44

نگاهی بهش کردم،خیلی آروم در حال رانندگی بود و فقط به جاده نگاه میکرد،به خودم گفتم:آخه چی تو اون جاده وجود داره که تو ولش نمیکنی

صدای فرزانه باعث شد از فکر بیام بیرونم
-با من بودی فرزانه جان؟
-سه بار صدات کردم فرشته،به چی فکر میکنی؟
-به اینکه تو جاده چی وجود داره که فرهاد فقط به جاده نگاه میکنه
فرهاد یک لحظه به عقب نگاه کرد و لبخند محوی تحویلم داد و گفت:اگه به جاده نگاه نکنم که نمیتونم رانندگی کنم،نکنه دلت میخواد تصادف کنیم
-من فقط داشتم فکر میکردم،جرم که نیست،هست؟
-نه جرم نیست
-چرا جرم نیست فرهاد خان اگه باعث بشه چند نفر نابود بشن جرمه
-فرزانه جان فقط فکر کردم،نگفتم که حقیقت پیدا کنه
-اگه حقیقت پیدا کرد چی؟
-فرزانه اذیت نکن،دوست داشته به این مسئله فکر کنه آدم که نمیتونه جلوی افکارش رو بگیره،مگه نه فریبا خانم؟
-آقا فرزاد پای منو وسط نکش بذار خودشون موضوع رو حل کنند اونا از پس هم بر میان
-گفتم ساکتید یکم حرف بزنید
-نه تو این مورد
-اینم یه موضوعه برای صحبت کردن
-من طرف هیچ کس رو نمیگیرم
-چه لطفی میکنی فریبا
-فرشته ناراحت نشو من هر دوتون رو دوست دارم نمیخوام از دستم ناراحت بشید
-میدونم عزیزم،به خاطر تو هم که شده من دیگه از این فکرها نمیکنم
-ممنون گلم
-ولی موضوع جالب بود وسط راه که نگه داشتم فرشته باید رانندگی کنه،میخوام ببینم تو در حین رانندگی به کجا نگاه میکنی
-فرهاد خان شوخی میکنید؟
-نه فرزانه خانم،خیلی هم جدی هستم،هر کی هم میترسه سوار نشه،رانندگی میکنی فرشته؟
بهش نگاه کزم و گفتم:با کمال میل،کی نگه میداری؟
-یک ربع دیگه
-لحظه شماری میکنم
-منم شجاعتت رو تحسین میکنم
وقتی به رستوران رسیدیم کنار مامان نشستم و چای خوردم آقایون هم مشغول کشیدن قلیون بودن.یک ساعتی نشستیم و بعد برای حرکت بلند شدیم،قرار شد از اونجا یکراست بریم خونه ی ما.
اولین نفر فرزانه بود که به ماشین خودشون پیوست و فریبا هم رفت تو ماشین عمو فرشاد
-فرزاد تو چیکار میکنی؟
-خیلی دوست دارم باهات بیام ولی میخوام با ماشین عمو فرشاد بیام
-فرزاد،ممنون که به حرفام گوش دادی
-ممنون که واقعیت رو جدی بهم گفتی
-فرزاد نمیای؟
-نه فرهاد جان من مثل تو از جونم سیر نشدم،هنوز آرزوهای زیادی دارم
-خیلی بی مزه بود آقا فرزاد
-شوخی کردم فرشته ولی ترجیح میدم همرنگ جماعت باشم و مثل فرهاد ساز خودم رو نزم
-میخوای تو هم نیا،من خودم میرم فرهاد؟
-پیشنهاد از من بود حالا خودم نیام،نگران نباش من نمیترسم
-امیدوارم همین طور باشه
-روشن کن بریم،حرف نباشه
ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم،خیلی آروم میرفتم که صدای فرهاد دراومد و گفت:تو که مثل پیرمردها رانندگی میکنی،اینجوری یک روز بعد از بقیه میرسیم
-نمیخواستم از اول شوکه ات کنم ولی خودت خواستی،محکم بشین
سرعت رو زیاد کردم و از ماشین عمو محمود سبقت گرفتم،فرزانه دستی برای ما البته برای فرهاد تکون داد،حسادتم اجازه نداد زیاد کنارش باشم،سرعت رو بیشتر کردم و جلو افتادیم که گفت:تو هم که به جاده نگاه میکنی
-میترسم به جای دیگه نگاه کنم جوان مرگ بشیم،من که مهم نیستم ولی تو باید آرزوهای زیادی داشته باشی
-مثلأ چه آرزویی؟
-نمیدونم آرزوی تو چیه شاید مثل آرزوی بقیه شاید متفاوت مثل فرزاد،اوناهاش
دستی برای فرزاد و فریبا تکون دادم و در مقابل لبخندی زیبایی از فریبا گرفتم و از دور برام بوس فرستاد،رو هوا گرفتمش و خندیدم
-امروز خیلی شادی؟
-مگه بده،نگفتی چه آرزویی داری؟
-تو به جای دیگه نگاه کن نگران جوان مرگ شدن من نباش،اینجا بهترین جا برای رفتنه مخصوصأ که...
