رویای شیرین من--قسمت بیست و هفتم
27
-آدم های اینجا برای من خیلی مهم هستن،دریا در مقابل دل دریایی آنها کم میاره و خیلی کوچیکه
-تا حالا از این حرفها ازت نشنیده بودم اینجا مال کیه؟
-ویلا مال عمو فرشاده
-بابای فرهاد؟
-آره
-پس تو اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم دیدن یک دختر ناز و خانواده اش
-کی؟
-گلناز،پیاده شو دل من یک ذره شده
به سمت در رفتم و زنگ زدم،انتظار اگه برای چند لحظه ی کوتاه هم باشه بازم سخته،صداش رو شنیدم
-مامانی من در رو باز میکنم ... اومدم
-سلام گلی خاله خوبی؟
-خاله جون
-خاله قربونت بره دیدی زود اومدم
-دلم برات تنگ شده بود،خاله همیشه خوش قوله،با عمو اومدی؟
دلم گرفت،دفعه ی پیش فرهاد هم اینجا بود ولی حالا با ریسک بزرگش دلم رو تو بهت گذاشت و رفت
-با عمو سیامک اومدم میخوای باهاش آشنا بشی؟
-آره
-سیامک جان،گلناز خاله
-چه دختر نازی دیدم فرشته دست سر از پا نمیشناسه بگو قراره یک فرشته مثل خودش ببینه
-سلام عمو
-سلام عمویی میدونستی خیلی نازی؟
-آره عمو فرهاد بهم گفته
-شیرین زبون هم که هستی
-بیاید بریم پیش گلاره و بچه ها
تمام باغ رو به سیامک نشون دادم و همه ی خاطراتم رو براش تعریف کردم.اونقدر مهربون بود که همراهم اشک میریخت و دلداری ام میداد.اون یک سنگ صبور به تمام معنا بود،هیچ وقت باهاش غریبه نبودم
کلی با گلناز بازی کردیم و خوش گذروندیم.حوالی عصر بود که قصد برگشت کردیم
عباس آقا که در رو برای ما باز کرد ماشین فرهاد وارد باغ شد
-عباس آقا علم غیب داشتی ما پشت در هستیم؟
-سلام آقا خوبید؟نه فرشته خانم میخواست بره اومدم در رو باز کنم
-فرشته اینجاست؟
-صبح تشریف آوردن الان دارن میرن
-فرشته خانم قدم ما سنگین بود؟
-سلام آقا فرهاد
-سلام خوبی؟آقا سیامک شما چطوری؟
-ممنون فرهاد جان به خوبی شما نمیرسیم
-قدم شما سنگین نبود ما فردا صبح پرواز داریم
-یکم بیشتر می موندید و استراحت میکردید
-با روحیه ای که مجلس شما به ما داد از اینجا تا تهران رو میتونیم بدویم الان که سفرمون با هواپیماست
-میدونستم اینقدر خوشحال میشی زودتر دست به کار میشدم
-چقدر هم شما به خوشحالی من اهمیت میدی فرهاد خان
-بچه ها بسه تمامش کنید
-سیامک بهتره راه بیفتی تا بریم اینجوری هم این بحث تموم میشه هم این زوج جوان رو راحت میذارم،یکم زود نیست برای ماه عسل اومدن؟!
-فرشته سوار شو بریم
-آقا فرهاد خانمت خیلی خسته است میذاشتی چند روز استراحت کنه،طفلک حتی نتونست برای حال و احوالپرسی بیاد پایین
-فرشته بیا دیگه
-اومدم سیامک جان،خداحافظ آقا فرهاد
-فرشته...
به سمت فرهاد برگشتم که گفت:
"من حاصل عمر خود ندارم جز غم/در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم با وفا ندارم جز درد/یک مونس نامزد ندارم جز غم"
خداحافظ نه،به امید دیدار
منو تا آخرین حد تنبیه کرد و سوار ماشین شد و رفت
گیجم کرد،نمیدونستم برای چی این دو بیت رو برام خوند،میتونست از عشق رویاهاش بگه و کنایه های منو تلافی کنه،مثل همیشه که اینکار رو میکرد.
من قسمت نیک عشق بودم یا قسمت بد عشق که بهش غم رو عرضه کردم.چه فرقی میکرد در کل غم،غمه تازه اگه از قسمت نیک بهت رسیده باشه که بدتره
-بهت چی گفت که بهم ریختی؟
-برام شعر خوند
-چه شعری؟
-احساس میکنم باختم،یک باخت خیلی بزرگ،باختی که خودم باعثش بودم.
