رویای شیرین من--قسمت بیست و چهارم(بر باد رفته, بر باد رفت)
24
-سلام دختر شیطون خودم خوبی؟
-خوب خوبم شما چطوری؟بابا چطوره؟
-ما هم خوبیم سیامک حالش خوبه؟
-سیامک هم خوبه دیگه چه خبر؟
-هیچی مثل همیشه میگذره،کلاسات خوب پیش میره؟
-آره خوبه از گلناز خبر دارید؟
-یک هفته پیش با خودش و گلاره صحبت کردم،راستی با فریبا صحبت کردی؟
-نه چطور مگه؟
-پس خبر خواستگاری فرهاد از فرزانه رو نشنیدی،هیچ کس باورش نمیشد ولی فرزانه به دلخواهش رسید
دنیا رو سرم خراب شد پس حقیقت داشت سوپرایز برای فرزانه بود،به چی مهر تأیید زدم،اونی که ارزش داشت تا براش ریسک کنه فرزانه بود.
چقدر خوش خیال بودم که دنبال هدف خودم از ریسک فرهاد بودم کار اون نابودی هدف من رو در پی داشت.
با خداحافظی سریع گوشی رو گذاشتم ممکن بود به خاطر حالم مامان خبر دار بشه ولی چه خوش خیال بودم که فکر میکردم مامان از هیچی خبر نداره
تو رویاهام اون مرد زندگیم بود ولی حالا دیگه حق نداشتم کسی رو به رویاهام دعوت کنم که خودش رویای کس دیگری بود
خدایا ظلم دنیا برای من بی پایانه چطوری جرج میگفت باید خوشحال باشم.
این درد خوشحالی نداره،رویاها رو باید به آب داد
شاید روزی دوباره... شاید...
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو میکرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید:
دوستش دارم،نمیدانی؟؟؟
فرهاد رو دوست داشتم ولی همه چیز رو نابود شده میدیدم.
اون دیگه مال من نبود باید فراموشش میگردم
خبرا میرسید،خواستگاری،جواب سریع فرزانه و اینکه فریبا میگفت انگار چندین سال منتظر این حرف بوده تا جواب بده،ناراضی بودن فریبا هم جالب بود ولی همه خوب میدونستن که فرهاد هر چیزی رو که بخواد بهش میرسه و حالا هم...
خودم رو از اخبار مربوط به اونا دور میکردم.طاقت شنیدن نداشتم و خیلی زود رنج شده بودم دو هفته ای بود که به تعطیلات آخر هفته نمیرفتم و مجبور بودم برای سیامک دروغ بافی کنم،نمیخواستم کسی از ناراحتی درونم خبر دار بشه و ماجرا رو بدونه.
دو ماهی از ماجرای خواستگاری میگذشت که...
-فرشته جان تلفن
-کیه؟
-از ایرانه
-گوشی رو بذار از کتابخونه جواب میدم
-باشه
-الو
-سلام فرشته خانم خوبی؟
-س س سلام اگه اشتباه نکنم باید فرهاد باشی درسته؟
-درسته چطوری؟
-خوبم ممنون شما چطوری؟فرزانه خانم چطورن؟
-خوبم زنگ زدم برای مراسم دعوتت کنم
-مراسم؟
-عقد من و فرزانه
زودتر از باور من همه چیز جور شده بود آنقدر که قابل باور نبود
-فرشته
-لطف کردی آقا فرهاد
-از کی تا حالا اینقدر رسمی با من صحبت میکنی؟
-عمو فرشاد و زن عمو چطورن؟فریبا حالش خوبه؟
-همه خوبن،جواب منو ندادی
-تقریبأ همیشه اینجور صحبت میکنم حالا مراسم کی هست؟
-پنج شنبه هفته ی آینده،میای؟
-قول نمیدم چون کلاس دارم ولی اگه بتونم خوشحال میشم بیام و اگرنه میمونه برای عروسی تا خجالت شما و خانمت در بیام
-آقا فرهاد،شما چت شده دختر؟
-اتفاقی برای من نیوفتاده امر دیگه؟
-نمیپرسی چرا؟به هر کی زنگ زدم اولین چیزی بود که پرسید
-فکر نکنم به من ربطی داشته باشه.زندگی شماست پس تصمیم گیری و چراش ربطی به من نداره
-زیادی معقول نشدی؟قبلأ اینطوری نبود
-شاید اینجوری باشه که تو میگی ولی...
