رویای شیرین من--قسمت سی و ششم
36
-گفتی با زندگی خیلی ها بازی کردم
-آره با رفتنت خیلی ها رو بازی دادی و نابود کردی
-من زندگی خودم رو نابود کردم و با کسی کاری نداشتم
-اینطوری فکر میکنی؟
تو فرزاد رو هوایی کردی،اون بعد از تو دیگه به کسی فکر نکرد،میدونستی فریبا عاشق فرزاد بود؟
-دروغ میگی؟
-به جز من کسی نمیدونست
-من با فرزاد کاری نداشتم و چند بار بهش گفتم دوستش ندارم اون ول کن نبود من تقصیری نداشتم فرهاد
-هیچ کس تو رو مقصر نمیدونه مخصوصأ فریبا
-دیگه کی رو نابود کردم؟
-فرزانه
-چی؟
-تو یک حس نفرت تو دلش کاشتی حسی که باعث شد اون فرزاد رو برای داشتن تو تحریک کنه حسی کو باعث شد به من جواب مثبت بده
-من مسئول کارهای دیگران نیستم فرهاد
-ولی دلیلش هستی فرشته
-چرا اون حس تنفر ایجاد شد؟
-تو کانون توجهات بودی،دیدی که همه به تو داشتند به فرزانه نداشتند
-این تقصیر منه؟
-نه نیست ولی اون به تو حسادت میکرد
-زندگی کس دیگه ای هم هست که با کارهای نکرده من نابود شده باشه؟
-آره هست ولی دیگه مهم نیست.داره هوا روشن میشه نمیخوای استراحت کنی؟
-میخوام طلوع خورشید رو ببینم امروز باید قشنگ تر از همیشه باشه
-میرم برات یک چیزی بیارم بپوشی هوا داره سرد میشه
فرهاد رفت و من موندم و تنهایی همیشگی،فکر اینکه اگه زودتر برمیگشتم شاید همه چیز درست میشد ولی حالا... دیگه خیلی دیر شده
-یک همچین آینده ای رو برات تصور نمیکردم متأسفم،من فرزانه رو اینطوری نشناخته بودم
-تو خیلی ها رو نشناختی-گفتی با زندگی خیلی ها بازی کردم
-آره با رفتنت خیلی ها رو بازی دادی و نابود کردی
-من زندگی خودم رو نابود کردم و با کسی کاری نداشتم
-اینطوری فکر میکنی؟
تو فرزاد رو هوایی کردی،اون بعد از تو دیگه به کسی فکر نکرد،میدونستی فریبا عاشق فرزاد بود؟
-دروغ میگی؟
-به جز من کسی نمیدونست
-من با فرزاد کاری نداشتم و چند بار بهش گفتم دوستش ندارم اون ول کن نبود من تقصیری نداشتم فرهاد
-هیچ کس تو رو مقصر نمیدونه مخصوصأ فریبا
-دیگه کی رو نابود کردم؟
-فرزانه
-چی؟
-تو یک حس نفرت تو دلش کاشتی حسی که باعث شد اون فرزاد رو برای داشتن تو تحریک کنه حسی کو باعث شد به من جواب مثبت بده
-من مسئول کارهای دیگران نیستم فرهاد
-ولی دلیلش هستی فرشته
-چرا اون حس تنفر ایجاد شد؟
-تو کانون توجهات بودی،دیدی که همه به تو داشتند به فرزانه نداشتند
-این تقصیر منه؟
-نه نیست ولی اون به تو حسادت میکرد
-زندگی کس دیگه ای هم هست که با کارهای نکرده من نابود شده باشه؟
-آره هست ولی دیگه مهم نیست.داره هوا روشن میشه نمیخوای استراحت کنی؟
-میخوام طلوع خورشید رو ببینم امروز باید قشنگ تر از همیشه باشه
-میرم برات یک چیزی بیارم بپوشی هوا داره سرد میشه
فرهاد رفت و من موندم و تنهایی همیشگی،فکر اینکه اگه زودتر برمیگشتم شاید همه چیز درست میشد ولی حالا... دیگه خیلی دیر شده
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 17:58 توسط شیــــوانا
|
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی