35

حرف زدن با نیاز مثل صحبت با دیوار بود،انگار نه انگار که من دارم صحبت میکنم.


بالاخره رسیدیم،نمیدونم چرا ولی تو وجودم درگیری داشتم یک لحظه با این کار موافق بودم یک آن مخالفش بودم،وجودم پر از تضاد بود و این حالت رو دوست نداشتم و اذیت میشدم.


چاره ای نبود و باید امشب دوام می آوردم،نمیشد تو خیابون خوابید.


نیما با ریموت در پارکینگ رو باز کرد و وارد شد و گوشه ای از حیاط کنار یه 206 پارک کرد،همون ماشینی بود که باهاش اولین بار شرکت رفتیم.


با پیاده شدن از ماشین،سرسبزی حیاط توجه ام رو جلب کرد.از جلوی قسمتی که ماشین ها پارک بودن پلکانی به سمت ساختمان کشیده شده بود و دو طرف پله ها پر از گل و درختچه های کوتاه بود.


با بالا اومدن نگاهم نمای مرمرین و گچ کاری های ساختمون جلوی دیدم قرار گرفت و واقعأ زیبایی خاصی داشت که چشم نواز بود.


بالاخره به حرف اومدن و اول نیما گفت

-سما خانم خوش اومدی


بعدش هم رو به نیاز و کسری گفت

-پس چرا وایستادید؟بریم دیگه


همزمان به سمت پلکان راه افتادیم.


داشتم به برخورد خانواده نیاز و نیما برای ورودم به جمع خانوادگی شون فکر میکردم که خانم خوش پوشی در کنده کاری شده رو باز کرد و با لبخند به نزدیک شدن ما چشم دوخته بود.


نیاز با توضیحی که داد منو از فکر درآورد


-مامانمه اسمش هم نگینه، البته تو هرطور دوست داری صداش کن زیاد سختگیر نیست.


بالاخره فاصله ها برداشته شد و در مقابلش قرار گرفتیم که اون هم با لبخند بی نظیرش که باعث زیبا شدنش میشد به سمتمون اومد و گفت


-سلام به همگی چرا دیر کردید

نیما زودتر از همه به حرف اومد و گفت


-سلام نگین جون خودم،ما خوبیم اصلأ هم خسته نیستم شما چطوری عزیزم؟


حتی اینجا هم دست از لودگی برنمیداشت


مادرش بدون توجه به نیما رو به من و کسری که کنارم ایستاده بود کرد و گفت


-سلام دخترم،سلام کسری جان خوش اومدید


-سلام شرمنده مزاحم شدم من...

-این چه حرفیه عزیزم قدم رو چشم ما گذاشتی خانومی


بعد از من کسری با زن عموش سلام و احوالپرسی گرمی کرد و همراه نیما زودتر وارد خونه شدند،صدای نگین جون منو از حال و هوای فضولی بیرون کشید


-خوش اومدی دخترم باور کن تو این حدود سه ماهی که از آشنایی بچه ها با شما میگذره و تعریف های این دو تا من خیلی دوست داشتم از نزدیک باهاتون آشنا بشم و خوشحالم الان این اتفاق افتاد


-شما و بچه ها نسبت من لطف دارید خانم معتمد

-راحت باش عزیزم میتونی نگین صدام کنی


نطق نیاز هم باز شد و گفت


-دیدی گفتم،با مامانم راحت باش حالا هم بیا بریم داخل که خیلی خسته ام تو که بدتر از من نابودی.

با همراهی نیاز و مادرش وارد شدم و با اصرار نیاز راهی اتاقش شدیم تا لباس عوض کنیم و یکم به خودمون برسیم


اتاقش هم مثل خودش تیتیش مامانی و خیلی دخترونه بود.


در نگاه اول میشد از عطر همیشگی نیاز حدس زد اتاقش کدومه و با وارد شدن به اتاق هجمه ی رنگ صورتی و طوسی که طیف زیبایی رو ایجاد کرده بودند میدیدی.