-ولی چی؟
-هر کسی برای تصمیم هایی که میگیره دلایلی داره امیدوارم به هدفت برسی و خوشبخت بشی
-خودمم امیدوارم با اونکه یکم شک دارم ولی گفتم که میخوام ریسک کنم
-موفق باشی خداحافظ
-ممنون به امید دیدار
این همه صراحت کلام رو از کجا آوردم نمیدونم ولی خرد شدم آنقدر که تا چند روز نمیتونستم حرف بزنم.
تب شدیدی داشتم که همه رو ترسونده بود.بیچاره سیامک و بچه ها هر کدوم به نوعی به من میرسیدند
بعد از چند روز بی حالی و بیهوش بودن بالاخره بیدار شدم
-آب میخوام آب
-فرشته خوبی؟خواهش میکنم دیگه بیهوش نشو
-امروز چند شنبه است؟
- 3 روزه که حالت بده،سیامک رو درست و حسابی ترسوندی تا دیر وقت بیدار بود دلم نمیاد بیدارش کنم
- 3 روز چرا؟
-سیامک گفت بعد از این که با تلفن صحبت کردی از حال رفتی،با کی صحبت کردی؟
-با کی؟نمیدونم،خوابم میاد
-تنهات میذارم استراحت کن راستی فرشته...
-الان نه جرج،خواهش میکنم
-باشه هر جور تو راحتی،من رفتم
این من بودم.کسی که طاقت شنیدن یک خبر رو نداشت.
کسی که میخواست بگه از من قوی تر وجود نداره،حالا با شنیدن یک خبر سه روز از حال میره و خیلی ها رو ناراحت میکنه.
حس میکردم فرهاد با این خبر میخواست به من ثابت کنه که همه چیز تموم شده و دیگه نباید به چیزی فکر کنم
-
زندگی به خوبی سپری میشد و من خوشحال از امروز ،با امید به فردا ها نگاه میکردم که خبر بزرگ فرهاد به گوشم رسید ولی خبر اون به جای اینکه دنیا رو منفجر کنه،روح و زندگی منو داغون کرد چیزی که از فریبا شنیدم برام غیر قابل باور بود آنقدر که همون لحظه به مامان زنگ زدم تا کامل مطمئن بشم
-سلام خوبی مامانی؟-سلام دختر شیطون خودم خوبی؟
-خوب خوبم شما چطوری؟بابا چطوره؟
-ما هم خوبیم سیامک حالش خوبه؟
-سیامک هم خوبه دیگه چه خبر؟
-هیچی مثل همیشه میگذره،کلاسات خوب پیش میره؟
-آره خوبه از گلناز خبر دارید؟
-یک هفته پیش با خودش و گلاره صحبت کردم،راستی با فریبا صحبت کردی؟
-نه چطور مگه؟
-پس خبر خواستگاری فرهاد از فرزانه رو نشنیدی،هیچ کس باورش نمیشد ولی فرزانه به دلخواهش رسید
دنیا رو سرم خراب شد پس حقیقت داشت سوپرایز برای فرزانه بود،به چی مهر تأیید زدم،اونی که ارزش داشت تا براش ریسک کنه فرزانه بود.
چقدر خوش خیال بودم که دنبال هدف خودم از ریسک فرهاد بودم کار اون نابودی هدف من رو در پی داشت.
با خداحافظی سریع گوشی رو گذاشتم ممکن بود به خاطر حالم مامان خبر دار بشه ولی چه خوش خیال بودم که فکر میکردم مامان از هیچی خبر نداره
تو رویاهام اون مرد زندگیم بود ولی حالا دیگه حق نداشتم کسی رو به رویاهام دعوت کنم که خودش رویای کس دیگری بود
خدایا ظلم دنیا برای من بی پایانه چطوری جرج میگفت باید خوشحال باشم.
این درد خوشحالی نداره،رویاها رو باید به آب داد
شاید روزی دوباره... شاید...
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندان بان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو میکرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید:
دوستش دارم،نمیدانی؟؟؟
فرهاد رو دوست داشتم ولی همه چیز رو نابود شده میدیدم.