-که چی؟
-دستاتو از رو فرمون بردار
-اول بقیه ی حرفت رو بزن بعد دستامو برمیدارم،قول
-دستاتو بردار،دارم بهت دستور میدم
-تا بقیه ی حرفت رو نزنی دستامو برنمیدارم،اگه بگی علاوه بر دستام،چشمام رو هم میبندم
-شوخی میکنی؟
-جدی میگم باور کن
-میخواستم بگم مخصوصأ که توی جاده ای به این قشنگی هستیم
-برای این حرفت تره هم خورد نمیکنم چه برسه دستامو از فرمون بردارم
با صدای بلند خندید و گفت:بگو میترسی
-اگه حرف خودت رو کامل میکردی ترسم میریخت و کارایی که قول دادم میکردم ولی حالا میترسم،درست حدس زدی
-فرشته ی قبلأ از این حرفا نمیزدی.دوست داری چی بشنوی؟
-همه چیز تغییر میکنه خودت گفتی،منم تأیید کردم
-تازه داره حرف فرزاد باورم میشه
-چه حرفی؟
-گفت داری سعی میکنی که غرور رو بذاری کنار
-پس موفق نبودم خودم فکر میکنم بازی میکنم ولی خیلی بد
-اصلأ اینطور نیست حرفت رو باور کردم
-کدوم حرف؟
-بماند!
-داری تلافی میکنی،خیلی بی معرفتی
-چیزی که عوض داره گله نداره خانم،داری عقب میمونی از هر سه تا ماشین عقب افتادی
-مهم نیست میخوام با آرامش رانندگی کنم
-هر طور راحتی پس من یه چرتی میزنم
-راحت باش
صندلی رو خوابوند و چشمهاش رو بست.هر چند وقت یکبار بهش نگاه میکردم وقتی میخوابید شرارت از چشمهاش محو میشد و مثل یه بچه مظلوم میشد.جاده خیلی خلوت بود و راحت رانندگی میکرد و بعضی وقتها میشد چند دقیقه بهش زل میزدم.
حس میکردم بیداره ولی برام مهم نبود وقتی نگاهم طولانی شد یکدفعه از جاش بلند شد و گفت:باور کردم میتونی به همه جا نگاه کنی اینقدر زل نزن.یه چیزی گفتم تو چرا باور کردی میخوام جوان مرگ بشم جلو رو نگاه کن دختر
-جاده خیلی خلوته حوصله ام سر رفت
-چیکار کنم؟جاده رو شلوغ کنم یا برات جک بگم؟
-هیچ کدوم همین طور خوبه،بخواب
-چرا دوباره پکر شدی؟
-بخواب حوصله ی سر و صدا ندارم
-میخوای جامون رو عوض کنیم؟
-نه راحتم،فقط بخواب
-نمیخوابم،میترسم بازم زل بزنی به اطراف و بالاخره...
-نگران نباش کاری نمیکنم آرزوهات به باد بره
-آرزوی من اینه که...
-بهتره بخوابی
-چه عجب کنجکاوی نکردی که بدونی بقیه ی جمله ام چی بود
-چه فرقی میکنه فقط وادار میشی دروغ بگی ندونم بهتره
-فکر میکنی دروغ میگم؟
یک نگاهی بهش کردم و خنده ی تلخی زدم و گفتم:تو راست میگی من اشتباه فکر کردم،تازگی ها متوهم شدم،شاید اثر بیهوشی اون روز بود که اینجوری شدم
-به خودت برچسب نزن،تو حالت خوبه
-اینطور فکر نمیکنم
-زیاد فکر میکنی فرشته،کمتر فکر کن همه چیز جور میشه
-اون موقع که بهش فکر نمیکردم هیچ چیز جور نشد حالا که دارم بهش فکر میکنم میبینم شاید بازم نشه،البته برای من!
-نمیخوای پیاده بشی؟
-کی رسیدیم؟
-چند دقیقه ای میشه،حالت خوبه؟
-حالم...مهم نیست بهتره بریم تو خونه
اون روز تا آخر شب همه با هم بودیم حوصله ی هیچ کس رو نداشتم ولی باید تحمل میکردم.
وقتی همه رفتن یکراست به سراغ اتاقم رفتم،هنوز اونجا بود مثل همیشه،هنوز رویایی رو که توش قرار داشتم رو باور نداشتم ولی کم کم داشتم بهش عادت میکردم