دیوارها با کاغذ دیواری صورتی که داخلش طرحهای مختلف و گاهأ بی معنی با رنگ طوسی پوشانده شده بودند و وسط اتاق تخت چوبی قرار داشت که یه چیزی بین تخت یک نفره و دو نفره بود و روی تخت دو تا بالش طوسی و حدود 6 یا 7 تا کوسن کوچک به همون رنگ قرار داشت و طرح رو تختی هم ست کاغذ دیواری بود.


یک نیم ست هلالی شکل با رنگ طوسی سیر کنار تخت بود و یک طرف دیگه ی آن میز مطالعه قرار داشت که یک لپ تاپ اپل روش خودنمایی میکرد و پشت میز هم کتابخونه قرار داشت که بیشتر از کتاب توش عروسک و وسایل تزیینی بود.


-اتاقم چطوره؟

-درست عین خودت با بوی همیشگی


-و این خودم چطوری هستم؟


-خواب معلومه دیگه یه دختر سوسول و تیتیش که سربه هواست


به سمتم خیز برداشت و دو قدم نزدیکم شد و منم در اتاق رو باز کردم و دو قدم ازش دورتر شدم،با لحن تهدید گر و پر از تعجبی که میخواست پنهانش کنه گفت


-من سوسول و تیتیش ام؟ میکشمت سما همونجا وایستا تکون نخور

همونطور که عقب عقب میرفتم بهش گفتم


-پ ن پ منم،نگو تو رو خدا ترسیدم بابا چرا با قلب من بازی میکنی دختر؟خدا بهم پا داده از دست آدمهای مثل تو فرار کنم واگرنه چه کارایی داره


حرصش در اومده بود و همزمان دوید و به سمتم خیز برداشت و منم پا به فرار گذاشتم.


از شانش ما خونه شون دو طبقه بود و اتاق خوابها طبقه دوم بودند و من و نیاز هم تو راهرو داشتیم دنبال هم میکردیم که صدای خندان نیما منو رو متوقف کرد و بعدش با چهره ی مسخره و همراه نیشخند جناب معتمد رئیس محترمم روبرو شدم.


با ایستادن من،نیاز که پشت من بود با شدت بهم برخورد کرد و شانس باهامون یار بود که ولوی زمین نشدیم اونم جلوی این دو تا.


-چیکار میکنید؟قرار لباس عوض کنید یا گرگم به هوا بازی کنید؟


نیاز از پشتم شکلکی برای نیما درآورد و گفت


-تو چی کار به ما داری لباست رو عوض کردی برو پایین به مهمونی برس

-باز تو پررو شدی خواهری اصلأ من از سما سوال پرسیدم


اومدم جوابش رو بدم که نیاز پیش دستی کرد و گفت

-جواب سما هم همینه برو فضولی نکن برادر


-آره سما اینطوریه؟


باز من وسط دعوای این دو تا گیر کردم ولی بلافاصله به خودم اومدم و مثل همیشه گفتم


-میدونید که من وسط دعوا طرف کسی رو نمیگیرم راحت باشید ولی با من کاری نداشته باشید،الان میخوام برم تو اتاق خوشگل نیاز به کارم برسم،با اجازه


از کنار پسرا گذشتم که صدای پر ناز نیاز بلند شد و گفت

-باز تو منو فروختی؟میکشمت سما


سری براش تکون دادم و وارد اتاق شدم.



36
یک یقه اسکی طوسی روشن پوشیده بودم و روش یک بافت ابریشمی مشکی داشتم و شلوارم هم کتان مشکی بود و مشکلی نداشت فقط یک شال طوسی و مشکی از نیاز گرفتم و مقنعه رو کنار گذاشتم
-چطوره نیاز؟


یک نگاه از سر تا پام کرد و بعد به سمت کمد لباساش رفت و از طبقه ی پایین یک جفت صندل نقره ای درآورد و گفت


-تیپ شما با این صندل ها کامل میشه


از دستش گرفتم و پام کردم اندازه بود و مشکلی نداشت
-دستت درد نکنه شرمنده


-این چه حرفیه ی دیوونه قابل دار نیست،بریم؟


با سر تأیید کردم و با هم از پله ها پایین اومدیم و به سمت سالن رفتیم.