اون دیگه مال من نبود باید فراموشش میگردم
خبرا میرسید،خواستگاری،جواب سریع فرزانه و اینکه فریبا میگفت انگار چندین سال منتظر این حرف بوده تا جواب بده،ناراضی بودن فریبا هم جالب بود ولی همه خوب میدونستن که فرهاد هر چیزی رو که بخواد بهش میرسه و حالا هم...
خودم رو از اخبار مربوط به اونا دور میکردم.طاقت شنیدن نداشتم و خیلی زود رنج شده بودم دو هفته ای بود که به تعطیلات آخر هفته نمیرفتم و مجبور بودم برای سیامک دروغ بافی کنم،نمیخواستم کسی از ناراحتی درونم خبر دار بشه و ماجرا رو بدونه.
دو ماهی از ماجرای خواستگاری میگذشت که...
-فرشته جان تلفن
-کیه؟
-از ایرانه
-گوشی رو بذار از کتابخونه جواب میدم
-باشه
-الو
-سلام فرشته خانم خوبی؟
-س س سلام اگه اشتباه نکنم باید فرهاد باشی درسته؟
-درسته چطوری؟
-خوبم ممنون شما چطوری؟فرزانه خانم چطورن؟
-خوبم زنگ زدم برای مراسم دعوتت کنم
-مراسم؟
-عقد من و فرزانه
زودتر از باور من همه چیز جور شده بود آنقدر که قابل باور نبود
-فرشته
-لطف کردی آقا فرهاد
-از کی تا حالا اینقدر رسمی با من صحبت میکنی؟
-عمو فرشاد و زن عمو چطورن؟فریبا حالش خوبه؟
-همه خوبن،جواب منو ندادی
-تقریبأ همیشه اینجور صحبت میکنم حالا مراسم کی هست؟
-پنج شنبه هفته ی آینده،میای؟
-قول نمیدم چون کلاس دارم ولی اگه بتونم خوشحال میشم بیام و اگرنه میمونه برای عروسی تا خجالت شما و خانمت در بیام
-آقا فرهاد،شما چت شده دختر؟
-اتفاقی برای من نیوفتاده امر دیگه؟
-نمیپرسی چرا؟به هر کی زنگ زدم اولین چیزی بود که پرسید
-فکر نکنم به من ربطی داشته باشه.زندگی شماست پس تصمیم گیری و چراش ربطی به من نداره
-زیادی معقول نشدی؟قبلأ اینطوری نبود
-شاید اینجوری باشه که تو میگی ولی...
-ولی چی؟
-هر کسی برای تصمیم هایی که میگیره دلایلی داره امیدوارم به هدفت برسی و خوشبخت بشی
-خودمم امیدوارم با اونکه یکم شک دارم ولی گفتم که میخوام ریسک کنم
-موفق باشی خداحافظ
-ممنون به امید دیدار
این همه صراحت کلام رو از کجا آوردم نمیدونم ولی خرد شدم آنقدر که تا چند روز نمیتونستم حرف بزنم.
تب شدیدی داشتم که همه رو ترسونده بود.بیچاره سیامک و بچه ها هر کدوم به نوعی به من میرسیدند
بعد از چند روز بی حالی و بیهوش بودن بالاخره بیدار شدم
-آب میخوام آب
-فرشته خوبی؟خواهش میکنم دیگه بیهوش نشو
-امروز چند شنبه است؟
- 3 روزه که حالت بده،سیامک رو درست و حسابی ترسوندی تا دیر وقت بیدار بود دلم نمیاد بیدارش کنم
- 3 روز چرا؟
-سیامک گفت بعد از این که با تلفن صحبت کردی از حال رفتی،با کی صحبت کردی؟
-با کی؟نمیدونم،خوابم میاد
-تنهات میذارم استراحت کن راستی فرشته...
-الان نه جرج،خواهش میکنم
-باشه هر جور تو راحتی،من رفتم
این من بودم.کسی که طاقت شنیدن یک خبر رو نداشت.
کسی که میخواست بگه از من قوی تر وجود نداره،حالا با شنیدن یک خبر سه روز از حال میره و خیلی ها رو ناراحت میکنه.
حس میکردم فرهاد با این خبر میخواست به من ثابت کنه که همه چیز تموم شده و دیگه نباید به چیزی فکر کنم
-
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۱ ساعت 9:1 توسط شیــــوانا
|
روح بزرگت را, در این چند روز دنیایی