32

-عجب 5 شنبه ای ساختی برام سیما،خدا بگم چیکارت نکنه؟


-نگی عروسم نکه که به حسابت میرسم،من چه میدونستم تحویل اجناس می افته روزی که تو هستی شرمنده سما جون


-دشمنت شرمنده دختر این چه حرفیه،جناب رئیس با این اتفاق حال میکنن،دیروز همچین مسئله رو پیش کشید که نگو، معلوم بود داره تلافی امتحانا رو در میاره تو هم خوب راهی پیش پاش گذاشتی،هی خانم صفری خانم صفری میکرد


-اشکال نداره بعدأ حالش رو میگیرم،چه خبر از عشق من؟

-عجب دختر پررویی،یک ذره خجالت نکشی ها؟


-خجالت برای چی سما،نگفتی چه خبر از معاون محترم رئیس


-امروز ندیدمش یعنی صبح برای ارسال اجناس باید میرفت انبار هدایتی منم که ظهر باید برم،شاید دیدمش


-به عشخ من کاری نداشته باشی که حسابت رو میرسم ولی تا زمانی که خودم برگردم مواظبش باش عزیزم


-بالاخره کاری با عشق شما نداشته باشم یا مواظبش باشم


-هر دو سمایی جوونم


-برو بابا با اون عشقت،من هر چی میکشم از دست توئه


-ببین من کاری به این کارا ندارم میدونی که این مشفق میخواد یکی از این دو تا از راه بدر کنه البته اولویتش روی دوست پدرش جناب رئیسه ولی به عشق منم طمع داره


-که چی حالا؟تو به مشفق چیکار داری؟اون هیچ کاری نمیتونه بکنه سیما


-ترسه دیگه کاریش نمیتونم بکنم


-همچین میگه ترس آدم فکر میکنه مشفق میخواد شوهرش رو از راه بدر کنه،بذار طرف خواستگاری بکنه بعد سند به نام کن


-حسود، من میدونم سامان هم منو دومس داره،دختر به این نازی مهربونی قشنگی و با کمالاتی رو کی میتونه دومس نداشته باشه،هان؟


-میگم سیما جان وقت کردی یکم نوشابه برای خودت باز کن


-نگران هیچی نباش عزیزم حالا هم برو به کارت برس عشخم


-کار من یا گند کاری تو؟رو نیست که...


بدون اینکه به حرفم توجه کنه با گفتن بای تلفن رو قطع کرد.

با نگاه به ساعت فهمیدم دیگه وقتی ندارم و با برداشتن لیست اجناس رسیده و کیفم از اتاق خارج شدم


-خانم رحیمی من میرم انبار اگه آقای معتمد کار داشتن بگید دنبال فرمایش خودشون رفتم


تیکه آخر رو با حرص گفتم که باعث لبخند رحیمی شد و گفت


-یکم صبر کن به آقای مهدوی خبر بدم


-برای چی؟


-دقیق نمیدونم ولی ازم خواست وقتی داری میری

خبرش کنم

-باشه


رحیمی با تلفن مهدوی رو در جریان گذاشت و به من گفت


-الان میاد


بالاخره بعد از ده دقیقه شازده به همراه معتمد از اتاق خارج شد


-ببخشید خانم رفیعی کارم یکم طول کشید


-خواهش میکنم امری بود؟


-دارم میرم انبار گفتم با هم بریم


بالاخره جناب رئیس از حالت سکوت خارج شد


-انبار چیکار داری،بعدازظهر طهماسبی میاد برای قرارداد، باید باشی


-تا ساعت 5 برمیگردم کسری،فاکتورهای هدایتی رو باید بهش برسونم


-خواب بده خانم رفیعی میبره


مهدوی با حالتی که حرص و درماندگی توش پیدا بود گفت


-خودم میرم کسری جان یک کار دیگه هم دارم

معتمد با حرص جواب داد


-باشه فقط قبل از اومدن طهماسبی شرکت باش


-اوکی کسری فعلأ خداحافظ،بفرمایید خانم رفیعی


با هم از شرکت خارج شدیم و با ماشین سامان راهی شدیم.