با ورود ما به پذیرایی سرها به سمتون برگشت و من با سه چهره جدید روبرو شدم.
نگین جون زودتر خودش رو به ما رسوند و دستش رو پشتم قرار داد وگفت


-سما جون همکلاسی نیاز و نیماست و امشب به ما افتخار دادند و تو جمعمون حضور دارند
-شما لطف دارید خانم معتمد


و به سمت دو تا آقا و یک خانم که دور هم رو مبلمان استیل کنار شومینه نشسته بودند برگشتم و سلام کردم
اون خانم یک گام جلو اومد و با من و نیاز دست داد و گفت


-من سیمین هستم زن عموی بچه ها خوش اومدی عزیزم
-خوش وقتم سیمین خانم مرسی


نیاز هم بعد از دست دادن با زن عموش به سمت اون دو تا مرد رفت و گفت
-خواب میرسیم به بابایی و عمویی خودم


با دست به یکی از آنها اشاره کرد و ادامه داد


-جناب امیر محمد معتمد عموم و جناب امیر علی معتمد بابای خودم،وای چه لفظ قلم شد خیلی طولانی بود راحت تر میکنم عمو و بابام و ایشون هم دومس خودم سما خانم


باهاشون احوالپرسی کردم و همراه نیاز به سمت نیما و کسری که آنطرف شومینه رو کاناپه نشسته بودند رفتیم.


-خوب شد بالاخره رضایت دادید بیاید پایین.


-نیما جان،داداشی آخه چرا فضولی؟ اونم تو کار دو تا خانم محترم


-باز تو برای خودت نوشابه باز کردی،چند بار بگم اینقدر خودت تحویل نگیر،مگه نه کسری؟
جناب رئیس که تو هپروت بود با شنیدن اسمش تکون خورد و گفت


-چی گفتی؟


نیما در جوابش با طعنه و خنده گفت


-کجا سیر میکنی رئیس؟
با لبخندی که رو لبش اومد گفت


-ببند نیما!!! داشتم فکر میکردم آقا بزرگ چرا نیومده؟


بعد هم با صدای بلندی همین سوال رو از باباش پرسید که جواب گرفت


-وکیلش قرار بود بهش سر بزنه به خاطر همین گفت دفعه بعد حتمأ میاد
کسری سری تکون داد و گفت


-بعدأ وکیلش رو میدید ما که ماهی یکبار دور هم جمع میشیم این بارم که آقا بزرگ نیومده
نیما هم در جواب با اخم تصنعی گفت


-حالا به جای نفس کشیدن گیر بده چرا نیومده حتمأ دلش نخواسته به تو چه بچه؟
-نیمااااااا


-خواب بابا شوخی بود چرا میزنی؟ما چاکر آقا بزرگ شمام هستیم.


کسری به سمت ما چرخید و با نیشخندی که از دو روز پیش ولش نکرده بود گفت
-اجناس رسیده که مشکلی نداشت خانم رفیعی؟همه چی اوکی بود؟


-من که مشکلی تو تعداد ندیدم بقیه مشکلات هم خارج از مسؤلیت منه،میدونید که؟
-اگه از نظر تعداد مشکلی نباشه بقیه مسائل درسته


-پس نگران نباشید چون اجناس با فاکتورها همخونی داشت


حرصم دراومده بود،پسره ی از خود راضی انگار نه انگار که من به خاطر کار مذخرفش نتونستم برم خوابگاه و این بلا که همچین هم بلا نیست سرم اومد


بدون توجه اضافی به جناب رئیس با نیاز درباره ترم جدید و درسا بحث میکردیم که نگین جون همه رو برای شام به سر میز دعوت کرد


عموی نیاز سر میز بود و پدرش سمت راستش نشسته بود و سمت چپ هم مادرش و زن عموش نشستند و کنارشون نیما بود وکسری هم این طرف میز نشست و وسط کسری و پدر نیاز دو تا جا خالی بود که من و نیاز قرار بود بشینیم


