رویای شیرین من--قسمت بیست و ششم
26
بامداد چهارشنبه ایران بودیم.تمام کارها آماده بود تا من به دیدن لحظه ای برم که یک عمر برای خودم تجسمش میکردم.
پدر و مادرم از دیدن ما خوشحال بودن و به ناراحتی درونی ام توجه نداشتند
وجود سیامک دلگرمی خوبی بود.اون با توجهاتش باعث میشد در ظاهر شاد و خوشحال باشم.
بابا و مامان به کسی نگفته بودن من اومدم و از طرفی هم وجود سیامک رو بی دلیل نمیدونستن
روز پنج شنبه با استرس تمام برای من شروع شد و کسی جز سیامک خبر از دل من نداشت.همه غرق خوشحالی بودن و به نظرم میرسید دارن من رو به سخره میگیرند
4 بعدازظهر بود که به خونه عمو فرشاد رسیدیم و فریبا اولین نفری بود که از دیدن من متعجب شد و از دیدن سیامک،شوکه
-باورم نمیشه فرشته،کی اومدی؟
-دیروز اومدیم،مبارک باشه داری خواهر شوهر میشی
-بی مزه،فرهاد گفت کار داری نمیای
-جور شد گفتم رویداد به این بزرگی رو از دست ندم
-خوش اومدی خیلی خوشحالم میبینمت
-فرهاد کجاست؟
-رفته آرایشگاه عروس خانم رو بیاره معرفی نمیکنی فرشته؟
-ببخشید یادم رفت سیامک جان پسر دایی مامان،ایشون هم فریبا جون دوست من و خواهر آقا داماد
-خوشوقتم خانم
-منم همین طور بفرمایید داخل
دیدن اون همه آدم حالم رو دگرگون کرد یاد روزی افتادم که فرهاد از خارج برگشت همه ی اینا بودن ولی من حالم خوب نبود و حالا هم اونا خوشحال بودن و من ناراحت.
هیاهوی به وجود اومده جلوی خونه،نشان از صحنه ی پایان رویاهای من بود
چقدر برازنده تر از مردی بود که من تو ذهنم داشتم،همیشه تو لباسای اسپرت دیده بودمش ولی حالا تو اون کت و شلوار زیباتر از همیشه شده بود
با همراهی سیامک به سمتشون رفتیم
-مبارک باشه
برگشت به سمت صدا با دیدن چهره اش تمام افکارم به هم ریخت که سیامک به دادم رسید
-تبریک میگم آقا فرهاد
-ممنون افتخار آشنایی با...
-سیامک صارمی هستم پسر دایی فرشته
-خوشوقتم آقای صارمی خوش اومدید ممنون،به به فرشته خانم فکر نمیکردم بیای
به خودم مسلط شدم و با خنده گفتم:اگه ناراحتی میتونم برگردم
-شوخی نکن خوشحالم که میبینمت
-منم اینجا هستم فرشته جون
-میدونم فرزانه خانم،تبریک میگم امیدوارم خوش بخت باشید
-ممنون عزیزم راستی فرزاد رو دیدی؟
-نیازی به دیدن فرزاد ندارم شما دیدیش بهش سلام برسون
دست سیامک رو گرفتم و به کنار مامان و بابا برگشتم.دستم تو دستای گرم سیامک مثل یک تیکه یخ بود.سنگینی نگاهی آزارم میداد که با برگشتن صورتم،چهره ی آشنای فرزاد رو دیدم.نگاهش توبیخ گر و جدی بود و انگار میگفت از همه چیز خبر دارم
-فرزاد کیه؟
سوال سیامک باعث شد نگاه از فرزاد بردارم
-برادر فرزانه و یکی از خواستگارهای سمج من که باعث شد به فرانسه بیام سمت چپ ات ایستاده و یک کت تک سفید پوشیده
-دیدمش بد نیست چرا ردش کردی؟
-به همون دلیلی که آنا،جرج رو رد کرد
-حاضر جوابی، تو این موقعیت شاهکاره
-یکی قبلأ بهم گفته
دوباره به سمت فرهاد ایستادم،چقدر آروم بود.نمیدونست چند قدمی اش یکی هست که داره از درون آتیش میگیره یکی که خیلی دوست داشت این غرور لعنتی نبود تا میرفت وسط و داد میزد"دوستت دارم" بدون فکر به اینکه چه نتیجه ای حاصل میشه
"بله" ی فرزانه مهر باطلی بود بر تمام رویاهای گذشته و حال من.