33
-خانم رفیعی؟


با صدای مهدوی به خودم اومدم


-بله با من کاری داشتین؟


-چند بار صداتون کردم متوجه نشدید حواستون اینجا نبود


-داشتم به چیزی فکر میکردم شما بفرمایید


-شرمنده مزاحم افکارتون شدم میخواستم باهاتون صحبت کنم


-بفرمایید گوشم با شماست


-والله امروز خواستم طی راه با هم باشیم تا در مورد موضوعی باهاتون صحبت کنم البته از شما همفکری میخوام


-در خدمتم


-شما لطف دارید یه چند ماهی هست که فکرم مشغول شده خواب من 27 سالمه و خانواده هم ناجور در فکر زن پیدا کردن برای من هستند تا چند ماه پیش فکری در مورد ازدواج نداشتم تا اینکه ...


صحبتش رو قطع کرد،من داشتم به مکالمه یک ساعت پیش فکر میکردم، خوبه سیما در موردش امروز حرف زد این بچه چه زود به فکر افتاد


-تا اینکه چی؟


-از وقتی که خانم مشفق...


تلفن اش زنگ خورد سامان هم مجبور شد جوابش رو بده


خاک به سر کافر،بیچاره سیما نگرانی اش انگار الکی نبود اینم که هی وسط حرفاش ترمز میکنه
بالاخره رضایت دادن قطع کنند


-داشتم میگفتم از وقتی خانم مشفق از بایگانی رفتن و جای ایشون خانم صفری تشریف آوردن... نمیدونم چطوری بگم


آخیش نفس ام داشت میرفت بشر،الهی این بچه هم عاشق شده اون مارمولک سیما یه چیزی میدونست که هی خودش رو به این طفلک می بست تصمیم گرفتم خودم حرف دلش رو بزنم


-میخواید من نظر سیما رو جویا بشم


-خدا خیرتون بده کار من رو راحت کردید،البته مستقیم به حرفای من اشاره نکنید فقط میخوام بدونم چه نظری درباره خودم دارند


طفلک خبر نداشت همین الانم میتونم بهش بگم جوابش چیه


-قول میدم تو اولین دیداری که باهاش داشتم نظرش رو غیرمستقیم بپرسم


-در حقم لطف بزرگی میکنید خانم رفیعی


-این چه حرفیه آقای مهدوی شما هم جای برادر من
-بفرمایید رسیدیم اینم انبار کارتون هم که زیاده حدود 40 تا کامیون بار هست


-ممنون که منو رسوندید


-وظیفه بود خانم، آقای هدایتی راننده دارند بهش میسپرم کارتون که تموم شد برسوندتون شرکت،فاکتورها رو هم بیارید بی زحمت


-حتمأ با اجازه من برم کارم رو شروع کنم
-بفرمایید


حوالی ساعت 2 بود که کارم شروع شد و عجب کار کسل کننده ای بود خدا بگم چیکارت نکنه سیما که منو الاف کردی.


حدود 5 ساعت طول کشید تا من لیست رو چک کردم و بارها خالی شد


ساعت 7/30 بود که من با یکی از ماشینهای آقای هدایتی راهی تهران شدم.


با رسیدن به شرکت یکراست به سمت اتاق معتمد رفتم


-بفرمایید


-سلام لیست و فاکتورها رو آقای مهدوی گفتند براتون بیارم


-بله ،لیست قرارداد امروز آقای طهماسبی هم باید وارد سیستم بشه ، دادم دست خانم رحیمی شنبه صبح انجام باید بشه


اومدم جوابش رو بدم و برم که زنگ گوشیش مانع شد و با دستش خواست صبر کنم


-به نیما جان چطوری پسر؟یاد ما کردی


- ...


-میام بابا چه عجله ای امشب باید یه کاری رو انجام میداد خانم رفیعی تازه لیست رو برام آورده انجام دادم میام اونجا


- ...
با اخم جواب داد


-چطور مگه؟از ظهر تا الان انبار بودن ، تازه رسیدن
-...