خیلی آروم به نیاز گفتم


-سمت جناب رئیس بشین چون ناجور از دستش شکارم یه دفعه دیدی خفه اش کردم


نگاه شیطونی بهم کرد و ابروهاش رو چند بار بالا داد


دیدم نه نمیشه کار اصولی(کتک خودمون) کرد با نگاه مظلومی که همیشه جلوی لهراسب و رها جواب میداد سرم رو کج کردم و خواهش رو تو چشمام ریختم


-مرده شور این چشما رو نبرند برو کنار بابام بشین


لبخندی زدم و همزمان صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
نیاز برای خودش و من برنج کشید که نرسیده به کفیگر دوم گفتم


-بسه نیاز بسه


کفیگر تو دستش رو به دیس برگردوند و گفت


-خواب نخور دیگه،چه کاریه


-همینم زیاده اصلأ گشنم نیست خانومی
-میمیری بدبخت، میمیری


همونطور که ما آروم صحبت میکردیم باباش ظرف ماهی رو از نگین جون گرفت و آورد جلوم،وای خدایا به من کمک کن الان بالا میارم ضایع میشم،اونم جلوی این همه آدم که برای بار اول دیدمشون،با صدایی که به دلیل حبس نفس تو دماغی شده بود گفتم


-ممنون آقای معتمد من ماهی نمیتونم بخورم


در حین ناباوری من خیلی با عجله ظرف رو از جلوم کنار کشید و داد به زن داداشش و گفت بدید به نیما بذاره کنار میز و ظرف به دست نیما رسید و اونم گذاشتش آخر میز،هر وقت این جمله رو به کسی میگفتم قبل از کاری که باید بکنه دو ساعت از علت و معلولش سوال میپرسید آخر سرم از فسفر و أمگا 3 ماهی برام سخنرانی میکرد و فکر نمیکرد من بدبخت الان حالم بد میشه


-بهش آلرژی داری دخترم؟


-دقیق نمیدونم ولی بوش هم برام قابل تحمل نیست


یک آن به فکر فرو رفت و به ظرف ماهی خیره موند


نگین-امیر جان اون ظرف فسنجون رو بذار نزدیک سما


پدر نیاز با شنیدن اسمش نگاهش رو از ظرف ماهی گرفت و کاری که نگین جون خواست رو انجام داد،البته قبلش ازم پرسید میتونه اینکار رو بکنه یا نه؟


بوی ماهی و دیدنش به اندازه کافی از اشتها انداختم،چند قاشق از برنج و فسنجون رو با زور ماست خوردم و بشقاب رو عقب فرستادم و برای خودم سالاد کشیدم


نیما-سما خانم هیچی نخوردی ها؟


نگین-دوست نداشتی عزیزم؟شرمنده


-این چه حرفیه خانم معتمد عالی بود منم مثل همیشه خوردم دستتون درد نکنه
کسری-وقت ناهارم،غداتون تو یخچال مونده بود،درسته؟


بر خرمگس معرکه لعنت،عجب بچه ی فضولی رو مامانت تحویل جامعه داده ، نمیشد شما نطق نکنی حالا؟
-میل نداشتم واگرنه قبل از رفتن به انبار میخوردم


نیاز-ناهار که نخوردی شام هم که...
با سرش به میز اشاره کرد و ادامه داد


-باید چوب رها بالا سرت باشه تا درست غذا بخوری
سرم رو به نیاز نزدیک کردم و آروم گفت


-ببندش تا نبستم برات، هم برای تو رو هم برای اون پسر عموی ...
یک نگاه بهم کرد و آروم گفت


-هر چی شما امر کنید بانو



37
بعد از شام به دو گروه تقسیم شدیم و من و نیاز کنار مادرش و زن عموش نشستیم و یکم گپ زدیم و ما از کارهایی که دانشگاه انجام میدادیم میگفتیم و اونا گوش میدادند.