تمام شد چقدر آسون همه چیزم رو از دست دادم حتی رویاهام هم فهمیدن که من لایق داشتن عشق نیستم برای من رنج دوری و درد فراق کافی بود.
توی باغ با فاصله ی زیادی از آلاچیق نشسته بودیم.
آلاچیق خاطره های من به یا باغ پر از گلهای رز سفید تبدیل شده بود و من میدونستم گل مورد علاقه ی فرزانه ارکیده است پس انتخاب فرزانه نبود.
من عاشق رز سفید بودم و تمام اون زیبایی برام مثل خار می موند که هر لحظه ممکن بود بغض سنگین منو پاره کنه
-به چی فکر میکنی؟
-به اینکه من عاشق گل رز سفیدم
-همه گل رز دوست دارن خودت رو اذیت نکن
-ولش کن
-فرشته سعی کن به زندگی خودت فکر کنی نه به زندگی اونا
رد نگاه سیامک رو گرفتم و به فرهاد و فرزانه رسیدم،در حال بریدن کیک بودن
-زندگی،واژه ی قشنگی بود.راستی وقت داری یک سفر یک روزه بریم؟
-کجا؟
-شمال
-چرا شمال؟
-میفهمی حالا میای؟
-یادته که آنا چی گفت؟
-به حرفهای فرشته گوش بده واگرنه با من طرفی سیامک
-درست گفتی خانم کوچولو کی بریم؟
-فردا
-هر چی تو بگی
-ممنون سیامک
مهمونی پنج ساعته برای من به انداره پنج سال گذشت
-سلام فرشته
به سمت صدا برگشتم و با لبخندی که سعی در واقعی جلوه دادنش داشتم گفتم
-سلام آقا فرزاد مبارک باشه،تنها شدی
-شاید چطوری؟
-خوبم تو چیکار میکنی؟
-کار،زندگی،برای تو مهمه؟
-برای خودت مهمه همین قدر کافیه
-درسته،تو چه خبر؟
-هیچی،میگذره تا چند ماه دیگه دوره ام تموم میشه
-بعد از دوره ات برمیگردی؟
-شاید آره شاید نه هنوز تصمیم قطعی نگرفتم
-میخوای فرانسه زندگی کنی؟
-اونجا عالیه،من دوستای خیلی خوبی دارم
-سیامک کجاست؟
-رفت دستاشو بشوره الان برمیگرده
-تا چه حد میشناسیش؟
-زیاد چطور؟
-فکر میکردم به من جواب رد دادی چون فرهاد رو دوست داری ولی حالا،تو و سیامک،اینجا،برام جالب بود
-میبینی که فرهاد با خواهر تو ازدواج کرده پس دوست داشتنی در بین نبود ولی درباره ی سیامک...
-فرشته آماده شو بریم به آقا فرزاد تبریک میگم
-آماده ام میرم به مامان بگم که داریم میریم
در حال دور شدن از میز بودم که صحبت های فرزاد و سیامک رو شنیدم
-امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه بالاخره شما مهمون ویژه ی فرشته هستید
-شما لطف دارید واقعأ عالی بود امیدوارم خواهرتون خوشبخت بشه
-ممنون با اجازه من مرخص میشم
-راحت باشید من منتظر فرشته می مونم
لحظه ی خداحافظی از یادم نمیره،فرهاد یک جوری نگاهم میکرد،انگار من جنایت کرده باشم و طوری رفتار میکرد که انگار من وجود ندارم.
به خونه که رسیدم کادو های که برای گلناز و خانواده اش گرفته بودم رو برداشتم و تو ماشین گذاشتم و خوابیدم.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و احساسم پیشنهاد آنا رو قبول کردم.
