22

کنار ساحل قدم میزدم که فرهاد اومد

-دور از ایران خوش میگذره؟دوست پیدا کردی؟
-سیامک با یک اکیپ دوسته که باهاشون تو دانشگاه شده بیشتر آخر هفته ها با اونام خیلی بچه های جالبی هستن و برای دوستی ارزش زیادی قائلن چیزی من تا قبل باهاش غریبه بودم
-دلیلش این نبود که تو فقط خودت رو میدیدی؟
-نمیدونم ولی اطرافیان من هم مثل دوستای سیامک نبودن من تو این 1 سال نشد بیشتر از یک هفته از بچه ها بی خبر باشم ولی اینجا بعضی وقتها ماه ها خبری از همدیگه نمیگرفتیم میبینی تفاوت زیاده
-ما باید تفاوت رو از بین ببریم،خودت تو این یک سال چند بار به دوستای اینجات زنگ زدی؟
-من با بدرقه دو نفر از ایران رفتم ولی با چهار نفر ارتباط هفتگی داشتم
-چهار نفر؟
-من هر هفته با مامان و بابا و فریبا و گلناز صحبت میکردم
-تو با فریبا در ارتباط بودی؟
-آره فریبا دوست صمیمی من بوده و هست نمیدونستی؟
-فریبا حرفی نمیزد
-من تقریبأ از همه خبر داشتم
-فرزانه چطور؟
-قبل از جواب منفی من رابطه ی ما خشک بود بعد از اون اتفاق خشک تر هم شد اون تمایل به دوستی با من نداره منم همین طور
-چرا؟
-دلیلش شخصیه
-اوه درسته،چه برنامه ای برای آینده ات داری؟
-یک سال دیگه باید فرانسه باشم بعدش تصمیم میگیرم
-از سیامک چه خبر؟
-هیچی زندگی میکنه،اون آدم متفاوتیه خیلی مقاومه و روحیه ی بالایی داره دوست دارم مثل اون باشم ولی نمیشه سخته
-چرا؟
-چون من آدم احساسی هستم در حالی که اون منطق احساس رو میپسنده ولی...
-این درسته؟
-از نظر من درسته چون احساس خیلی راحت آدم رو زمین میزنه و نابود میکنه ولی عقل آدم رو بالا میبره
"در زمین هیچ عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب..."
خودت چه برنامه ای داری؟
-به زودی خبرهای بزرگی میشنوی،این چند ماهه خیلی فکر کردم کم کم دارم به نتایج خوبی میرسم البته به جوابی که قراره بگیرم شک دارم
-اگه درست نباشه چی میشه؟
-زندگی میرود بر باد،هر چه بادا باد
-به همین راحتی؟
-خیلی راحت تر از این حرفا،زندگی تا الانم رفته بر باد از الان به بعد باید مراقبش باشم ولی میخوام ریسک کنم
-ریسک روی زندگیت؟
-آره یا به آرزوم میرسم و خوشبخت میشم یا در حسرت میسوزم و بدبخت،تو بودی چی کار میکردی؟
-نمیدونم،اگه دلیل ریسک برام مهم باشه و ارزش داشته باشه شاید ریسک کردم
-ارزش این کار رو داره مطمئنم
-امیدوارم موفق باشی فرهاد خان امروز روز خوش شانسی ماست
-چرا؟
-چون ما الان یک ساعته با هم صحبت میکنیم بدون اینکه به هم تیکه بندازیم
خندید،از ته دل خندید.اونقدر زیبا میخندید که منو به رها کردن لبخند ترغیب کرد.
لحظات شادی رو کنار هم داشتیم ،خیلی دوست داشتم تو اون دوره احساس واقعی خودم رو میگفتم اونوقت دیگه حسرت کارهای نکرده رو نمیخوردم.
اون سه روز برام خاطره انگیزترین لحظاتی بود که کنار فرهاد داشتم،دیگه لحظاتی رو سراغ ندارم که ما آروم و راحت مثل اون روزا با هم حرف زده باشیم.
همه خوشحال بودیم و گلناز دو تا هم بازی داشت که کنار اون مثل یک دختر و پسر بچه ی شیطون سر و صدا میکردن،لحظات شیرینی که به تلخی رسید.
بعد از سه روز به تهران برگشتم ولی فرهاد گفت ترجیح میده چند روز بیشتر اونجا بمونه تعطیلات خیلی سریع میگذشتن و مامان و بابا خودشون رو برای جدایی دوباره آماده میکردند.
تمام طول سفر از خبرهای فرانسه غافل بودم با هیچکس ارتباط نداشتم،شبی که بلیط داشتم به سیامک زنگ زدم خیلی شاکی بود که چرا بهش خبری از خودم ندادم و حسابی عصبانی بود وقتی خبر برگشت رو بهش دادم خیلی خوشحال شد و گفت تو فرودگاه دنبالم میاد.
موقع برگشت با ذهنی پر از سوال سفر رو به پایان رسوندم.
خبر بزرگی که فرهاد ازش میگفت،ریسک بزرگ زندگی اون علامت سوال زندگی من بود،علامتی که وقتی معنی اش رو فهمیدم...
زندگی من دوباره شروع شد.کلاس ها،پیک نیک های آخر هفته و شوخی های جرج و کارهاش که باعث شادی من و بچه ها میشد.
وسط هفته بود که کلاسم کنسل شد و به خاطر نبود سیامک و آنا که برای انجام کارهاشون به مارسی رفته بودن به دفتر جرج رفتم.هیچ وقت تنهایی تو اون کشور رو دوست نداشتم و همیشه یک چیزی من رو از این کار منع میکرد.
شرکت تبلیغاتی جرج نزدیک آکادمی بود،بعد از نیم ساعت انتظار بالاخره تونستم ببینمش
-آخر هفته ها راحت تر میشه پیدات کرد،نیم ساعته منتظرم
-اول سلام بده بعد شکایت کن بعدش هم من مثل تو بیکار نیستم
-چییییییییی؟
-شوخی کردم فرشته،یک قرار خیلی مهم داشتم نمیشد نصفه ولش کنم ولی از همین الان تا شب بیکارم،درست عین خودت
این جمله رو گفت و مثل همیشه شروع کرد به خندیدن
-بسه دیگه اصلأ هم خنده دار نبود سیامک و آنا رفتن مارسی، کلاس منم کنسل شد،حوصله ی خونه رو هم نداشتم
-از تنهایی ترسیدی؟
-اصلأ اینطور نیست
-دروغ نگو من خوب میشناسمت
-من رو خوب میشناسی؟مطمئنی؟
-آره مطمئنم،حالا باید چیکار کنیم؟
-نمیدونم فرقی نداره اصلأ تو به کارهات برس منم همین جا کارهای خودم رو انجام میدم
-گفتم که همه ی قرارها رو کنسل کردم،حالا کجا بریم؟
-لازم نبود این کار رو بکنی من فقط میخواستم تنها نباشم
-دیدی گفتم ترسیدی
-جرج!!
-باشه نترسیدی راه بیفت بریم یک جای خوب