تمام مدت دوست داشتم از بحث ها دور باشم ولی نیاز با پیش کشیدن مطلبی تصمیمم رو زیر سوال میبرد و اصلأ به این فکر نمیکرد که منه بدبخت از صبح تا ساعت 7 سرکار بودم و دارم از خستگی بیهوش میشم.
بالاخره حوالی 12 بود که رضایت دادن و مهمونی رو تموم کردند،با سیمین جون و آقای معتمد خداحافظی کردم و در جواب جناب رئیس که گفتند


-تا فردا خانم رفیعی، شب خوش
فقط سری تکون دادم و جوابی ندادم البته تو ذهنم از خجالتش دراومدم و به حافظه ی معیوبش که روز تعطیل رو کاری محسوب کرده بود شک کردم و گفتم


-بری به درک مردک بیشعور یک روز تعطیل به ما نمیبینه تازه جای خداحافظی تایم بعدی کار رو یادآوری میکنه برای من،شعور نداره که،بی خاصیت
-کی بی خاصیته؟


یا خدا یعنی تمام مدت داشتم بلند بلند فکر میکردم؟در جواب نیما که حالا جلوی در خونه کنارم ایستاده بود گفتم


-هان؟من گفتم بی خاصیت؟ یادم نمیاد
لبخندی زد و چیزی نگفت،نیاز هم از پشت دستاش رو قلاب گردنم کرد و گفت
-بیا بریم بالا که داری از خستگی ولو میشی عزیزم


-تازه درک کردی نابودم؟
-نه حواسم بهت بود ولی زشت بود بریم تو اتاق،ولی الان آزادیم ، بریم شب بخیر بگیم؟
-اوهوم


به سمت مادر و پدرش که کنار شومینه نشسته بودند رفتیم و من به خاطر مهمونی و مزاحمتم تشکر و عذرخواهی کردم و بعد از شب بخیر نیاز،به سمت اتاقش رفتیم


-دو تایی رو تخت میخوابیم سما،دیگه هم پیله نکن اوکی؟


-باشه چرا میزنی؟بیا بخوابیم
داشتم دراز میکشیدم که چند ضربه به در خورد و صدای نیما بلند شد


-دخترا فردا صبح کوه می آید؟


نیاز در رو باز کرد و گفت
-چی میگی تو؟


نیما هم با لحنی مظلوم و در عین حال شوخ تکرار کرد


-فردا صبح...می آید؟... دخترا...کوه...
بعد مثل پیرزنا دستاش رو کوبید تو صورتش و گفت


-إ وا مادر چرا کلمه هام پس و پیش شد،مادر به شما جمله سازی تو مدرسه یاد دادند؟


من که از حرفا و لحن نیما خنده ام گرفته بود گفتم


-برو شیطون ،برو بذار بخوابیم تو رو خدا


-خواب اول جواب منو بدید بعد بخوابید،می آید یا نه؟برف بازی هم میکنیم ها،شاید هم رفتیم پیست
نیاز که ذوقیده بود گفت


-من پایه ام سما هم می آد


-یک سوال بپرسی به جای برنمیخوره ها؟چرا از طرف من حرف میزنی


-دوست دارم، تو هم میای
-اوکی پس شدیم 5 نفر


نیاز با تعجب پرسید


- 5 نفر؟؟؟
-آره دیگه ما سه نفریم کسری و سامان هم میان


-سامان مهدوی؟
-آره همون معاون شرکت خودتون رو میگم


-میشه یکی از دوستام رو هم خبر کنم؟


-آره چرا نشه،کی هست حالا؟


-سیما همکارم تو شرکته
-اوکی پس خبرش کن ساعت 5/30 یک جا قرار بذار باهاش


-اوکی حالا برو بذار بخوابیم
-رفتم بابا رفتم


بعد از رفتن نیما یک زنگ به سیما زدم و ماجرای صحبت مهدوی رو براش گفتم،طفلک داشت ذوق مرگ میشد دختر مردم،خدا به من خیر بده با این اخبار خوش و دلشاد کننده.


بعدش هم درباره قرار فردا صبح بهش خبر دادم که موافقت کرد و آدرس خونه ی مادر بزرگش که فقط 2 تا کوچه با خونه ی بچه ها فاصله داشت رو گفت تا صبح بریم دنبالش.