اولین بار بود که از سفری اینقدر متنفر بودم حتی بیشتر از سفرم به فرانسه.بامداد چهارشنبه ایران بودیم.تمام کارها آماده بود تا من به دیدن لحظه ای برم که یک عمر برای خودم تجسمش میکردم.
پدر و مادرم از دیدن ما خوشحال بودن و به ناراحتی درونی ام توجه نداشتند
وجود سیامک دلگرمی خوبی بود.اون با توجهاتش باعث میشد در ظاهر شاد و خوشحال باشم.
بابا و مامان به کسی نگفته بودن من اومدم و از طرفی هم وجود سیامک رو بی دلیل نمیدونستن
روز پنج شنبه با استرس تمام برای من شروع شد و کسی جز سیامک خبر از دل من نداشت.همه غرق خوشحالی بودن و به نظرم میرسید دارن من رو به سخره میگیرند
4 بعدازظهر بود که به خونه عمو فرشاد رسیدیم و فریبا اولین نفری بود که از دیدن من متعجب شد و از دیدن سیامک،شوکه
-باورم نمیشه فرشته،کی اومدی؟
-دیروز اومدیم،مبارک باشه داری خواهر شوهر میشی
-بی مزه،فرهاد گفت کار داری نمیای
-جور شد گفتم رویداد به این بزرگی رو از دست ندم
-خوش اومدی خیلی خوشحالم میبینمت
-فرهاد کجاست؟
-رفته آرایشگاه عروس خانم رو بیاره معرفی نمیکنی فرشته؟
-ببخشید یادم رفت سیامک جان پسر دایی مامان،ایشون هم فریبا جون دوست من و خواهر آقا داماد
-خوشوقتم خانم
-منم همین طور بفرمایید داخل
دیدن اون همه آدم حالم رو دگرگون کرد یاد روزی افتادم که فرهاد از خارج برگشت همه ی اینا بودن ولی من حالم خوب نبود و حالا هم اونا خوشحال بودن و من ناراحت.
هیاهوی به وجود اومده جلوی خونه،نشان از صحنه ی پایان رویاهای من بود
چقدر برازنده تر از مردی بود که من تو ذهنم داشتم،همیشه تو لباسای اسپرت دیده بودمش ولی حالا تو اون کت و شلوار زیباتر از همیشه شده بود
با همراهی سیامک به سمتشون رفتیم
-مبارک باشه
برگشت به سمت صدا با دیدن چهره اش تمام افکارم به هم ریخت که سیامک به دادم رسید
-تبریک میگم آقا فرهاد
-ممنون افتخار آشنایی با...
-سیامک صارمی هستم پسر دایی فرشته
-خوشوقتم آقای صارمی خوش اومدید ممنون،به به فرشته خانم فکر نمیکردم بیای
به خودم مسلط شدم و با خنده گفتم:اگه ناراحتی میتونم برگردم
-شوخی نکن خوشحالم که میبینمت
-منم اینجا هستم فرشته جون
-میدونم فرزانه خانم،تبریک میگم امیدوارم خوش بخت باشید
-ممنون عزیزم راستی فرزاد رو دیدی؟
-نیازی به دیدن فرزاد ندارم شما دیدیش بهش سلام برسون
دست سیامک رو گرفتم و به کنار مامان و بابا برگشتم.دستم تو دستای گرم سیامک مثل یک تیکه یخ بود.سنگینی نگاهی آزارم میداد که با برگشتن صورتم،چهره ی آشنای فرزاد رو دیدم.نگاهش توبیخ گر و جدی بود و انگار میگفت از همه چیز خبر دارم
-فرزاد کیه؟
سوال سیامک باعث شد نگاه از فرزاد بردارم
-برادر فرزانه و یکی از خواستگارهای سمج من که باعث شد به فرانسه بیام سمت چپ ات ایستاده و یک کت تک سفید پوشیده
-دیدمش بد نیست چرا ردش کردی؟
-به همون دلیلی که آنا،جرج رو رد کرد
-حاضر جوابی، تو این موقعیت شاهکاره
-یکی قبلأ بهم گفته
دوباره به سمت فرهاد ایستادم،چقدر آروم بود.نمیدونست چند قدمی اش یکی هست که داره از درون آتیش میگیره یکی که خیلی دوست داشت این غرور لعنتی نبود تا میرفت وسط و داد میزد"دوستت دارم" بدون فکر به اینکه چه نتیجه ای حاصل میشه
"بله" ی فرزانه مهر باطلی بود بر تمام رویاهای گذشته و حال من.