-نمیدونم نیما میخوای با خودشون صحبت کن
-...


نمیدونم چی بهش میگفتن که اخمش هر لحظه بیشتر میشد و در آخر هم گوشی اش رو به سمتم گرفت و گفت


-نیماست با شما کار داره
گوشی رو گرفتم و گفتم


-سلام چطوری؟


-سلام خواهر رفیعی ما که خوبیم شما چطوری؟


-خوبم کاری داشتی؟


یکدفعه جدی شد و گفت


-میدونی ساعت چنده؟


-خواستی گوشی رو بگیرم تا ساعت بپرسی؟حالت خوبه؟


-جدی گفتم سما


نگاهی به ساعت اتاق معتمد انداختم و گفتم
- ساعت 8/45 دقیقه است


-و تو کجایی؟


-تو شرکت...


و تازه یادم افتاد که باید ساعت 8 و نیم میرفتم خوابگاه
-وای نیما اصلأ یادم نبود .از من خداحافظ ، برم ببینم چیکار میتونم بکنم شاید خانم سپهری هنوز نرفته باشه


-خیلی حواس پرتی سما،من و نیاز نزدیک شرکتیم صبر کن با هم بریم


-دیر میشه نیما خودم میرم


-میگم صبر کن یعنی صبر کن تا 5 دقیقه ی دیگه اونجا هستیم


بعد از گفتن این جمله قطع کرد.گوشی رو به معتمد برگردوندم و با اخمی که روی صورتم بود و از کار مذخرف و تلافی کودکانه ی اون نشأت میگرفت گفتم


-من میتونم برم؟


-نیما الان میرسه صبر کنید تا بیاد


-تا من برم پایین نیما و نیاز هم میرسند


-بذارید وسایلم رو بردارم با هم میریم


مثل اینکه اخم من مسری بود چون اونم با اخم پالتو و کیف اش رو برداشت و راه افتاد.


جلوتر از اون از شرکت خارج شدم و دکمه آسانسور رو فشار دادم،خیلی سریع رسید و معتمد در رو برام نگه داشت و من هم سوار شدم و اون دکمه همکف رو فشار داد.


بازم موسیقی و شمارش طبقه ها مثل همیشه برام اتفاق افتاد


10 ... 9... 8... 7... 6 ... 5 ... 4 ... 3 ... 2 ... 1 ... دینگ
سریع در رو باز کردم و خارج شدم،با چشم تو خیابون دنبال ماشین نیما بودم که صدای معتمد باعث شدم به سمت دیگه خیابون نگاه کنم


-اونطرف خیابون هستند خانم رفیعی


با هم از خیابون عبور کردیم و معتمد به سمت پرادو سفیدی حرکت کرد،پس بگو چرا پیداش نمیکردم چون من دنبال 206 صندوقدار میگشتم نه پرادو


با نیاز که از ماشین پیاده شده بود روبوسی کردم و با هم عقب نشستیم


صدای نیما باعث شد از حرف زدن با نیاز دست بکشم


-از هم اتاقی هات میپرسیدی این سپهری هست یا نه سما؟


-بچه ها تهران نیستند فقط من تو اتاقم بقیه تعطیلات...
صدای نیاز حرفم رو قطع کرد


-دو روزه تنهایی؟


-تو اتاق تنهام ساختمان که خالی نیست حدود 50 تا از بچه ها هستند ولی بیشتری هنوز نیومدند


-نترسیدی سما؟


خیلی آروم بهش گفتم


-عزیزم دو دقیقه فک ات رو ببند بذار اول وارد خوابگاه بشم بعد فکر تنهایی و ترس رو میکنم هر چند که من الان پی جام تا کپه مرگم رو بذارم از ظهر تا حالا از صدقه سریه پسر عموت تو اون انباری اینقدر بالا و پایین رفتم که سرم نرسیده به متکا ولو میشم و به ترس فکر نمیکنم