من گل به خودی زدم سیامک چون یادم رفته بود که امتیازش برای حریفم محسوب میشه
-تا حالا از واژه ی باخت استفاده نکرده بودی
-چون عمق این موضوع رو درک نکرده بودم
صبح زود راهی شدیم و حوالی ساعت 10 بود که رسیدیم.چقدر دلتنگ بودم و تنها جایی که برام آرامش میآورد همین جا بود و من برای اینجا بودن حاضر بودم تمام زندگیم رو بدم
-من رو آوردی کنار دریا؟-آدم های اینجا برای من خیلی مهم هستن،دریا در مقابل دل دریایی آنها کم میاره و خیلی کوچیکه
-تا حالا از این حرفها ازت نشنیده بودم اینجا مال کیه؟
-ویلا مال عمو فرشاده
-بابای فرهاد؟
-آره
-پس تو اینجا چیکار میکنی؟
-اومدم دیدن یک دختر ناز و خانواده اش
-کی؟
-گلناز،پیاده شو دل من یک ذره شده
به سمت در رفتم و زنگ زدم،انتظار اگه برای چند لحظه ی کوتاه هم باشه بازم سخته،صداش رو شنیدم
-مامانی من در رو باز میکنم ... اومدم
-سلام گلی خاله خوبی؟
-خاله جون
-خاله قربونت بره دیدی زود اومدم
-دلم برات تنگ شده بود،خاله همیشه خوش قوله،با عمو اومدی؟
دلم گرفت،دفعه ی پیش فرهاد هم اینجا بود ولی حالا با ریسک بزرگش دلم رو تو بهت گذاشت و رفت
-با عمو سیامک اومدم میخوای باهاش آشنا بشی؟
-آره
-سیامک جان،گلناز خاله
-چه دختر نازی دیدم فرشته دست سر از پا نمیشناسه بگو قراره یک فرشته مثل خودش ببینه
-سلام عمو
-سلام عمویی میدونستی خیلی نازی؟
-آره عمو فرهاد بهم گفته
-شیرین زبون هم که هستی
-بیاید بریم پیش گلاره و بچه ها
تمام باغ رو به سیامک نشون دادم و همه ی خاطراتم رو براش تعریف کردم.اونقدر مهربون بود که همراهم اشک میریخت و دلداری ام میداد.اون یک سنگ صبور به تمام معنا بود،هیچ وقت باهاش غریبه نبودم
کلی با گلناز بازی کردیم و خوش گذروندیم.حوالی عصر بود که قصد برگشت کردیم
عباس آقا که در رو برای ما باز کرد ماشین فرهاد وارد باغ شد
-عباس آقا علم غیب داشتی ما پشت در هستیم؟
-سلام آقا خوبید؟نه فرشته خانم میخواست بره اومدم در رو باز کنم
-فرشته اینجاست؟
-صبح تشریف آوردن الان دارن میرن
-فرشته خانم قدم ما سنگین بود؟
-سلام آقا فرهاد
-سلام خوبی؟آقا سیامک شما چطوری؟
-ممنون فرهاد جان به خوبی شما نمیرسیم
-قدم شما سنگین نبود ما فردا صبح پرواز داریم
-یکم بیشتر می موندید و استراحت میکردید
-با روحیه ای که مجلس شما به ما داد از اینجا تا تهران رو میتونیم بدویم الان که سفرمون با هواپیماست
-میدونستم اینقدر خوشحال میشی زودتر دست به کار میشدم
-چقدر هم شما به خوشحالی من اهمیت میدی فرهاد خان
-بچه ها بسه تمامش کنید
-سیامک بهتره راه بیفتی تا بریم اینجوری هم این بحث تموم میشه هم این زوج جوان رو راحت میذارم،یکم زود نیست برای ماه عسل اومدن؟!
-فرشته سوار شو بریم
-آقا فرهاد خانمت خیلی خسته است میذاشتی چند روز استراحت کنه،طفلک حتی نتونست برای حال و احوالپرسی بیاد پایین
-فرشته بیا دیگه
-اومدم سیامک جان،خداحافظ آقا فرهاد
-فرشته...
به سمت فرهاد برگشتم که گفت:
"من حاصل عمر خود ندارم جز غم/در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم با وفا ندارم جز درد/یک مونس نامزد ندارم جز غم"
خداحافظ نه،به امید دیدار
منو تا آخرین حد تنبیه کرد و سوار ماشین شد و رفت
گیجم کرد،نمیدونستم برای چی این دو بیت رو برام خوند،میتونست از عشق رویاهاش بگه و کنایه های منو تلافی کنه،مثل همیشه که اینکار رو میکرد.
من قسمت نیک عشق بودم یا قسمت بد عشق که بهش غم رو عرضه کردم.چه فرقی میکرد در کل غم،غمه تازه اگه از قسمت نیک بهت رسیده باشه که بدتره
-بهت چی گفت که بهم ریختی؟
-برام شعر خوند
-چه شعری؟
-احساس میکنم باختم،یک باخت خیلی بزرگ،باختی که خودم باعثش بودم.
من گل به خودی زدم سیامک چون یادم رفته بود که امتیازش برای حریفم محسوب میشه
-تا حالا از واژه ی باخت استفاده نکرده بودی
-چون عمق این موضوع رو درک نکرده بودم
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:21 توسط شیــــوانا
|
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی