جواب بده دیگه...
با تمام تلاشم نگاه اخم آلود کسری رو پس زدم و با حالت پچ پچ گفتم


-داشت در مورد همون موضوع حرف میزد،حالا ساکت زیر ذره بین رئیسم با اون اخماش
نیاز-نگو کسری خیلی مهربونه


-مگه اینکه تو ازش تعریف کنی


سیما-به اون بدبخت چیکار داری؟کجا اخم کرده؟


-کوری عزیزم نگو که داره میخنده خواب معلوم با غضب داره نگام میکنه خوبه ارثش رو بالا نکشیدم
نیما-بخورید هم چای هم نیمرو هاتون از دهن افتاد


با حرف نیما و نگاه چپکی رئیس باقی حرفا به بعد از صبحانه موکول شد.


40
خوردن و جمع کردن بساط صبحونه از روی میز تا ساعت 9 صبح ادامه داشت و بعدش هم برای جمع نسکافه درست کردیم و به کنار شومینه پناه بردیم.


سامان و نیما یک طرف نشسته بودند و جناب رئیس مقابل دیوار شیشه ای رو به باغ ایستاده و خونه تو سکوت جالبی فرو رفته بود که زنگ موبایلم باعث شکستنش شد.


به سمت کیفم رفتم و برای کمتر سر و صدا کردن اول آهنگ رو قطع کردم و جواب دادم
-سلام عشقم، چطوری فداتشم؟


لیلا جون-سلام دختر گلم خوبم تو خوبی عزیزم؟
-خوبم قربونت برم چه خبرا؟


لیلا جون-خبر خاصی نیست تو چی میکنی مادر؟


-دارم یک روز تعطیل رو میگذرونم،با دو تا از همکلاسی هام و همکارام هستم


-خوش بگذره بهت عزیزم مواظب خودت باش سما ، اونجا هواش برفی اعلام شده
-مرسی نگران نباش قربونت بشم همین الانم زمین اینجا سفید پوشه،برف هم میاد


لیلا جون-پس خوب مراقب خودت باش،از من خداحافظ
-فعلأ
لهراسب-سلام کوچولو


-سلام چطوری ناشناس؟


لهراسب-ناشناس و ... لا اله الا الله،سما جان...


-جانم؟
لهراسب-جونت بی بلا چطوری؟


-خوبه خوب،تو چه خبر؟دیشب خوش گذشت؟با فرید کجاها رفتید؟


لهراسب-باز تو فضول شدی شیطون،یکی یکی بپرس چه خبره این همه سوال
-بودم آقا خودت هم خبر داری حالا جواب بده


لهراسب-خبر خاصی نیست،دیشب هم بد نبود برای شام با فرید رفتیم بیرون بعدش هم یک چرخی زدیم و برگشتیم تو چه خبر؟


-هیچی که نه،الان صبحونه خوردیم و قراره بریم بیرون برف بازی بعدش هم آدم برفی درست کنیم
لهراسب-مواظب خودت که هستی خانومی؟


-هستم ناشناس


حرصش دراومده بود ولی طبق معمول کاری نمیتونست بکنه پس ادامه داد


-آفرین شیطون مواظب باش سرما نخوری چون ...


یکدفعه زد جاده ی شوخی و اذیت و گفت


-اونجا یک دکتر خوشتیپ و متخصص کنارت نیست که مواظبت باشه


رسمأ داشت میگفت من یک کودکم و به متخصص اطفال احتیاج دارم هر چند که اگه اون متخصص خودش باشه من واقعأ بهش احتیاج دارم ولی خواب حرص و غضب رو نمیشد کاری کرد،با صدای بلند و اعتراض گونه ای گفتم


-ناشناس؟؟ مواظب خودم هستم چیزی هم نمیشه قطع میکنم


تلفن رو از گوشم جدا نکردم چون بلافاصله صداش رو شنیدم


لهراسب-ای بابا چرا رم میکنی سما خانم؟باشه هر چی تو بگی فقط اینجوری قطع نکن


-چه جوری قطع کنم؟


میدونستم دردش از چیه پس زدم به شوخی و شوخی گرفتن


لهراسب-خوب و آروم خداحافظی کن بعد


-اوکی،دلم براتون یک ذره شده مواظب خودت و عشقم باش دوستت دارم یک عالمه ،حالا خداحافظی


-فدای دلت بشه ناشناس تو هم مراقب خودت باش فعلأ


گوشی رو قطع کردم و قبل از قفل کردن صفحه چشمام قفل عکسمون شد و دستی روش کشیدم.


نیاز-خواب جمع ما کامله بریم؟
نیما-سما خانم لباسات رو بپوش بریم


-اوکی منم دو دقیقه ای آماده ام
کسری-بر منکرش ...


سامان نذاشت ادامه حرفش رو بزنه و بچه ها رو به بیرون هدایت کرد


سامان-بیاید تا ما بریم بیرون، خانم رفیعی هم آماده شدند و خودشون رو میرسونند


-آقای مهدوی درست میگن برید منم زود میام


همه از سالن خارج شدند و آخرین نفر جناب رئیس بود که زیر لب یک چیزی هایی میگفت و میرفت.


خودم رو زود بهشون رسوندم و با هم مشغول برف بازی شدیم دیگه خبری از رئیس و معاون و کارمند و دانشجو نبود دقیقأ 6 تا بچه افتاده بودند به جون برف های سفید و اونا رو تو مشتشون گوله میکردند و بعد همدیگه رو هدف میگرفتند.


با یک تصمیم از پیش تعیین نشده دخترا تو یک گروه و پسرا هم یک گروه بودند ولی برای من مرز گروه بندی معنی نداشت و دوست داشتم همه رو بزنم پس اندازه 10 یا 12 تا گوله از برف ها درست کردم و صورتم رو از پسرا گرفتم.


شروع کردم به زدن نیاز و سما و چون نزدیکم بودند دقت و قدرت ضربه ها بیشتر بود و همه به هدف خورد.
با صدای جیغ جیغ بچه ها و خنده های گروه مقابل پا به فرار گذاشتم و سیما و نیاز هم دنبالم.


هر طرف میرفتم یکیشون به سمت برف پرتاپ میکرد،دیگه نای ادامه نداشتم پس ناچارأ دستهام رو بالای سرم بردم و همونجا رو برف ها نشستم


-تو ....رو خدا ....دیگه.... دنبالم نکنید.... بابا نفسم ....گرفت نامردا....


از بس دویده بودم مقطع صحبت میکردم و سعی داشتم اکسیژن بیشتری رو به ریه هام بفرستم
سیما-همه اش تقصیر خودت بود ولی چه حالی داد زدنت سما


-کوفت خوبه به روت نخندیدم اینقدر پررو شدی


برفی که دستش بود رو بالا برد و ادای پرتاپ کردن درآورد


-نکن سیما نزنی ها دیگه نا ندارم دو ساعت دارم بازی میکنیم بسه دیگه


انگار خودش هم موافق بود چون برف ها رو ول کرد و قصد نشستن داشت که از پشتم یک گوله درآوردم و زدم به شکمش و از جام بلند شدم


نیاز-سما فرار کن که خودت حکم تیر رو صادر کردی دیوونه


من بدو سیما بدو،یاد بازی های بچگی افتاده بودم و دور محوطه میچرخیدم که نیما از جاش بلند شد ای ول بالاخره یک ستون پیدا کردم.


یکراست به سمت اش رفتم و پشتش ایستادم و سیما هم از مقابل سعی داشت منو بگیره
-سیما خر سواری بسه دیگه بابا خسته ام


سیما-خسته ای و باز شروع میکنی


-سیما جون بیا بریم بهم کمک کنیم آدم برفی رو درست کنیم


سیما-اول تلافی بعد آدم برفی سما جون


-نه مثل اینکه بی خیال نمیشی


سیما-عمرأ عزیزم


خودم رو مظلوم کردم و از پشت نیما کنار اومدم


-اوکی قبول فقط همون یک دونه رو بزنی ها،بعد آدم برفی درست کنیم