-خواب بابا چرا میزنی؟اصلأ تو بچه نترس عزیزم بذار اول راهت بدن داخل خوابگاه


-وای نیاز اگه سپهری نباشه بدبخت میشم،رها هم که تهران نیست


-مگه ما مردیم میریم خونه ی ما


-دور از جون،چرت نگو بعدش هم من نمیام خونه تون
-غلط کردی مگه دست خودته با زور میبرمت سما خانم



34
-نیاز امشب مهمون دارید من خجالت میکشم،راحت تر اینه که با سیما تماس بگیرم اون چون باباش رفته خارج پیش مادربزرگشه تنها هم هست


-سما صدای منو در نیار،اگه الان نیما صدات رو بشنوه حسابت با کرام الکاتبینه دختر،بیا از خر سواری صرف نظر کن


بالاخره اصرارهای زیاد نیاز،نیما رو به سمت ما کشوند


-چی میگید شما دو تا،بحثتون رو تو خونه ادامه بدید،سوار شید


-نیاز بگو من نمیام زود باش دیگه
-من نمیگم تو هم میای


-بیاید دیگه چرا وایستادید؟
-نیما من میرم...


-میای خونه ی ما سما خانم


-نه مزاحمتون نمیشم میرم خونه ی یکی از بچه ها،تا همین جا هم زیاد زحمت دادم


بالاخره جناب رئیس ما نطق اش باز شد و گفت


-چه فرقی میکنه خانم رفیعی بعدش از کجا معلوم این دوستاتون تعطیلات نباشند؟


-کسری راست میگه سوار شید بریم


بالاخره سوار شدیم و منم تمام و کمال از خجالت کسی که قوانین خوابگاه رو تنظیم کرده بود دراومدم


-بابا کسی که خونمون نیست فقط خانواده ی عمومه و آقابزرگ


-زشته نیاز باور کن زشته


-تو که راست میگی این تیپ و قیافه ات زشته ولی چاره ای نیست ما از خود گذشتگی نشون میدیم و تحمل میکنیم


-برو بابا دیوونه،من چی میگم تو چی میگی


تموم سعی اش رو کرد و چشمای قشنگش رو برام از تعجب گرد کرد و بعد هم گفت


-دیوونه که لقب رها بود پس چرا به من گفتی؟نکنه اشتراکی استفاده میکنی؟


-واقعأ قاطی داری نیاز من ...


زنگ گوشی ام نذاشت جوابش رو بدم به صفحه نگاه کردم اسم ناشناس و عکس لهراسب مخاطب رو مشخص میکرد ولی چاره ای نبود باید جواب میدادم البته خدا رو شکر کردم که ضبط خاموش بود و کسی هم صحبت نمیکرد


-سلام ناشناس چطوری؟


-سلام سما کوچولوی خودم خوبی؟خسته نباشی
-خوبم تو چطوری؟لیلا جوونم چطوره؟راستی سلامت باشی


با خنده جواب داد
-من خوبم لیلا جونت هم خوبه امروز با دوستاش رفته زیارت


-ای جان دلم براتون یک ذره شده،دیگه چه خبر ناشناس؟

-سما جون من اسم دارم این بار هزار و یکم...


وسط حرفش پریدم و جمله اش رو کامل کردم


-خواب میخوای بگی ناشناس و کوفت، ولی منم میگم اسم ناشناس رو دوست دارم همونطور که خود ناشناسم رو دوست دارم


-اوکی بابا خر شدم


-دور از جون فداتشم


-خدا نکنه عزیزم،بوق ماشین فرید سوخت من برم تا خودش نسوخته


-بهش سلام برسون


-سلامت باشی شب خوبی داشته باشی شیطونم
-شب خوش بای


گوشی رو قطع کردم و به سمت نیاز برگشتم و گفتم
-داشتم چی میگفتم نیاز؟


بیچاره نمیدونست چی جوابم رو بده البته نیما هم از تو آینه یک جوری نگاهم میکرد و جناب رئیس هم که بود و نبودش اصلأ توفیری نداشت، ولی برای من مهم نبود حتی اگه یک دنیا آدم هم کنارم باشه بازم نمیتونم نوع صحبت کردنم با لهراسب رو تغییر بدم.