تمام شد چقدر آسون همه چیزم رو از دست دادم حتی رویاهام هم فهمیدن که من لایق داشتن عشق نیستم برای من رنج دوری و درد فراق کافی بود.
توی باغ با فاصله ی زیادی از آلاچیق نشسته بودیم.
آلاچیق خاطره های من به یا باغ پر از گلهای رز سفید تبدیل شده بود و من میدونستم گل مورد علاقه ی فرزانه ارکیده است پس انتخاب فرزانه نبود.
من عاشق رز سفید بودم و تمام اون زیبایی برام مثل خار می موند که هر لحظه ممکن بود بغض سنگین منو پاره کنه
-به چی فکر میکنی؟
-به اینکه من عاشق گل رز سفیدم
-همه گل رز دوست دارن خودت رو اذیت نکن
-ولش کن
-فرشته سعی کن به زندگی خودت فکر کنی نه به زندگی اونا
رد نگاه سیامک رو گرفتم و به فرهاد و فرزانه رسیدم،در حال بریدن کیک بودن
-زندگی،واژه ی قشنگی بود.راستی وقت داری یک سفر یک روزه بریم؟
-کجا؟
-شمال
-چرا شمال؟
-میفهمی حالا میای؟
-یادته که آنا چی گفت؟
-به حرفهای فرشته گوش بده واگرنه با من طرفی سیامک
-درست گفتی خانم کوچولو کی بریم؟
-فردا
-هر چی تو بگی
-ممنون سیامک
مهمونی پنج ساعته برای من به انداره پنج سال گذشت
-سلام فرشته
به سمت صدا برگشتم و با لبخندی که سعی در واقعی جلوه دادنش داشتم گفتم
-سلام آقا فرزاد مبارک باشه،تنها شدی
-شاید چطوری؟
-خوبم تو چیکار میکنی؟
-کار،زندگی،برای تو مهمه؟
-برای خودت مهمه همین قدر کافیه
-درسته،تو چه خبر؟
-هیچی،میگذره تا چند ماه دیگه دوره ام تموم میشه
-بعد از دوره ات برمیگردی؟
-شاید آره شاید نه هنوز تصمیم قطعی نگرفتم
-میخوای فرانسه زندگی کنی؟
-اونجا عالیه،من دوستای خیلی خوبی دارم
-سیامک کجاست؟
-رفت دستاشو بشوره الان برمیگرده
-تا چه حد میشناسیش؟
-زیاد چطور؟
-فکر میکردم به من جواب رد دادی چون فرهاد رو دوست داری ولی حالا،تو و سیامک،اینجا،برام جالب بود
-میبینی که فرهاد با خواهر تو ازدواج کرده پس دوست داشتنی در بین نبود ولی درباره ی سیامک...
-فرشته آماده شو بریم به آقا فرزاد تبریک میگم
-آماده ام میرم به مامان بگم که داریم میریم
در حال دور شدن از میز بودم که صحبت های فرزاد و سیامک رو شنیدم
-امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه بالاخره شما مهمون ویژه ی فرشته هستید
-شما لطف دارید واقعأ عالی بود امیدوارم خواهرتون خوشبخت بشه
-ممنون با اجازه من مرخص میشم
-راحت باشید من منتظر فرشته می مونم
لحظه ی خداحافظی از یادم نمیره،فرهاد یک جوری نگاهم میکرد،انگار من جنایت کرده باشم و طوری رفتار میکرد که انگار من وجود ندارم.
به خونه که رسیدم کادو های که برای گلناز و خانواده اش گرفته بودم رو برداشتم و تو ماشین گذاشتم و خوابیدم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 16:9 توسط شیــــوانا
|
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی